Coin for Someone Needy>
سکه برای یک نیازمند
Coin for Someone Needy
سکه برای یک نیازمند
Coin for Someone Needy:
سکه برای یک نیازمند:
Once upon a time, lived a Sage who used to go from one place to other. Once he was passing through a street of capital city of a kingdom. On his way he found a coin on side of road.
روزی روزگاری حکیمی زندگی میکرد که از جایی به جای دیگر میرفت. یک بار از خیابانی از پایتخت یک پادشاهی می گذشت. در راهش یک سکه در کنار جاده پیدا کرد.
Sage picked it up and kept it. Sage used to live a simple life and had no use of that coin so he thought of giving it to someone in need.
سیج آن را برداشت و نگه داشت. سیج زندگی ساده ای داشت و هیچ استفاده ای از آن سکه نداشت، بنابراین به فکر افتاد که آن را به کسی که نیازمند است بدهد.
He roamed through kingdom whole day but didn’t found even a single person who seemed unsatisfied or in need of money. At night he reached a rest area and spent his night there.
او تمام روز در قلمرو پرسه می زد، اما حتی یک نفر را پیدا نکرد که به نظر ناراضی یا نیاز به پول داشته باشد. شب به استراحتگاهی رسید و شب را در آنجا گذراند.
Next morning he woke up and was doing his daily activities, King who was passing by that rest area saw him and ordered his soldiers to stop there.
صبح روز بعد او از خواب بیدار شد و مشغول انجام کارهای روزانه خود بود، کینگ که از آن محل استراحت می گذشت او را دید و به سربازانش دستور داد در آنجا توقف کنند.
King went to Sage and said, “I am going on war to win over another state so that my kingdom can be expanded.. Please bless me to be victorious..”
کینگ نزد سیج رفت و گفت: "من برای پیروزی بر ایالت دیگری به جنگ می روم تا پادشاهی من گسترش یابد. لطفاً به من پیروز باشید."
Sage took out the coin he was holding on and gave it to King.
سیج سکه ای را که در دست داشت بیرون آورد و به کینگ داد.
King was confused at act of Sage and questioned, “Why did you gave me this coin?? What meaning of this??”
کینگ هنگام عمل سیج گیج شد و از او پرسید: "چرا این سکه را به من دادی؟" معنی این چیه؟؟"
Sage smiled and replied, “O great King..!! Yesterday in morning while i was strolling in capital city, i found this coin on road side.
سیج لبخندی زد و پاسخ داد: ای شاه بزرگ..!! دیروز صبح وقتی در پایتخت قدم می زدم این سکه را کنار جاده پیدا کردم.
I picked it up and decided to give it to someone needy.
آن را برداشتم و تصمیم گرفتم آن را به یکی از نیازمندان بدهم.
Whole day i walked around meeting people in city. With whomever i communicated, found that they are living happily and seemed satisfied with whatever they have and because of that i still have this coin.
تمام روز قدم زدم و با مردم در شهر ملاقات کردم. با هر کسی که ارتباط برقرار کردم، متوجه شدم که آنها با خوشحالی زندگی می کنند و به نظر می رسید از هر آنچه که دارند راضی هستند و به همین دلیل من هنوز این سکه را دارم.
Today, When King of this kingdom is going on for war because of desire to gain more and not satisfied with what he already have..
امروز، زمانی که پادشاه این پادشاهی به دلیل تمایل به بدست آوردن بیشتر و عدم رضایت به آنچه که از قبل دارد، به جنگ می رود.
So i felt like person who needs this coin most is you, King of kingdom itself.. that’s why i gave it to you..”
بنابراین احساس کردم کسی که بیشتر از همه به این سکه نیاز دارد شما هستید، خود پادشاه پادشاهی. به همین دلیل آن را به شما دادم.»
King realized his mistake. He thanked Sage for precious life lesson and decided not to go on war.
کینگ متوجه اشتباهش شد. او از سیج برای درس ارزشمند زندگی تشکر کرد و تصمیم گرفت که وارد جنگ نشود.
Moral: We all Desire to have more and because of that we Waste Chance of Enjoying what we Already have.. In order to Live a Happy and Healthy Life, We should Learn to be Happy with what we have.
اخلاقی: همه ما آرزوی داشتن چیزهای بیشتری را داریم و به همین دلیل شانس لذت بردن از آنچه قبلاً داریم را از دست می دهیم. برای داشتن یک زندگی شاد و سالم، باید یاد بگیریم که با آنچه داریم خوشحال باشیم.