Change

تغییر

Change

تغییر

Change:

تغییر:

IF I were to preach any doctrine to the world it would be love of change, or at least lack of fear of it. From the Bible I would quote: "The older order changeth, giving place to the new," and from Nietzsche: "Learn to revalue your values."

اگر بخواهم هر دکترینی را به دنیا موعظه کنم، عشق به تغییر یا حداقل عدم ترس از آن خواهد بود. از کتاب مقدس نقل می‌کنم: «نظم قدیمی‌تر تغییر می‌کند و جای خود را به نظم جدید می‌دهد» و از نیچه: «یاد بگیرید ارزش‌های خود را تجدید کنید».

The most inartistic and discouraging phase of the visible scene, in so far as it relates to humanity, is its tendency to stratification, stagnation and rigidity. Yet from somewhere, fortunately, out of the demiurge there blows ever and anon a new breath, quite as though humanity were an instrument through which a force were calling for freshness and change. The old or unyielding die or crumble; the unwitting young arise to take their places. By this same thing which brings man into being is he ended before he becomes inelastic and unpliable. Indeed, Nature constantly replaces her handiwork, quite as in the case of the leaves on the trees, creating newer, greener, sappier things. This is just as true of religions, theories, arts and philosophies as it is of animals, races and individuals. Nothing is fixed. The most convincing and stable thing that you know may well bear inquiring scrutiny, even this law of change. Out of the well-springs of the deep what may not arise?

غیر هنری ترین و دلسردکننده ترین مرحله صحنه مرئی، تا آنجا که به انسانیت مربوط می شود، گرایش آن به قشربندی، ایستایی و صلب است. با این حال، خوشبختانه از یک جایی، از دمیورژ، همیشه نفس تازه‌ای می‌وزد، گویی انسانیت ابزاری است که نیرویی از طریق آن، طراوت و تغییر را فرا می‌خواند. پیر یا تسلیم ناپذیر می میرند یا فرو می ریزند. جوان های ناخواسته به پا می خیزند تا جای خود را بگیرند. با همین چیزی که انسان را به وجود می‌آورد، قبل از اینکه غیرکشسان و انعطاف ناپذیر شود، به پایان می‌رسد. در واقع، طبیعت دائماً کار دست خود را جایگزین می‌کند، درست مانند مورد برگ‌های روی درختان، و چیزهای جدیدتر، سبزتر و خشک‌تر خلق می‌کند. این به همان اندازه که در مورد ادیان، نظریه ها، هنرها و فلسفه ها صادق است، در مورد حیوانات، نژادها و افراد نیز صادق است. هیچ چیز ثابت نیست. قانع‌کننده‌ترین و باثبات‌ترین چیزی که می‌دانید ممکن است به‌خوبی قابل بررسی باشد، حتی این قانون تغییر. از چشمه های اعماق چه چیزی ممکن است بیرون نیاید؟

I often think how foolishly humanity opposes change at times and how steadily and uninterruptedly it flows in, altering the face of the world. With how many astounding changes has not life been visited astounding only because life never seems to be prepared for the astounding. Our little earth minds, being only seventy years in duration and wise only by reason of the actual experience which can be crowded into that time, cannot but view as astounding those larger natural phenomena which in the endless duration of time come swiftly enough, however incalculably slow they may seem to us. "For a thousand years in thy sight are as but yesterday," a million years but a day in geologic time. But to a being whose duration is only seventy years, whose thinking period about forty, how remote they seem, even impossible! If one could live a thousand years the value of change in connection with many things would appear swiftly enough, and the seemingly astounding would become the natural and even the commonplace. If one but observes the phenomena of geology and of biology one may see how ready Nature is to quit one form of effort for another, once its uselessness has become apparent, to drop a difficult tendency in one direction and pursue an easier one in another. Indeed, the theory of the pragmatist is seemingly well-emphasized at times by the disappearance of some large and presumably successful species for reasons of difficulty in connection with its sustenance, and the steady rise of some minor creature whose wants are simple and not difficult to satisfy. And it is not necessarily through aeons and aeons of time that those changes are accomplished but almost instanter, as when behemoth ended and the great auk puffed out. Man says to himself today, "I am the Lord of creation," but is he? A slight change in the chemistry of our atmosphere, so slight that it might be scarcely noticeable, a change in the odor of the air or the taste of the water, could soon end or debilitate him so as to make him of no import whatsoever. It might be unfavorable to man and favorable, let us say, to cats or spiders; then man, a sleepy stumbling creature, would be devoured by his hungry, pagan house pet and the theory of his domination disposed of. Remote? So was the rise of Christianity. If you do not believe this read history, or note what tragedies a slight trace of sewer gas can produce in your own household, how smoke ends a corps of firemen, how water, too much heat, too much cold, may destroy us all. And what star so humble that if it came near enough could not effect one or another of these changes?

من اغلب فکر می کنم که بشریت چقدر احمقانه گاهی با تغییر مخالفت می کند و چقدر پیوسته و بی وقفه در جریان است و چهره جهان را تغییر می دهد. با چه بسیار تغییرات خیره کننده، زندگی شگفت آور مورد بازدید قرار نگرفته است، تنها به این دلیل که به نظر می رسد زندگی هرگز برای چیزهای شگفت انگیز آماده نشده است. ذهن‌های کوچک زمینی ما که تنها هفتاد سال طول می‌کشد و تنها به دلیل تجربه واقعی که می‌توان در آن زمان ازدحام کرد، عاقل است، نمی‌تواند آن پدیده‌های طبیعی بزرگ‌تری را که در طول زمان بی‌پایان با سرعت کافی، هر چند غیرحساب‌آور رخ می‌دهند، حیرت‌انگیز ببیند. کند ممکن است به نظر ما بیایند. "زیرا هزار سال در نظر تو مانند دیروز است"، یک میلیون سال اما یک روز در زمان زمین شناسی. اما برای موجودی که عمرش فقط هفتاد سال است، دوران تفکرش حدود چهل سال، چقدر دور و حتی غیرممکن به نظر می رسند! اگر کسی می توانست هزار سال زندگی کند، ارزش تغییر در ارتباط با بسیاری از چیزها به سرعت به نظر می رسید، و به ظاهر شگفت انگیز به امری طبیعی و حتی عادی تبدیل می شد. اگر کسی به پدیده‌های زمین‌شناسی و زیست‌شناسی توجه کند، می‌تواند ببیند که طبیعت تا چه اندازه آماده است تا از نوعی تلاش برای دیگری دست بکشد، پس از آشکار شدن بی‌فایده بودن آن، گرایش دشواری را در یک جهت کنار بگذارد و مسیری آسان‌تر را در جهت دیگر دنبال کند. در واقع، تئوری پراگماتیست ظاهراً گاهی اوقات با ناپدید شدن برخی از گونه‌های بزرگ و احتمالاً موفق به دلایل دشواری در ارتباط با رزق و روزی آن، و ظهور مداوم برخی از موجودات کوچک که خواسته‌هایشان ساده و دشوار نیست، مورد تأکید قرار می‌گیرد. راضی کردن و این تغییرات لزوماً در طول اعصار و اعصار زمان انجام نمی‌شود، بلکه تقریباً آنی است، مانند زمانی که غول بزرگ به پایان رسید و اوک بزرگ پف کرد. انسان امروز با خود می گوید من پروردگار خلق هستم، اما آیا اوست؟ یک تغییر جزئی در شیمی جو ما، آنقدر جزئی که ممکن است به ندرت قابل توجه باشد، تغییر در بوی هوا یا طعم آب، می تواند به زودی او را به پایان برساند یا ضعیف کند، به طوری که او را بی اهمیت کند. ممکن است برای انسان نامطلوب باشد و برای گربه ها یا عنکبوت ها مطلوب باشد. آنگاه انسان، موجودی سکندری خواب آلود، توسط حیوان خانگی گرسنه و بت پرست خود و تئوری سلطه او از بین می رود. از راه دور؟ ظهور مسیحیت نیز چنین بود. اگر این را باور ندارید، تاریخ را بخوانید، یا توجه داشته باشید که یک اثر ناچیز گاز فاضلاب چه فاجعه‌هایی را در خانه‌تان ایجاد می‌کند، چگونه دود گروهی از آتش‌نشانان را به پایان می‌رساند، چگونه آب، گرمای زیاد، سرمای بیش از حد ممکن است همه ما را نابود کند. و کدام ستاره آنقدر فروتن است که اگر به اندازه کافی نزدیک شود نمی تواند یکی از این تغییرات را ایجاد کند؟

Deep below deep lie the mysteries, and theories flourish like weeds in a garden or let us call them flowers, for at times they are so artistic. Arts spring out of the mysteries, but the arts themselves grow stale if left to themselves. The thing that the individual should remember is that he is a part of this vast restlessness, uncertainty and opportunism. Life will have none of anything forever, neither Egypt nor Greece nor Rome nor England nor America; it will not have anything of one type of god, nor a fixed code of morals, nor a fixed conclusion as to what is art, nor a method of living. We build up rules where- with life is to be governed, and behold! some fine day the character of life itself changes and our rules are worthless.

در اعماق اعماق اسرار نهفته است، و نظریه ها مانند علف های هرز در یک باغ شکوفا می شوند یا اجازه دهید آنها را گل بنامیم، زیرا گاهی اوقات آنها بسیار هنرمندانه هستند. هنرها از اسرار بیرون می آیند، اما اگر به حال خود رها شوند، خود هنرها کهنه می شوند. چیزی که فرد باید به خاطر داشته باشد این است که او بخشی از این بی قراری، عدم اطمینان و فرصت طلبی گسترده است. زندگی تا ابد هیچ چیزی نخواهد داشت، نه مصر، نه یونان، نه روم، نه انگلیس و نه آمریکا. نه چیزی از یک نوع خدا خواهد داشت، نه یک قانون اخلاقی ثابت، نه یک نتیجه ثابت در مورد هنر چیست، و نه روش زندگی. ما قوانینی را می سازیم که در آن زندگی باید اداره شود، و ببینید! یک روز خوب شخصیت زندگی تغییر می کند و قوانین ما بی ارزش هستند.

Many of us now dream that there is such a thing as justice, but experience teaches us that it is an abstraction and that what we actually see is an occasional compromise struck in an eternal battle. Many believe that there is such a thing as truth, but, if there is, it is not within the consciousness of man, for he has not the knowledge wherewith to discern it. There is too much that he does not know to permit him to say what is truth. Likewise, virtue and honesty go by the boards as names merely, a system of weights and measures, balances struck between man and man. They are symbols of something which man would like to believe true and permanent. They represent a balance he would like to strike between extremes on either hand, but they are only important to him in his state here. Beyond him lie the deeps which may know them not. All we can know is that we cannot know.

بسیاری از ما اکنون در خواب می بینیم که چیزی به نام عدالت وجود دارد، اما تجربه به ما می آموزد که این یک انتزاع است و آنچه در واقع می بینیم یک سازش گاه و بیگاه در یک نبرد ابدی است. بسیاری بر این باورند که چیزی به نام حقیقت وجود دارد، اما اگر وجود داشته باشد، در شعور انسان نیست، زیرا او دانشی برای تشخیص آن ندارد. چیزهای زیادی وجود دارد که او نمی داند که به او اجازه می دهد حقیقت را بگوید. به همین ترتیب، فضیلت و صداقت در تابلوها صرفاً به عنوان نام‌ها، سیستمی از وزن‌ها و اندازه‌ها، تعادل‌هایی که بین انسان و انسان برقرار شده است. آنها نماد چیزی هستند که انسان دوست دارد آن را واقعی و دائمی بداند. آنها نشان دهنده تعادلی هستند که او دوست دارد بین دو طرف افراطی برقرار کند، اما آنها فقط در وضعیت او در اینجا برای او مهم هستند. در ورای او ژرفایی نهفته است که ممکن است آنها را نشناسد. تنها چیزی که می توانیم بدانیم این است که نمی توانیم بدانیم.

Therefore, what I would most earnestly advocate, if it were of any importance so to do, would be love of change, for by change have come all the spectacles, all the charms and all the creature comforts of which our consciousness is aware. Life appears to be innately artistic in all that it attempts, so that we need not trouble ourselves about that; we can scarcely escape it. If there is a seeming love of order, of stratification, of fixity, in connection with many things, an equally unending force appears to be bent on change and variation, so that that something within us which tends to rigid duty and stratification spells suffering or disappointment for us in so far as we are unable to counteract it. The caution, sprung from somewhere, to keep an open mind is well-grounded in Nature's tendency to change. Not to cling too pathetically to a religion or a system of government or a theory of morals or a method of living, but to be ready to abandon at a moment's notice is the apparent teaching of the ages to be able to step out free and willing to accept new and radically different conditions. This apparently is the ideal state for the human mind. Not that anything so much more perfect is in store (I, for one, do not believe that), but that a different thing is at hand, always, outside your door, around the corner, beyond the limits of the vision of even the philosopher and the thinker. To be always ready, if such a thing were possible, to meet the new and to know that it will be as valuable as the old that is the great thing. But what vain advice! for the experiences, the capacities, the tendencies of man are not in his keeping. There is something controlling, of which we are a part and not a part; there is a mystery to which we belong yet which will not show to us its face. Only its impulses burst upon us from day to day and from century to century, making us weep from fear or regret, or faint with terror, or thrill wild with joy. Out of the deeps they come the realms we do not know. What is Master? Who? What is He or It like? Only by the artistry and the terror and the peace and the change through which it works can we guess, and all names and fames and blames by which we qualify it are as nothing, save that they brighten the face of its one outstanding tendency, which we must accept whether we will or not change.

بنابراین، آنچه که من با جدیت از آن دفاع می‌کنم، اگر چنین کاری اهمیت داشت، عشق به تغییر است، زیرا همه ی عینک‌ها، همه جذابیت‌ها و همه راحتی موجودات که آگاهی ما از آن آگاه است، از تغییر حاصل شده است. به نظر می رسد که زندگی در تمام تلاش هایش ذاتاً هنری است، به طوری که نیازی نیست خودمان را در مورد آن به دردسر بیندازیم. ما به سختی می توانیم از آن فرار کنیم. اگر عشق ظاهری به نظم، قشربندی، استحکام در ارتباط با بسیاری از چیزها وجود داشته باشد، به نظر می رسد که نیرویی به همان اندازه بی پایان متمایل به تغییر و تنوع است، به طوری که چیزی در درون ما که به وظیفه سفت و قشربندی تمایل دارد، رنج می برد یا ناامیدی برای ما تا جایی که قادر به مقابله با آن نیستیم. احتیاط که از جایی سرچشمه می گیرد، برای باز داشتن ذهن، به خوبی در گرایش طبیعت به تغییر ریشه دارد. نچسباندن بیش از حد رقت‌انگیز به یک دین یا یک نظام حکومتی یا یک نظریه اخلاقی یا یک روش زندگی، بلکه آماده بودن برای رها کردن در یک لحظه، آموزه‌های ظاهری اعصار است که بتوانیم آزادانه و با اراده قدم برداریم. شرایط جدید و کاملاً متفاوت را بپذیرد. ظاهراً این حالت ایده آل برای ذهن انسان است. نه این که چیز بسیار عالی تری در انتظارم باشد (به عنوان مثال، من این را باور نمی کنم)، بلکه چیز متفاوتی در دسترس است، همیشه، بیرون از در، گوشه گوشه، فراتر از محدودیت های دید حتی فیلسوف و متفکر همیشه آماده بودن، اگر چنین چیزی ممکن بود، برای ملاقات با جدید و دانستن این که ارزش آن به اندازه قدیمی خواهد بود که چیز بزرگی است. اما چه نصیحت بیهوده ای! زیرا تجربیات، ظرفیت ها، تمایلات انسان در اختیار او نیست. چیزی کنترل کننده وجود دارد که ما بخشی از آن هستیم و بخشی از آن نیستیم. رازی وجود دارد که ما هنوز به آن تعلق داریم که چهره اش را به ما نشان نمی دهد. فقط تکانه های آن روز به روز و قرن به قرن دیگر بر ما می زند و ما را از ترس یا پشیمانی گریه می کند یا از وحشت غش می کند یا از شادی وحشیانه به هیجان می آید. از اعماق آنها به قلمروهایی می آیند که ما نمی دانیم. استاد چیست؟ سازمان بهداشت جهانی؟ او یا آن چگونه است؟ تنها با هنر و وحشت و آرامش و تغییری که از طریق آن کار می کند، می توان حدس زد، و همه نام ها و شهرت ها و سرزنش هایی که آن را به عنوان هیچ می دانیم، جز اینکه چهره یک گرایش برجسته اش را روشن کنند. ما باید بپذیریم که آیا تغییر خواهیم کرد یا نه.