Chako Chaki>
چاکو چاکی
Chako Chaki
چاکو چاکی
Chako Chaki:
چاکو چاکی:
There was once a male sparrow and female sparrow who lived together happily. They jumped from one branch to another and flew freely. With team work, they built a nest for themselves and made their home ready.
روزی یک گنجشک نر و یک گنجشک ماده بودند که در کنار هم با خوشی زندگی می کردند. آنها از این شاخه به آن شاخه می پریدند و آزادانه پرواز می کردند. آنها با کار گروهی برای خود لانه ساختند و خانه خود را آماده کردند.
One day, the female sparrow brought rice and the male sparrow brought lentils. He cooked Khichdi – an Indian dish made from rice and lentils – while she went to refill the water. She told him to wait and they would enjoy the meal together but he ate all the Khichdi and tied a cloth over his eyes.
روزی گنجشک ماده برنج و گنجشک نر عدس آورد. او خیچدی - یک غذای هندی که از برنج و عدس درست میشود - پخت، در حالی که او برای پر کردن آب رفت. به او گفت صبر کند و با هم از غذا میل می کنند، اما او تمام خیچدی را خورد و پارچه ای روی چشمانش بست.
When the female sparrow returned, she saw that there was not a single grain of Khichdi left. The male sparrow lied and said he did not know what had happened, as he had been sleeping with his eyes covered.
گنجشک ماده وقتی برگشت دید یک دانه خیچدی نمانده است. گنجشک نر دروغ گفت و گفت که نمی داند چه اتفاقی افتاده است، زیرا با چشمان بسته خوابیده است.
Upset and hungry, the female sparrow started to cry. As she was worried and quite unsettled, she went to see the king. The king heard her side of story and then called the male sparrow. He asked him to remove the cover on his eyes.
گنجشک ماده ناراحت و گرسنه شروع به گریه کرد. در حالی که نگران و کاملاً ناآرام بود به دیدن شاه رفت. پادشاه داستان او را شنید و سپس گنجشک نر را صدا زد. از او خواست که پوشش روی چشمانش را بردارد.
The king noticed that a few grains of Khichdi were still on the male sparrow’s face and knew that he had eaten it. So, as a punishment, the king ordered the male sparrow to get some rice and lentils and cook the same meal again for the female sparrow.
پادشاه متوجه شد که هنوز چند دانه خیچدی روی صورت گنجشک نر وجود دارد و متوجه شد که او آن را خورده است. پس پادشاه به عنوان تنبیه به گنجشک نر دستور داد مقداری برنج و عدس بیاورد و دوباره همان غذا را برای گنجشک ماده بپزد.
While cooking the Khichdi, the male sparrow realised that he had been greedy. He should have waited for his friend to get home. After the female sparrow had eaten, they made up and promised to always wait for each other before having a meal. The sparrows lived happily ever after.
گنجشک نر هنگام پختن خیچدی متوجه شد که طمع کرده است. او باید منتظر می ماند تا دوستش به خانه برسد. بعد از اینکه گنجشک ماده غذا خورد، جبران کردند و قول دادند که همیشه قبل از صرف غذا منتظر یکدیگر باشند. گنجشک ها تا آخر عمر با خوشی زندگی کردند.