Charlotte and the Ten Dwarfs>
شارلوت و ده کوتوله
Charlotte and the Ten Dwarfs
شارلوت و ده کوتوله
Charlotte and the Ten Dwarfs:
شارلوت و ده کوتوله:
Grandmother Charlotte had been young once, although it was difficult to believe it when one looked at her silvery locks and hooked nose, almost reaching her pointed chin, but those of her own age said that in her youth, no young girl jad a more charming countenance, or a greater love for fun and gayety.
مادربزرگ شارلوت زمانی جوان بود، اگرچه وقتی به قفلهای نقرهای و بینی قلابدار او که تقریباً به چانه نوک تیزش میرسید، باورش سخت بود، اما همسن و سالهای خودش میگفتند که در جوانی هیچ دختر جوانی جذابتر از این نبود. قیافه، یا عشق بیشتر به سرگرمی و خوشبختی.
Unfortunately, Charlotte was left alone with her father at the head of a large farm more burdened with debts than profits, so that labor succeeded labor. The poor girl was not fitted for such a place, and often fell into despair, and while vainly seeking some means to accomplish everything, ended by doing nothing.
متأسفانه، شارلوت با پدرش در رأس مزرعهای بزرگ تنها ماند که بیش از سود، با بدهیها سنگینی میکرد، به طوری که نیروی کار جایگزین کار شد. دختر بیچاره برای چنین مکانی مناسب نبود و اغلب دچار ناامیدی می شد و در حالی که بیهوده به دنبال ابزاری برای به انجام رساندن همه چیز بود، با انجام هیچ کاری به پایان رسید.
One day, as she was sitting on the doorstep, her hands under her apron, and her head bent forward with a weary air, she began to say to herself in a low voice, "My cares are too great for so young a girl to bear. Even though I was as prompt as the sun, as untiring as the waves, I could not accomplish all my work. Oh, why is the good fairy Bountiful no longer in the world—if she could only hear me and aid me!"
یک روز در حالی که روی آستان خانه نشسته بود، دستانش را زیر پیش بندش و سرش را با هوای خسته به جلو خم کرده بود، با صدایی آهسته شروع به گفتن کرد: «نگرانی من برای یک دختر جوان خیلی زیاد است. خرس حتی اگر من به اندازه خورشید سریع و خسته کننده بودم، نمی توانستم تمام کارهایم را انجام دهم، آه، چرا پری خوب دیگر در جهان نیست - اگر او فقط می توانست به من کمک کند. "
"Be satisfied, then, for here I am," interrupted a voice, and Charlotte saw before her the fairy Bountiful, looking at her attentively, as she leaned upon her little crutch.
صدایی قطع شد: «پس راضی باش، چون من اینجا هستم.» و شارلوت پری بانتیفول را در مقابل خود دید که با دقت به او نگاه می کرد و به عصا کوچکش تکیه داده بود.
At first, the girl felt afraid, because the fairy was very old, wrinkled and ugly, and wore a costume seldom seen in this country. Nevertheless, Charlotte recollected herself, and asked the fairy in a trembling voice, in what manner she could be of service to her.
در ابتدا دختر احساس ترس کرد، زیرا پری بسیار پیر، چروکیده و زشت بود و لباسی به تن داشت که به ندرت در این کشور دیده می شد. با این وجود، شارلوت خودش را به یاد آورد و با صدایی لرزان از پری پرسید که چگونه می تواند به او خدمت کند.
"It is I who come to help you," replied the old woman. "I have heard you complain, and bring you that which will relieve you in all your sorrow."
پیرزن پاسخ داد: «این من هستم که برای کمک به تو آمده ام. شنیدهام که شکایت میکنی، و برایت چیزی بیاورم که تو را در تمام اندوهت تسکین دهد.
"Oh! are you in earnest, good mother?" eagerly cried Charlotte, having quite forgotten her embarrassment. "Do you come to give me a piece of your wand with which I can render all my labor easy?"
"اوه! جدی هستی، مادر خوب؟" شارلوت که خجالتش را کاملا فراموش کرده بود، مشتاقانه گریه کرد. "آیا می آیی تا تکه ای از عصای خود را به من بدهی که بتوانم با آن همه کارم را آسان کنم؟"
"Better than that," replied the fairy; "I bring you ten little workmen, who will obey all your commands."
پری پاسخ داد: از آن بهتر. "من برای شما ده کارگر کوچک می آورم که همه اوامر شما را اطاعت می کنند."
"Who are they?" said the little girl.
آنها چه کسانی هستند؟ گفت دختر کوچولو
"You can see them directly," was the answer.
پاسخ این بود: «میتوانید مستقیماً آنها را ببینید».
The old woman opened her basket, and the dwarfs of different sizes hopped out. The first two were very short, but strong and robust. "These," said the fairy, "are the most vigorous; they will aid you in all your work, and supply in strength what they lack in dexterity. The two you see following them, are tall and more skilled; they know how to thread needles, and apply themselves to all the work of the house. Their two brothers next to them, are remarkable for their great height, and while they are both useful in many ways, one is particularly skilled in pushing the needle, for which reason I have crowned him with a little silver crown (thimble). The nest two, one of whom you perceive has a ring for a girdle, are less active, but still valuable for the aid they give the others. As for the last two, their small size and lack of strength render them of little use; but they are entitled to esteem, on account of the good will and sympathy they manifest."
پیرزن سبد خود را باز کرد و کوتوله های اندازه های مختلف بیرون پریدند. دو مورد اول بسیار کوتاه، اما قوی و قوی بودند. پری گفت: "اینها نیرومندترین هستند، آنها در همه کارها به شما کمک می کنند و آنچه را که در مهارت آنها کم است از نظر قدرت تأمین می کنند. دو نفری که می بینید آنها را دنبال می کنند، قد بلند و ماهرتر هستند؛ آنها می دانند چگونه سوزن های نخ، و خود را به تمام کارهای خانه می زنند، به دلیل قد بلندشان قابل توجه هستند، و در حالی که هر دو از جهات مختلف مفید هستند، یکی در هل دادن سوزن مهارت خاصی دارد، به همین دلیل. من او را با یک تاج نقره ای کوچک (انگشت) تاج گذاری کرده ام. اندازه کوچک و فقدان قدرت آنها را کم استفاده می کند، اما به دلیل حسن نیت و همدردی که از خود نشان می دهند، مستحق احترام هستند.
The old woman made a sign, and the ten dwarfs glided away to perform their duties.
پیرزن علامتی نشان داد و ده کوتوله برای انجام وظایف خود از آنجا دور شدند.
Charlotte saw them do all kinds of work. They hesitated at nothing. They could do everything.
شارلوت آنها را دید که همه کارها را انجام می دهند. آنها در هیچ چیز تردید کردند. آنها می توانستند همه کار را انجام دهند.
"Oh, good mother, lend me these ten workmen and I shall have nothing more to wish for."
"اوه، مادر خوب، این ده کارگر را به من قرض بده و دیگر چیزی برای آرزو کردن ندارم."
"I will give them to yon," replied the fairy, "only as you will find it troublesome to take them everywhere with you, I shall order each one to hide in one of your fingers." "You know not what a treasure you possess," said the fairy, when this was accomplished. "It will depend now on the use you make of your knowledge. If you do not govern your little servants, you will receive no benefit from them, but if you employ them, they will do all your work for you."
پری پاسخ داد: "من آنها را به یون خواهم داد." وقتی این کار به پایان رسید، پری گفت: "شما نمی دانید چه گنجی دارید." "اکنون این بستگی به استفاده شما از دانش خود دارد. اگر بر بندگان کوچک خود حکومت نکنید، هیچ منفعتی از آنها نخواهید داشت، اما اگر آنها را استخدام کنید، آنها همه کار شما را برای شما انجام می دهند."