Cock-a-doodle-doo

Cock-a-doodle-doo

Cock-a-doodle-doo

Cock-a-doodle-doo

Cock-a-doodle-doo:

Cock-a-doodle-doo:

Long ago, in a small village on the banks of Kaveri river lived an old woman called Ajjamma. As the sun rose in the morning, Ajjamma’s rooster, Hunja, would clear his throat and crow loud and clear, “Cock-a-doodle-doo!”

مدتها پیش در روستای کوچکی در حاشیه رودخانه کاوری پیرزنی به نام عجما زندگی می کرد. صبح که خورشید طلوع می کرد، خروس آجاما، هونجا، گلویش را صاف می کرد و با صدای بلند و واضح بانگ می گفت: «خروس-آ-دودل-دو!»

Hearing the call, the villagers would open their eyes and look out at the glow of the breaking dawn. They would join their hands in salutation to the Lord and get up. Their day had begun.

روستاییان با شنیدن این ندای چشمان خود را باز می کردند و به درخشش سپیده دم نگاه می کردند. دستان خود را به درود بر خداوند می‌پیوندند و بلند می‌شدند. روزشان شروع شده بود.

Ajjamma was the only one who had a rooster in the village. She also had an oven where she kept charcoal burning day and night. As soon as they woke up, the women of the village would go to Ajjamma’s hut to get burning coal so that they too could light the oven in their homes.

عجما تنها کسی بود که در روستا خروس داشت. او همچنین کوره ای داشت که در آن روز و شب زغال می سوخت. زنان دهکده به محض بیدار شدن به کلبه عجما می رفتند تا زغال سوزان بیاورند تا آنها هم تنور خانه هایشان را روشن کنند.

One day, for some reason Ajjamma got angry. She felt that the villagers were not showing her respect. “After all, the sun comes up in the village on hearing my rooster crow,” thought Ajjamma. “Also, without the burning charcoal from my oven, how can the villagers light their own ovens to cook food? “

یک روز به دلایلی عجما عصبانی شد. او احساس می کرد که روستاییان به او احترام نمی گذارند. عجما فکر کرد: «بالاخره، خورشید با شنیدن بانگ خروس من در دهکده طلوع می کند. «همچنین، بدون زغال سوخته از تنور من، چگونه روستاییان می توانند تنورهای خود را برای پختن غذا روشن کنند؟ "

So to teach the villagers a lesson and to make them realize her importance, Ajjamma left the village in dead of night, taking with her, Hunja and the oven.

بنابراین برای اینکه به روستاییان درس بدهد و اهمیت او را بفهمند، آجما در شب از دهکده خارج شد و هونجا و تنور را با خود برد.

She went far away from the village and climbed a tall tree and sat there, hiding from the villagers.

او از روستا دور شد و از درخت بلندی بالا رفت و آنجا نشست و از اهالی روستا پنهان شد.

“Let me see, how the villagers manage without my rooster and oven,” said Ajjamma to herself.

عجما با خود گفت: "بگذار ببینم روستاییان بدون خروس و تنور من چگونه کار می کنند."

Next morning, Hunja, as usual, cleared his throat and crowed loudly, “Cock-a-doodle-doo!” Ajjamma could see the dawn breaking. The old lady was convinced that the rooster’s crowing would not be heard in the village, and therefore, the sun would not rise there.

صبح روز بعد، هونجا، طبق معمول، گلویش را صاف کرد و با صدای بلند فریاد زد: «خروس-آ-دودل-دو!» Ajjamma می توانست طلوع فجر را ببیند. پیرزن متقاعد شده بود که صدای بانگ خروس در دهکده شنیده نمی شود و بنابراین خورشید در آنجا طلوع نمی کند.

After spending a couple of hours on the tree, Ajjamma came down with Hunja and the oven. She was missing her village. “Poor chaps, what would they do if the sun didn’t rise? Men would be missing their morning coffee and children would be crying for breakfast; how can they cook without fire from my oven? I must get back to the village quickly,” said Ajjamma to herself.

بعد از گذراندن چند ساعتی روی درخت، آجما با هونجا و تنور پایین آمد. دلش برای دهکده اش تنگ شده بود. «فرزندان بیچاره، اگر خورشید طلوع نمی کرد چه می کردند؟ مردها دلشان برای قهوه صبحگاهی تنگ می‌شد و بچه‌ها برای صبحانه گریه می‌کردند. چگونه می توانند بدون آتش از فر من بپزند؟ باید سریع به روستا برگردم.

As she started walking towards her village, she saw a bullock cart. Riding the cart was a man from Ajjamma’s village. “Oh, Ajjamma, are you alright?” shouted the villager. Concerned about the old woman, the man had set out in his cart looking for her. Tears welled up in Ajjamma’s eyes. She had misjudged the people of her village. They loved her.

هنگامی که او شروع به راه رفتن به سمت روستای خود کرد، یک گاری گاو را دید. سوار گاری مردی از روستای عجما بود. "اوه، عاجما، حالت خوب است؟" روستایی فریاد زد. مرد نگران پیرزن، با گاری خود به دنبال او رفته بود. اشک در چشمان عجما حلقه زد. او در مورد مردم روستایش اشتباه قضاوت کرده بود. آنها او را دوست داشتند.

Ajjamma got on to the cart with Hunja and the oven. As the man drove the cart Ajjamma asked him. “You must have found it difficult in the morning.” The villager agreed. “Without fire from your oven morning coffee was delayed a bit. Then, the school master rubbed two stones to start fire. It was great fun. Kids started rubbing stones to produce fire.”

آجاما با هونجا و فر سوار گاری شد. همانطور که مرد گاری را می راند، آججاما از او پرسید. "حتما صبح برای شما سخت بوده است." روستایی موافقت کرد. "بدون آتش از اجاق شما قهوه صبح کمی به تاخیر افتاد. سپس استاد مدرسه دو سنگ را مالید تا آتش روشن شود. خیلی سرگرم کننده بود بچه ها شروع به مالیدن سنگ برای تولید آتش کردند.»

“But how did you manage to do all this? Was it not dark?” asked Ajjamma.

اما چگونه توانستی همه این کارها را انجام دهی؟ تاریک نبود؟» از عجما پرسید.

“Dark? No, it was not dark. We lit the fire in broad daylight,” said the man.

"تاریک؟ نه هوا تاریک نبود مرد گفت: ما در روز روشن آتش را روشن کردیم.

“But how could the sun rise there? My Hunja was far away from the village?” Ajjamma muttered to herself.

اما چگونه خورشید می تواند در آنجا طلوع کند؟ هونجای من از دهکده دور بود؟» عجما با خودش زمزمه کرد.

The man was worried. Ajjamma was looking ill. “I hope she is alright” he thought.

مرد نگران بود. آجاما بیمار به نظر می رسید. او فکر کرد: "امیدوارم حالش خوب باشد."

Then he saw the old woman breaking into a smile. It was the most radiant smile, the most beautiful smile he had ever seen. The man was all attention as Ajjamma whispered. “I’ve made a great discovery.”

سپس پیرزن را دید که لبخند می زند. این درخشان ترین لبخندی بود، زیباترین لبخندی که تا به حال دیده بود. همان طور که عجما زمزمه می کرد، مرد تمام توجهش را جلب کرد. "من کشف بزرگی کردم."

The villager held his breath. He did not want to miss out what Ajjamma was going to say about her great discovery.

روستایی نفسش حبس شد. او نمی خواست آنچه را که Ajjamma قرار است در مورد کشف بزرگ خود بگوید، از دست بدهد.

“Yes, a great discovery I’ve made,” said Ajjamma. “The sun rises even if my rooster does not crow.”

آجاما گفت: "بله، کشف بزرگی انجام دادم." "خورشید طلوع می کند حتی اگر خروس من بانگ نزند."

The man thought over this statement. Then he nodded in agreement.

مرد به این جمله فکر کرد. بعد سرش را به علامت تایید تکان داد.

Ajjamma returned to her village to a rousing welcome from the villagers who all loved her.

عجما با استقبال هیجان انگیز روستاییان که همه او را دوست داشتند به روستای خود بازگشت.

From that day onward, every child in the village knew: “The sun will rise even if the rooster does not crow.”

از آن روز به بعد همه بچه‌های روستا می‌دانستند: «خورشید طلوع می‌کند حتی اگر خروس بانگ نزند».