Comparing Ourselves with Others>
مقایسه خود با دیگران
Comparing Ourselves with Others
مقایسه خود با دیگران
Comparing Ourselves with Others:
مقایسه خود با دیگران:
Once a Samurai went to visit a Zen monk to seek some advice. As he entered temple where masters were praying, see this he felt inferior and felt that in-spite of having fought for justice and peace he hadn’t even come near state of grace which was achieved was monks praying there.
یک بار یک سامورایی به ملاقات یک راهب ذن رفت تا نصیحت کند. وقتی وارد معبدی شد که استادان در آن دعا میکردند، این را ببینید که احساس حقارت کرد و احساس کرد که علیرغم مبارزه برای عدالت و صلح، حتی به حالت فیض نزدیک نشده بود که راهبان در آنجا دعا میکردند.
As monk finished prayers.
همانطور که راهب نماز را تمام کرد.
He went to him and said, “I have faced death many times, defended weak, helped people in need and i know i have never done anything to be ashamed of. Yet when i see you meditating, i feel like my life have no importance and i feel so inferior.”
نزد او رفت و گفت: من بارها با مرگ روبرو شده ام، از ضعیفان دفاع کرده ام، به نیازمندان کمک کرده ام و می دانم که هرگز کاری نکرده ام که از آن خجالت بکشم. با این حال، وقتی شما را در حال مراقبه می بینم، احساس می کنم زندگی من اهمیتی ندارد و احساس حقارت می کنم.»
Monk replied, “I will answer you once i attend all those who came to see me, wait till then.”
مونک پاسخ داد: "به محض حضور در همه کسانی که برای دیدن من آمده اند به شما پاسخ خواهم داد، تا آن زمان صبر کنید."
Samurai waited whole day, watching people go in and out for advice. He saw that monk received all of them with patience and smile on his face.
سامورایی ها تمام روز منتظر ماندند و مردم را تماشا می کردند که برای مشاوره به داخل و خارج می شدند. او دید که راهب همه آنها را با صبر و لبخند پذیرفت.
At nightfall when everyone was gone, he went to monk and said, “Can you teach me now??”
شب هنگام که همه رفته بودند، نزد راهب رفت و گفت: حالا می توانی به من یاد بدهی؟
Monk invited him inside and lead him to his room. The full moon shone in the sky, and the atmosphere was one of profound tranquility.
راهب او را به داخل دعوت کرد و به اتاقش برد. ماه کامل در آسمان می درخشید و جو فضایی سرشار از آرامش عمیق بود.
Monk pointed toward moon and said, “Do you see moon?? It will cross the entire firmament and tomorrow the sun will shine once again But you know Sunlight is brighter and it shows us the details of nature.
مونک به ماه اشاره کرد و گفت: ماه را می بینی؟ از تمام فلک می گذرد و فردا دوباره خورشید می درخشد اما می دانید نور خورشید روشن تر است و جزئیات طبیعت را به ما نشان می دهد.
Should mood ask Why i don’t shine like sun?? Is it because i am inferior to sun??”
آیا خلق و خو باید بپرسد چرا مثل خورشید نمی درخشم؟ آیا به این دلیل است که من نسبت به خورشید پست تر هستم؟"
Samurai answered, “Of course not..!! They both are different and have their own beauty. You cannot compare the two.”
سامورایی پاسخ داد: "البته که نه..!! هر دو متفاوت هستند و زیبایی خاص خود را دارند. شما نمی توانید این دو را با هم مقایسه کنید.»
“Here is your answer.. We are two different people and we each are fighting in our own way for what he believes.. making it possible for the world to a better place.”, replied Monk.
مانک پاسخ داد: "این پاسخ شماست. ما دو نفر متفاوت هستیم و هر کدام به روش خودمان برای آنچه که او باور دارد می جنگیم. این امکان را برای دنیا فراهم می کنیم."
Moral:
اخلاقی:
We should not Compare ourselves with others and feel inferior to other just because they follow a different path. Everyone have to follow their own path in their life to be a better person and making world a better place.
ما نباید خود را با دیگران مقایسه کنیم و نسبت به دیگران احساس حقارت کنیم فقط به این دلیل که آنها مسیر دیگری را طی می کنند. هرکسی باید مسیر خود را در زندگی خود طی کند تا انسان بهتری باشد و دنیا را به جای بهتری تبدیل کند.