Child and Mother’s Relationship

رابطه کودک و مادر

Child and Mother’s Relationship

رابطه کودک و مادر

Child and Mother’s Relationship:

رابطه کودک و مادر:

Story 1: Rose for Mother..!

داستان 1: گل رز برای مادر..!

A man went to a flower shop to order some flowers to be wired to a distant place. Order of flower was to be sent to his mother who lived three hundred miles away.

مردی به گل فروشی رفت تا سفارش دهد چند گل را به مکانی دور سیم کشی کنند. قرار بود سفارش گل برای مادرش که سیصد مایل دورتر زندگی می کرد ارسال شود.

As man got out of shop and went to his car, he noticed a young girl sitting alone on footpath crying.

هنگامی که مرد از مغازه خارج شد و به سمت ماشین خود رفت، متوجه دختر جوانی شد که تنها در مسیر پیاده روی نشسته بود و گریه می کرد.

He went to girl and asked her, “Are you alright?”

نزد دختر رفت و از او پرسید: حالت خوب است؟

She replied, “I want to buy rose for my mother but i have only one dollar and a single rose cost 2 dollar.”

او پاسخ داد: "من می خواهم برای مادرم گل رز بخرم، اما فقط یک دلار دارم و یک گل رز تنها 2 دلار است."

Man smiled toward that girl and said, “Come with me. I will buy that rose for you.”

مرد به آن دختر لبخند زد و گفت: «با من بیا. من آن گل رز را برایت می خرم.»

He took that girl into flower shop and asked girl to order rose for her mother.

او آن دختر را به گل فروشی برد و از دختر خواست که برای مادرش گل رز سفارش دهد.

As girl was leaving shop with Rose, man offered girl to give her ride. She accepted and said, “Yes please.. take me to my mother.”

در حالی که دختر با رز مغازه را ترک می کرد، مردی به دختر پیشنهاد کرد که او را سوار کند. او قبول کرد و گفت: "بله لطفاً... مرا پیش مادرم ببر."

She directed him toward cemetery where she placed that rose on freshly dug grave.

او را به سمت قبرستان راهنمایی کرد، جایی که گل رز را روی قبر تازه حفر شده گذاشت.

At that moment man realized something and went back to flower shop and cancelled the order he placed before and then picked up a bouquet and drove three hundred miles to his mother’s house.

در آن لحظه مرد متوجه چیزی شد و به گل فروشی برگشت و سفارشی را که قبلا داده بود لغو کرد و سپس دسته گلی را برداشت و سیصد مایل را تا خانه مادرش طی کرد.

Moral:

اخلاقی:

Life is too Short. We should spend as much as time with Loved one while we can. Love Your Parents and give Time to Them as there is nothing important than Family.

زندگی خیلی کوتاه است ما باید تا جایی که می توانیم با معشوق وقت بگذاریم. به والدین خود عشق بورزید و به آنها زمان بدهید زیرا هیچ چیز مهمی جز خانواده نیست.

Story 2: Mother’s demand at Old Age Home..

داستان 2: تقاضای مادر در خانه سالمندان..

After father’s death, son decided to leave his mother at a old age home. Son used to visit her sometimes.

پس از مرگ پدر، پسر تصمیم گرفت مادرش را در خانه سالمندان ترک کند. پسر گاهی اوقات به ملاقات او می رفت.

One day he received a phone call from old age home. On other side of call was his mother. In very serious tone she said, “Please come to visit..”

یک روز از خانه سالمندان تلفنی دریافت کرد. طرف دیگر تماس مادرش بود. با لحن خیلی جدی گفت: «لطفا تشریف بیارید.»

Son went and saw that condition of his mother was very critical.

پسر رفت و دید که حال مادرش خیلی وخیم است.

He sat close to her mother and said, “Mom what can i do for you?”

نزدیک مادرش نشست و گفت: مامان برای تو چه کار کنم؟

Mother replied, “Please install fans in old age home as there are no fan here. Also, put a fridge for betterment of food because many time i had to sleep without food.”

مادر پاسخ داد: «لطفاً پنکه‌ها را در خانه سالمندان نصب کنید، زیرا در اینجا پنکه وجود ندارد. همچنین برای بهبود غذا یک یخچال بگذارید زیرا خیلی وقت ها مجبور بودم بدون غذا بخوابم.

Son was surprised to listen to this and questioned, “Mom while you were here you never complained and now when you have only few hours left why are telling me all this??”

پسر از شنیدن این حرف متعجب شد و از او پرسید: "مادر تا زمانی که اینجا بودی هرگز شکایت نکردی و حالا که فقط چند ساعت فرصت داری چرا این همه را به من می گویی؟"

Mother replied, “Son, i managed with heat and hunger and pain but when you get old and your children send you here in old age home. I am afraid you will not be able to manage..”

مادر پاسخ داد: «پسرم، با گرما و گرسنگی و درد کنار آمدم، اما وقتی پیر شدی و فرزندانت تو را در دوران پیری به اینجا می فرستند. می ترسم نتوانی مدیریت کنی.»

Moral: Our parents love us and they Never stop Caring about us even if We don’t care enough about them because They love us Unconditionally and we Never realize that till we have them.

اخلاق: والدین ما ما را دوست دارند و هرگز از اهمیت دادن به ما دست بر نمی دارند، حتی اگر ما به اندازه کافی به آنها اهمیت ندهیم، زیرا آنها ما را بدون قید و شرط دوست دارند و تا زمانی که آنها را نداشته باشیم، هرگز متوجه این موضوع نمی شویم.