City Mouse and Country Mouse>
موش شهر و موش روستایی
City Mouse and Country Mouse
موش شهر و موش روستایی
City Mouse and Country Mouse:
موش شهر و موش روستایی:
There once was a tiny little mouse from the city. One day, the city mouse went to visit his friend from the countryside; the country mouse.
زمانی یک موش کوچک از شهر بود. یک روز موش شهر به دیدار دوستش از روستا رفت. موش کشور
The two mice were best friends and being together made them both very happy.
این دو موش بهترین دوستان بودند و با هم بودن هر دو را بسیار خوشحال کرد.
The country mouse was simple yet generous. He offered his friend some food: bread, butter, cheese and beans.
ماوس کشور ساده و در عین حال سخاوتمندانه بود. او به دوستش مقداری غذا تعارف کرد: نان، کره، پنیر و لوبیا.
However, as the city mouse started to eat the meal, he started to feel a little bit sick.
با این حال، هنگامی که موش شهر شروع به خوردن غذا کرد، کمی احساس بیماری کرد.
‘Aren’t you hungry?’ asked the country mouse.
موش روستایی پرسید: گرسنه نیستی؟
‘Very. But this food is not like the food from the city. I don’t like it!’ said the city mouse.
'خیلی. اما این غذا مانند غذاهای شهر نیست. من آن را دوست ندارم!» موش شهر گفت.
The two mice spent the day together. They had fun walking around the countryside. When it grew dark they said goodbye.
دو موش روز را با هم گذراندند. آنها از قدم زدن در حومه شهر لذت می بردند. وقتی هوا تاریک شد خداحافظی کردند.
Before he went home, the city mouse invited the country mouse to his home in the city, to try the incredible food there.
قبل از اینکه به خانه برود، موش شهر موش روستایی را به خانه اش در شهر دعوت کرد تا غذای باورنکردنی آنجا را امتحان کند.
The following week, the country mouse scuttled all the way to the city. He found his friend.
هفته بعد، موش روستایی تا شهر رفت. دوستش را پیدا کرد.
‘Here in the city we don’t eat until six o’ clock,’ said the city mouse. ‘Wait until the evening and you’ll see how yummy the food is! It’s worth the wait!’
موش شهر گفت: اینجا در شهر تا ساعت شش غذا نمی خوریم. تا غروب صبر کنید و خواهید دید که غذا چقدر خوشمزه است! ارزش صبر کردن را دارد!
The evening arrived, and the sun set. The city mouse showed the country mouse his little den in a big human house.
عصر فرا رسید و خورشید غروب کرد. موش شهر به موش روستایی لانه کوچکش را در خانه بزرگ انسانی نشان داد.
The humans had set their dinner table with every dessert, meat and cheese a little mouse could imagine. It was heaven!
انسان ها میز شام خود را با هر دسر، گوشت و پنیری که یک موش کوچک تصور می کرد چیده بودند. بهشت بود!
The mice started to gobble the cakes, the meats and the different cheeses. The country mouse loved the cured ham and salami. He gobbled it up.
موش ها شروع به خوردن کیک ها، گوشت ها و پنیرهای مختلف کردند. موش روستایی عاشق ژامبون و سالامی بود. او آن را بلعید.
As the mice started to feel full, they heard a bark!
وقتی موش ها احساس سیری کردند، صدای پارس شنیدند!
‘What is that?’ screamed the country mouse. He was afraid of the loud noise.
موش روستایی فریاد زد: «این چیه؟» از صدای بلند می ترسید.
‘Oh no! It’s the guard dog! Run!’ cried the city mouse.
اوه نه! این سگ نگهبان است! فرار کن!» موش شهر فریاد زد.
They both ran quickly and tried to escape. The country mouse followed the city mouse back to the den.
هر دو به سرعت دویدند و سعی کردند فرار کنند. موش روستایی به دنبال موش شهر برگشت به لانه.
It was a close call. The dog almost caught them.
تماس نزدیک بود. سگ تقریباً آنها را گرفت.
‘Sorry city mouse but I’m going home now! See you!’ panted the country mouse.
"ببخشید موش شهر، اما من الان به خانه می روم! می بینمت!» موش روستایی نفس نفس زد.
‘Why? Don’t you want to eat more delicious food?’ asked the city mouse.
"چرا؟ آیا نمیخواهی غذای خوشمزهتری بخوری؟» موش شهر پرسید.
‘I’d rather eat bread, cheese and beans in peace, than eat desserts and meat in danger!’ called the country mouse.
موش روستایی گفت: «من ترجیح میدهم در آرامش نان، پنیر و لوبیا بخورم، تا اینکه در خطر دسر و گوشت بخورم!»