Clovis on Parental Responsibilities>
کلوویس در مورد مسئولیت های والدین
Clovis on Parental Responsibilities
کلوویس در مورد مسئولیت های والدین
Clovis on Parental Responsibilities:
کلوویس در مورد مسئولیت های والدین:
Marion Eggelby sat talking to Clovis on the only subject that she ever willingly talked about - her offspring and their varied perfections and accomplishments. Clovis was not in what could be called a receptive mood; the younger generation of Eggelby, depicted in the glowing improbable colours of parent impressionism, aroused in him no enthusiasm. Mrs. Eggelby, on the other hand, was furnished with enthusiasm enough for two.
ماریون اگلبی با کلوویس در مورد تنها موضوعی که با میل و رغبت در مورد آن صحبت می کرد نشسته بود - فرزندان او و کمالات و دستاوردهای متنوع آنها. کلوویس در حالتی نبود که بتوان آن را حالت پذیرا نامید. نسل جوان اگلبی که در رنگهای درخشان و غیرمحتمل امپرسیونیسم والدین به تصویر کشیده شده بود، هیچ شور و شوقی در او برانگیخت. از سوی دیگر، خانم اگلبی با اشتیاق کافی برای دو نفر مبله بود.
"You would like Eric," she said, argumentatively rather than hopefully. Clovis had intimated very unmistakably that he was unlikely to care extravagantly for either Amy or Willie. "Yes, I feel sure you would like Eric. Every one takes to him at once. You know, he always reminds me of that famous picture of the youthful David - I forget who it's by, but it's very well known."
او با استدلال و نه امیدوارانه گفت: "تو اریک را دوست داری." کلوویس بهطور بیتردید گفته بود که بعید است به امی و ویلی اهمیت زیادی بدهد. "بله، من مطمئن هستم که شما اریک را دوست دارید. همه یکباره به سمت او می روند. می دانید، او همیشه من را به یاد عکس معروف دیوید جوان می اندازد - فراموش می کنم توسط چه کسی است، اما بسیار شناخته شده است."
"That would be sufficient to set me against him, if I saw much of him," said Clovis. "Just imagine at auction bridge, for instance, when one was trying to concentrate one's mind on what one's partner's original declaration had been, and to remember what suits one's opponents had originally discarded, what it would be like to have some one persistently reminding one of a picture of the youthful David. It would be simply maddening. If Eric did that I should detest him."
کلوویس گفت: «اگر بیشتر او را می دیدم، همین برای مقابله با او کافی است. برای مثال، فقط در پل حراج تصور کنید، وقتی کسی سعی میکرد ذهن خود را بر آنچه که بیانیه اصلی شریک زندگیاش بوده متمرکز کند، و به یاد بیاورد که مخالفانش در ابتدا چه مواردی را کنار گذاشتهاند، اگر کسی مدام به او یادآوری کند، چه حسی خواهد داشت. تصویری از دیوید جوان به سادگی دیوانه کننده خواهد بود اگر اریک این کار را می کرد من از او متنفر بودم.
"Eric doesn't play bridge," said Mrs. Eggelby with dignity.
خانم اگلبی با وقار گفت: "اریک بریج بازی نمی کند."
"Doesn't he?" asked Clovis; "why not?"
"او نه؟" کلوویس پرسید؛ "چرا نه؟"
"None of my children have been brought up to play card games," said Mrs. Eggelby; "draughts and halma and those sorts of games I encourage. Eric is considered quite a wonderful draughts-player."
خانم اگلبی گفت: "هیچ یک از فرزندان من برای بازی با ورق تربیت نشده اند." دراوت ها و حلما و انواع بازی هایی که من تشویق می کنم.
"You are strewing dreadful risks in the path of your family," said Clovis; "a friend of mine who is a prison chaplain told me that among the worst criminal cases that have come under his notice, men condemned to death or to long periods of penal servitude, there was not a single bridge-player. On the other hand, he knew at least two expert draughts-players among them."
کلوویس گفت: "شما خطرات وحشتناکی را در مسیر خانواده خود قرار می دهید." "یکی از دوستانم که کشیش زندان است به من گفت که در میان بدترین پرونده های جنایی که مورد توجه او قرار گرفته است، مردانی که به اعدام یا دوره های طولانی بندگی جزایی محکوم شده اند، حتی یک بازیکن پل وجود نداشته است. او حداقل دو بازیکن خبره را در میان آنها میشناخت."
"I really don't see what my boys have got to do with the criminal classes," said Mrs. Eggelby resentfully. "They have been most carefully brought up, I can assure you that."
خانم اگلبی با عصبانیت گفت: "من واقعا نمی دانم پسرانم چه ربطی به طبقات جنایی دارند." "آنها با دقت بیشتری تربیت شده اند، من می توانم به شما اطمینان دهم که."
"That shows that you were nervous as to how they would turn out," said Clovis. "Now, my mother never bothered about bringing me up. She just saw to it that I got whacked at decent intervals and was taught the difference between right and wrong; there is some difference, you know, but I've forgotten what it is."
کلوویس گفت: «این نشان میدهد که شما در مورد نحوه عملکرد آنها عصبی بودید. "حالا، مادرم هیچوقت در مورد بزرگ کردن من زحمتی نمیکشید. او فقط مراقب بود که من در فواصل مناسب کتک بخورم و تفاوت بین درست و نادرست را به من آموزش دادند؛ میدانی که تفاوتهایی وجود دارد، اما من فراموش کردهام که چیست؟ "
"Forgotten the difference between right and wrong!" exclaimed Mrs. Eggelby.
"فراموش کردن تفاوت بین درست و غلط!" خانم اگلبی فریاد زد.
"Well, you see, I took up natural history and a whole lot of other subjects at the same time, and one can't remember everything, can one? I used to know the difference between the Sardinian dormouse and the ordinary kind, and whether the wry-neck arrives at our shores earlier than the cuckoo, or the other way round, and how long the walrus takes in growing to maturity; I daresay you knew all those sorts of things once, but I bet you've forgotten them."
"خب، می بینید، من همزمان به تاریخ طبیعی و کلی موضوعات دیگر پرداختم، و آدم نمی تواند همه چیز را به خاطر بسپارد، می تواند؟ چه زودتر از فاخته به سواحل ما برسد، چه برعکس، و چقدر طول می کشد تا والوس به بلوغ برسد، به جرأت می گویم که شما یک بار همه این چیزها را می دانستید، اما شرط می بندم که آنها را فراموش کرده اید "
"Those things are not important," said Mrs. Eggelby, "but - "
خانم اگلبی گفت: "این چیزها مهم نیستند، اما -"
"The fact that we've both forgotten them proves that they are important," said Clovis; "you must have noticed that it's always the important things that one forgets, while the trivial, unnecessary facts of life stick in one's memory. There's my cousin, Editha Clubberley, for instance; I can never forget that her birthday is on the 12th of October. It's a matter of utter indifference to me on what date her birthday falls, or whether she was born at all; either fact seems to me absolutely trivial, or unnecessary - I've heaps of other cousins to go on with. On the other hand, when I'm staying with Hildegarde Shrubley I can never remember the important circumstance whether her first husband got his unenviable reputation on the Turf or the Stock Exchange, and that uncertainty rules Sport and Finance out of the conversation at once. One can never mention travel, either, because her second husband had to live permanently abroad."
کلوویس گفت: "این واقعیت که ما هر دو آنها را فراموش کرده ایم، ثابت می کند که آنها مهم هستند." "حتما متوجه شده اید که همیشه چیزهای مهمی هستند که فرد فراموش می کند، در حالی که حقایق بی اهمیت و غیر ضروری زندگی در حافظه او باقی می ماند. برای مثال، پسر عموی من، ادیتا کلاببرلی، وجود دارد؛ من هرگز نمی توانم فراموش کنم که تولد او در 12 روز است. اکتبر برای من کاملاً بی تفاوت است، یا اینکه آیا او اصلاً به دنیا آمده است یا خیر از سوی دیگر، وقتی با هیلدگارد شرابلی میمانم، هرگز نمیتوانم این شرایط مهم را به خاطر بیاورم که آیا شوهر اول او شهرت غیرقابلغیرتانگیز خود را در چمن یا بورس به دست آورده است، و این عدم اطمینان، ورزش و امور مالی را به یکباره از گفتگو خارج میکند هرگز به سفر اشاره نکنید، زیرا شوهر دوم او مجبور بود به طور دائم در خارج از کشور زندگی کند."
"Mrs. Shrubley and I move in very different circles," said Mrs. Eggelby stiffly.
خانم اگلبی به سختی گفت: "خانم شرابلی و من در دایره های بسیار متفاوتی حرکت می کنیم."
"No one who knows Hildegarde could possibly accuse her of moving in a circle," said Clovis; "her view of life seems to be a non-stop run with an inexhaustible supply of petrol. If she can get some one else to pay for the petrol so much the better. I don't mind confessing to you that she has taught me more than any other woman I can think of."
کلوویس گفت: "هیچ کس که هیلدگارد را می شناسد، احتمالا نمی تواند او را به حرکت در یک دایره متهم کند." "به نظر می رسد نگاه او به زندگی یک دویدن بی وقفه با ذخایر تمام نشدنی بنزین است. اگر او بتواند یکی دیگر را برای پرداخت هزینه بنزین بسیار بهتر کند. من بدم نمی آید به شما اعتراف کنم که او به من یاد داده است. بیشتر از هر زن دیگری که می توانم به آن فکر کنم."
"What kind of knowledge?" demanded Mrs. Eggelby, with the air a jury might collectively wear when finding a verdict without leaving the box.
"چه نوع دانش؟" از خانم اگلبی خواست، با هوایی که یک هیئت منصفه میتوانند به طور دسته جمعی هنگام صدور حکم بدون خروج از جعبه، از آن استفاده کنند.
"Well, among other things, she's introduced me to at least four different ways of cooking lobster," said Clovis gratefully. "That, of course, wouldn't appeal to you; people who abstain from the pleasures of the card- table never really appreciate the finer possibilities of the dining-table. I suppose their powers of enlightened enjoyment get atrophied from disuse."
کلوویس با قدردانی گفت: "خب، در میان چیزهای دیگر، او حداقل چهار روش مختلف برای پختن خرچنگ را به من معرفی کرده است." "البته این برای شما جذاب نیست؛ افرادی که از لذت های میز ناهار خوری پرهیز می کنند، هرگز واقعاً از امکانات خوب میز ناهار خوری قدردانی نمی کنند. فکر می کنم قدرت لذت بردن روشنگرانه آنها از عدم استفاده از بین می رود."
"An aunt of mine was very ill after eating a lobster," said Mrs. Eggelby.
خانم اگلبی گفت: «یک خاله من بعد از خوردن یک خرچنگ خیلی بیمار شد.
"I daresay, if we knew more of her history, we should find out that she'd often been ill before eating the lobster. Aren't you concealing the fact that she'd had measles and influenza and nervous headache and hysteria, and other things that aunts do have, long before she ate the lobster? Aunts that have never known a day's illness are very rare; in fact, I don't personally know of any. Of course if she ate it as a child of two weeks old it might have been her first illness - and her last. But if that was the case I think you should have said so."
"به جرأت می گویم، اگر بیشتر از تاریخچه او می دانستیم، باید متوجه می شدیم که او اغلب قبل از خوردن خرچنگ مریض بوده است. آیا شما این واقعیت را پنهان نمی کنید که او سرخک و آنفولانزا و سردرد عصبی و هیستری داشته است. چیزهای دیگری که خالهها دارند، مدتها قبل از خوردن خرچنگ، خالههایی که هرگز یک روز بیماری را نمیشناختند، در واقع، من شخصاً هیچ کدام را نمیدانم ممکن است این اولین بیماری او باشد و آخرین بیماری او باشد، اما اگر اینطور بود، فکر می کنم شما باید این را می گفتید.
"I must be going," said Mrs. Eggelby, in a tone which had been thoroughly sterilised of even perfunctory regret.
خانم اگلبی با لحنی که حتی از پشیمانی ظاهری کاملاً عقیم شده بود، گفت: «حتما باید بروم.
Clovis rose with an air of graceful reluctance.
کلوویس با اکراهی برازنده برخاست.
"I have so enjoyed our little talk about Eric," he said; "I quite look forward to meeting him some day."
او گفت: "من از صحبت های کوچکمان در مورد اریک بسیار لذت بردم." "من کاملا مشتاقانه منتظر دیدار او هستم."
"Good-bye," said Mrs. Eggelby frostily; the supplementary remark which she made at the back of her throat was -
خانم اگلبی با سردی گفت: «خداحافظ. جمله تکمیلی که او در پشت گلویش گفت این بود -
"I'll take care that you never shall!"
"من مراقبت می کنم که هرگز نخواهی!"