Daily life jokes -1>
جوک های زندگی روزمره -1
Daily life jokes -1
جوک های زندگی روزمره -1
Daily life jokes -1:
جوک های زندگی روزمره -1:
1. Three guys stranded on a desert island find a magic lantern containing a genie, who grants them each one wish.
1. سه مردی که در یک جزیره بیابانی گیر افتاده اند، یک فانوس جادویی را پیدا می کنند که حاوی یک جن است، که هر یک از آنها را برآورده می کند.
The first guy wishes he was off the island and back home.
اولین پسر آرزو می کند که ای کاش از جزیره خارج می شد و به خانه برمی گشت.
The second guy wishes the same.
پسر دوم هم همین آرزو را دارد.
The third guy says:
مرد سوم می گوید:
"I'm lonely. I wish my friends were back here."
"من تنها هستم. کاش دوستانم به اینجا برگردند."
2. My girlfriend told me to take the spider outside instead of killing it. We went and had some drinks. The cool guy wants to be web designer.
2. دوست دخترم به من گفت عنکبوت را به جای کشتن بیرون ببرم. رفتیم و نوشیدنی خوردیم. مرد باحال می خواهد طراح وب شود.
3. A woman gets on a bus with her baby. The bus driver says, "That's the ugliest baby that I've ever seen. Ugh!" The woman goes to the rear of the bus and sits down, fuming. She says to a man next to her, "The driver just insulted me!" The man says, "You go right up there and tell him off – go ahead, I'll hold your monkey for you."
3. زنی با نوزادش سوار اتوبوس می شود. راننده اتوبوس می گوید: "این زشت ترین بچه ای است که تا به حال دیده ام. اوه!" زن به عقب اتوبوس می رود و می نشیند و دود می گیرد. به مردی که کنارش بود می گوید: راننده فقط به من توهین کرد! مرد می گوید: "تو همین بالا برو و به او بگو - برو، من میمونت را برایت نگه می دارم."
4. I'd like to buy a new boomerang please. Also, can you tell me how to throw the old one away?
4. من می خواهم یک بومرنگ جدید بخرم لطفا. در ضمن میشه بگید چطوری قدیم رو دور بریزم؟
5. My girlfriend told me I was one in a million. When I looked through her text messages, I had to admit she was right.
5. دوست دخترم به من گفت من یک در میلیون هستم. وقتی پیامک هایش را نگاه کردم، باید اعتراف می کردم که حق با او بود.
6. I can't believe I forgot to go to the gym today. That's 7 years in a row now.
6. باورم نمی شود که امروز فراموش کردم به باشگاه بروم. الان 7 سال متوالی است.
7. "How much is the capuccino?"
7. "کاپوچینو چقدر است؟"
"It's $5,50 sir."
"این 5،50 دلار است قربان."
"And the sugar?"
"و شکر؟"
"The sugar is free."
"قند رایگان است."
"Ok, I'll take 2kg of sugar."
"باشه، من 2 کیلو شکر می گیرم."
8. You'll never believe who I bumped into on my way to the eye doctor! Everybody!
8. هرگز باور نخواهید کرد که در راه چشم پزشک با چه کسی برخورد کردم! همه!
9. Women go on a diet on three occasions:
9. زنان در سه نوبت رژیم می گیرند:
- When they break up with a guy;
- وقتی از یک پسر جدا می شوند.
- When they meet a new guy;
- وقتی با یک پسر جدید آشنا می شوند.
- On Mondays.
- دوشنبه ها
10. "Excuse me, sir, have you seen a police officer around?"
10. "ببخشید قربان، افسر پلیس را در اطراف دیده اید؟"
"No, not a soul, actually."
"نه، در واقع یک روح نیست."
"Very good, now give me your wallet, watch and laptop!"
"خیلی خوب، حالا کیف، ساعت و لپ تاپت را به من بده!"
11. At the barber shop:
11. در آرایشگاه:
"How much for the haircut?"
"قیمت کوتاه کردن مو چقدر است؟"
"Eighteen dollars."
"هجده دلار."
"How much for a shave?"
"قیمت اصلاح چقدر است؟"
"Ten dollars."
"ده دلار."
"Okay, shave my head."
- باشه، سرم را بتراش.
12. "Just look at that young person with the short hair and blue jeans. Is it a boy or a girl?"
12. "فقط به آن جوان با موهای کوتاه و شلوار جین آبی نگاه کنید، پسر است یا دختر؟"
"It's a girl. She's my daughter."
"این یک دختر است. او دختر من است."
"Oh, I'm sorry! I didn't know that you were her father."
"اوه، متاسفم! من نمی دانستم که شما پدر او هستید."
"I'm not. I'm her mother."
"من نیستم. من مادرش هستم."
13. Phone rings: "Green, green!"
13. زنگ تلفن: "سبز، سبز!"
They answer: "Yellow?"
جواب می دهند: زرد؟
They ask: "White?"
آنها می پرسند: "سفید؟"
They hang up: "Pink!"
آنها تلفن را قطع می کنند: "صورتی!"
14. Bank Teller: How do you like the money?
14. عابر بانک: پول را چگونه دوست داری؟
English Student: I like it very much.
دانشجوی انگلیسی: خیلی دوستش دارم.
15. The real estate agent says, "I have a good, cheap apartment for you."
15. مشاور املاک می گوید من یک آپارتمان خوب و ارزان برای شما دارم.
The man replys, "By the week or by the month?"
مرد پاسخ می دهد: "به هفته یا ماه؟"
The agent answers, "By the garbage dump.."
مامور پاسخ می دهد: کنار زباله دان.
16. Officer: "You were speeding."
16. افسر: "شتاب داشتی."
Man: "No, I wasn't."
مرد: "نه، من نبودم."
"Yes, you were. I'm giving you a ticket."
"بله، شما بودید. من به شما بلیط می دهم."
"But I wasn't speeding."
"اما من سرعت نداشتم."
"Tell that to the judge!"
این را به قاضی بگو!
"Would I get another ticket if I called you a jerk?"
"اگر تو را دمدمی مزاج صدا کنم، بلیت دیگری می گیرم؟"
"Yes, you would."
"بله، شما می خواهید."
"What if I just thought that you were?"
"اگه فقط فکر کنم تو هستی چی؟"
"I can't give you a ticket for what you think."
"من نمی توانم برای آنچه فکر می کنید به شما بلیط بدهم."
"Fine, I think you're a jerk!"
"خوب، من فکر می کنم شما یک احمق هستید!"
17. "Am I the first man you have ever loved?" he said.
17. "آیا من اولین مردی هستم که دوستش داشتی؟" او گفت.
"Of course," she answered "Why do men always ask the same question?".
او پاسخ داد: "البته" چرا مردها همیشه یک سوال می پرسند؟
18. A: I'm in a big trouble!
18. پاسخ: من در یک دردسر بزرگ هستم!
B: Why is that?
ب: چرا اینطور است؟
A: I saw a mouse in my house!
ج: در خانه ام یک موش دیدم!
B: Oh, well, all you need to do is use a trap.
ب: اوه، خوب، تنها کاری که باید انجام دهید این است که از یک تله استفاده کنید.
A: I don't have one.
ج: من ندارم.
B: Well then, buy one.
ب: خب پس یکی بخر.
A: Can't afford one.
ج: نمی توانم یکی را بخرم.
B: I can give you mine if you want.
ب: اگر بخواهی می توانم مال خود را به تو بدهم.
A: That sounds good.
پاسخ: به نظر خوب می رسد.
B: All you need to do is just use some cheese in order to make the mouse come to the trap.
ب: تنها کاری که باید انجام دهید این است که از مقداری پنیر استفاده کنید تا موش به دام بیاید.
A: I don't have any cheese.
ج: من پنیر ندارم.
B: Okay then, take a piece of bread and put a bit of oil in it and put it in the trap.
ب: باشه پس یک تکه نان بردارید و کمی روغن در آن بریزید و در تله بگذارید.
A: I don't have oil.
ج: من روغن ندارم.
B: Well, then put only a small piece of bread.
ب: خوب، پس فقط یک تکه نان بگذارید.
A: I don't have bread.
ج: من نان ندارم.
B: Then what is the mouse doing at your house?!
ب:پس موش خونه تو چیکار میکنه؟!
19. When I was young I didn't like going to weddings.
19. وقتی جوان بودم دوست نداشتم به عروسی بروم.
My grandmother would tell me, "You're next"
مادربزرگم به من می گفت: "تو نفر بعدی هستی"
However, she stopped doing that after I started saying the same thing to her at funerals.
با این حال، پس از اینکه من در مراسم تشییع جنازه به او همان حرف را زدم، او این کار را متوقف کرد.
20. Two factory workers are talking.
20. دو کارگر کارخانه مشغول صحبت هستند.
The woman says, "I can make the boss give me the day off."
زن می گوید: می توانم کاری کنم که رئیس به من روز مرخصی بدهد.
The man replies, "And how would you do that?"
مرد پاسخ می دهد: "و چگونه این کار را انجام می دهی؟"
The woman says, "Just wait and see." She then hangs upside-down from the ceiling.
زن می گوید: فقط صبر کن ببین. سپس به صورت وارونه از سقف آویزان می شود.
The boss comes in and says, "What are you doing?"
رئیس میاد داخل و میگه چیکار میکنی؟
The woman replies, "I'm a light bulb."
زن پاسخ می دهد: من یک لامپ هستم.
The boss then says, "You've been working so much that you've gone crazy. I think you need to take the day off."
سپس رئیس می گوید: "تو آنقدر کار کردی که دیوانه شدی. فکر می کنم باید روز را تعطیل کنی."
The man starts to follow her and the boss says, "Where are you going?"
مرد شروع به تعقیب او می کند و رئیس می گوید: کجا می روی؟
The man says, "I'm going home, too. I can't work in the dark."
مرد می گوید من هم می روم خانه، در تاریکی نمی توانم کار کنم.
21. A student, who is studying English as a foreign language, was confused when he saw the words "open here" on a box of laundry soap, so he asks the clerk,
21. دانش آموزی که در حال مطالعه زبان انگلیسی به عنوان زبان خارجی است، با دیدن عبارت open here روی جعبه صابون گیج شد، بنابراین از منشی می پرسد:
"Can't I wait until I get home to open it?"
"نمیتونم صبر کنم تا برسم خونه تا بازش کنم؟"
22. Boyfriend: What is your favorite music group?
22. دوست پسر: گروه موسیقی مورد علاقه شما چیست؟
Girlfriend: I love U2!
دوست دختر: من عاشق U2 هستم!
Boyfriend: I love you too, but what is your favorite music group?
دوست پسر: من هم شما را دوست دارم، اما گروه موسیقی مورد علاقه شما چیست؟
23. Three rich brothers each wanted to do something special for their elderly mother on Mother's Day. The first brother bought her a huge house. The second brother gave her a limousine, with a driver. The third brother remembered that his mother used to love to read the Bible, but couldn't see well anymore, so he got her a specially trained parrot that could recite any verse from the Bible on demand.
23. سه برادر پولدار هر کدام می خواستند در روز مادر برای مادر سالخورده خود کار خاصی انجام دهند. برادر اول برای او خانه ای بزرگ خرید. برادر دوم به او یک لیموزین با راننده داد. برادر سوم به یاد آورد که مادرش عادت داشت انجیل را بخواند، اما دیگر خوب نمی دید، بنابراین یک طوطی آموزش دیده برای او گرفت که می توانست هر آیه ای از انجیل را در صورت درخواست بخواند.
Soon, the brothers received thank-you notes from their mother. The first son's note said, "The house you bought me is much too big! I only live in a small part of it, but I have to clean the whole thing!" The second son got a note that said, "I rarely leave the house anymore, so I hardly use the limo you gave me. And when I do use it, the driver is so rude!" The third son's note said, "My darling baby boy, you know just what your mother loves! The chicken was delicious!"
به زودی، برادران یادداشت های تشکر از مادرشان دریافت کردند. در یادداشت پسر اول آمده بود: "خانه ای که برای من خریدی خیلی بزرگ است! من فقط در قسمت کوچکی از آن زندگی می کنم، اما باید کل آن را تمیز کنم!" پسر دوم یادداشتی دریافت کرد که در آن نوشته شده بود: "من دیگر به ندرت از خانه بیرون می روم، بنابراین به سختی از لیموزینی که به من دادی استفاده می کنم. و وقتی از آن استفاده می کنم، راننده آنقدر بی ادب است!" در یادداشت پسر سوم آمده بود: "پسر عزیزم، تو می دانی که مادرت چه چیزی را دوست دارد! مرغ خوشمزه بود!"
24. Two campers are hiking in the woods when one is bitten on the buttocks by a rattlesnake. "I'll go into town for a doctor," the other says. He runs ten miles to a small town and finds the only doctor delivering a baby.
24. دو کمپینگ در حال پیاده روی در جنگل هستند که یکی از آنها توسط مار زنگی گزیده می شود. دیگری می گوید: «برای دکتر به شهر می روم. او ده مایل تا یک شهر کوچک می دود و تنها دکتری را می یابد که نوزادی را به دنیا می آورد.
"I can't leave," the doctor says. "But here's what to do. Take a knife, cut a little X where the bite is, suck out the poison and spit it on the ground."
دکتر می گوید: نمی توانم بروم. "اما این چه کاری است که باید انجام داد. یک چاقو بردارید، یک X کوچک در جایی که نیش است برش دهید، سم را بمکید و روی زمین تف کنید."
The guy runs back to his friend, who is in agony. "What did the doctor say?" the victim cries.
مرد به سمت دوستش که در عذاب است برمی گردد. "دکتر چی گفت؟" قربانی گریه می کند
"He says you're gonna die."
او می گوید که تو خواهی مرد.
25. "Can I tell you something?"
25. "میتونم چیزی بهت بگم؟"
"Yeah."
"آره."
"I Love U."
"من عاشق تو هستم."
"Really? I can't believe it!"
"واقعا؟ من نمی توانم آن را باور کنم!"
"Yes, it is my favourite letter of the alphabet."
"بله، این حرف مورد علاقه من از الفبا است."
26. A man telephoned the airline office and asked: "How long does it take to fly to Boston?"
26. مردی با دفتر هواپیمایی تماس گرفت و پرسید: پرواز به بوستون چقدر طول می کشد؟
The clerk said: "Just a minute…"
کارمند گفت: فقط یک دقیقه…
"Thank you", the man said and hung up.
مرد گفت: متشکرم و گوشی را قطع کرد.
27. Got tasered picking up my friend from the airport today. Apparently security doesn't like it when you shout, "Hi Jack!"
27. امروز من دوستم را از فرودگاه بردم. ظاهراً امنیت وقتی فریاد می زنید "سلام جک!"
28. Three friends are talking about what would they like to hear their friends and family say about them after they died, at their funeral. The first guy says, "I would like to hear them say that I was a great doctor of my time, and a great family man."
28. سه دوست در مورد آنچه که دوست دارند بشنوند دوستان و خانواده در مورد آنها پس از مرگشان در مراسم تشییع جنازه آنها صحبت می کنند. پسر اول میگوید: «دوست دارم بشنوم که میگویند من یک دکتر بزرگ زمان خودم بودم و یک مرد خانواده بزرگ».
"The second guy says, "I would like to hear that I was a wonderful husband and school teacher which made a huge difference in our children of tomorrow."
پسر دوم میگوید: «دوست دارم بشنوم که من یک شوهر و معلم مدرسه فوقالعاده بودم که تفاوت بزرگی در فرزندان فردای ما ایجاد کرد.»
The last guy replies, "I would like to hear them say: Look! He's moving!"
مرد آخر پاسخ می دهد: "دوست دارم بشنوم که می گویند: ببین! او حرکت می کند!"
29. The greedy lawyer said: Your honor, my client is innocent until proven broke.
29. وکیل حریص گفت: آبروی شما موکل من بی گناه است تا اینکه شکسته شود.
30. On the phone:
30. تلفن:
- Hello, are you there?
- سلام، شما آنجایی؟
- Yes. Who are you, please?
- بله. تو کی هستی لطفا؟
- I'm Watt.
- من وات هستم.
- What's your name?
- اسمت چیه؟
- Watt's my name.
- اسم من وات است.
- Yes, what's your name?
- آره اسمت چیه؟
- My name is John Watt.
- اسم من جان وات است.
- John what?
- جان چی؟
- Yes, are you James?
- بله، شما جیمز هستید؟
- No, I'm Knott.
- نه، من نات هستم.
- Will you tell me your name then?
- اونوقت اسمتو بهم میگی؟
- Will Knott.
- ویل نات.
- Why not?
- چرا که نه؟
- My name is Knott.
- اسم من نات است.
- Not what?
- نه چی؟
- Not Watt. Knott.
- نه وات. گره.
- What?
- چی؟
31. Driving past a cemetery:
31. رانندگی از کنار یک قبرستان:
"Did you know that all the people who live around here aren't allowed to be buried in that cemetery?"
"آیا می دانستید که همه افرادی که در اینجا زندگی می کنند اجازه ندارند در آن قبرستان دفن شوند؟"
"Really? Why not?"
"واقعا؟ چرا نه؟"
"Because they're not dead yet."
چون هنوز نمرده اند.
32. "Dad, I'm hungry."
32. "بابا، من گرسنه هستم."
"Hi hungry, I am dad."
"سلام گرسنه، من پدر هستم."
"Dad, I'm serious!"
"بابا جدی میگم!"
"Serious? I thought you were hungry."
"جدی؟ فکر کردم گرسنه ای."
33. "I'll call you later."
33. "بعداً با شما تماس خواهم گرفت."
"Why? What's wrong with my name?"
"چرا؟ اسم من چه مشکلی دارد؟"
34. "Are you alright?"
34. "حالت خوبه؟"
"No, I'm half left."
"نه، من نیمه مانده ام."
35. Today's youth are getting worse. I was in a church yesterday, when I saw this guy lighting a cigarette from the candle.
35. جوانان امروز بدتر می شوند. دیروز در یک کلیسا بودم که این مرد را دیدم که از روی شمع سیگاری روشن می کند.
I was so shocked, that I dropped my beer bottle.
آنقدر شوکه شده بودم که بطری آبجو را رها کردم.
36. "I just left my job, I couldn't work for that man after what he said to me."
36. "من تازه کارم را ترک کردم، بعد از حرفی که به من زد نتوانستم برای آن مرد کار کنم."
"What did he say?"
"چی گفت؟"
"You're fired."
"تو اخراج شدی."
37. A drunk guy in Alaska decides to go ice fishing. He starts sawing a hole in the ice, when a loud booming voice says, "You will find no fish there." The drunk looks up, ignores it, and continues on. The voice booms again, "You will find no fish under the ice." The drunk looks up and says, "God, is that you?" The voice says, "No, I'm the manager of this ice rink."
37. یک مرد مست در آلاسکا تصمیم می گیرد برای ماهیگیری روی یخ برود. او شروع به اره کردن سوراخی در یخ می کند که صدای بلندی می گوید: "شما هیچ ماهی را آنجا نخواهید یافت." مست به بالا نگاه می کند، آن را نادیده می گیرد و به راه خود ادامه می دهد. صدا دوباره بلند می شود، "شما هیچ ماهی را زیر یخ پیدا نخواهید کرد." مست سرش را بلند می کند و می گوید: "خدایا تو هستی؟" صدا می گوید: نه، من مدیر این پیست یخ هستم.
38. A man comes home after his regular Saturday golf game and his wife asks why he doesn't include Joseph in the games anymore. The husband asks, "Would you want to play with a guy who regularly cheats, swears up a storm over everything, lies about his score, and has nothing good to say about anyone else on the course?" "Of course I wouldn't," replies the wife. "Well," says the husband, "neither would Joseph."
38. مردی بعد از بازی گلف معمولی شنبه خود به خانه می آید و همسرش می پرسد که چرا او دیگر جوزف را در بازی ها شرکت نمی کند. شوهر می پرسد: "آیا می خواهید با مردی بازی کنید که مرتباً تقلب می کند، در مورد همه چیز قسم می خورد، در مورد امتیاز خود دروغ می گوید و هیچ چیز خوبی برای گفتن در مورد دیگران در کورس ندارد؟" همسر پاسخ می دهد: "البته که نمی خواهم." شوهر می گوید: «خوب، یوسف هم این کار را نمی کند.»
39. Two nuns from Ireland come to tour New York City. Before they come, they hear that Americans eat dogs, so they both agree to try it when they arrive. As they're walking around New York, they hear, "Hot Dogs! Get your hot dogs!" They rush over to get one! As the first nun opens hers, her face turns white and she gasps, "What part did you get?!"
39. دو راهبه از ایرلند برای گردش در شهر نیویورک می آیند. قبل از اینکه بیایند، می شنوند که آمریکایی ها سگ می خورند، بنابراین هر دو قبول می کنند که وقتی رسیدند آن را امتحان کنند. همانطور که آنها در حال قدم زدن در نیویورک هستند، می شنوند: "هات داگ! عجله می کنند تا یکی بگیرند! راهبه اول که صورتش را باز می کند، صورتش سفید می شود و نفس نفس می زند: "چه قسمتی گرفتی؟!"
40. That awkward moment at a feminist picnic when they realize no one has made any sandwiches.
40. آن لحظه ناخوشایند در یک پیک نیک فمینیستی که متوجه می شوند هیچ کس ساندویچی درست نکرده است.
41. I'll never forget my granddad's last words. "Are you holding that ladder properly?"
41. هیچ وقت آخرین کلمات پدربزرگم را فراموش نمی کنم. "آیا شما آن نردبان را به درستی نگه می دارید؟"
42. A man on a bike, carrying two sacks on his shoulders, was stopped by a guard while crossing the US-Mexican border. "What's in the bags?" asked the guard. "Sand," the cyclist replied. "Get them off. We need to take a look." The guard emptied the bags and found out they contained nothing but sand. The man reloaded his bags and continued across the border. A week later, the same man was crossing again with two more bags. The guard demanded to see them, and again they contained nothing but sand. This continued every week for six months, until one day the cyclist failed to appear. A few days later, that same guard ran into the cyclist in the city. "Hey, where have you been?" the guard asked. "You sure had us wondering! We knew you were smuggling something across the border. So tell me and I won't say a word. What was it?" The man smiled and told him the truth. "Bicycles!"
42. مردی سوار بر دوچرخه که دو گونی روی دوش داشت، هنگام عبور از مرز آمریکا و مکزیک توسط نگهبان متوقف شد. "در کیسه ها چیست؟" نگهبان پرسید. دوچرخه سوار پاسخ داد: ماسه. "آنها را بردارید. ما باید نگاهی بیندازیم." نگهبان کیسه ها را خالی کرد و متوجه شد که چیزی جز ماسه در آنها وجود ندارد. مرد چمدان هایش را بارگیری کرد و از مرز ادامه داد. یک هفته بعد، همان مرد دوباره با دو کیسه دیگر در حال عبور بود. نگهبان خواستار دیدن آنها شد و دوباره چیزی جز ماسه در آنها وجود نداشت. این کار به مدت شش ماه هر هفته ادامه داشت تا اینکه یک روز دوچرخه سوار ظاهر نشد. چند روز بعد همان نگهبان در شهر با دوچرخه سوار برخورد کرد. "هی کجا بودی؟" نگهبان پرسید. "مطمئناً ما را متعجب کرده بودید! ما می دانستیم که شما چیزی را به آن سوی مرز قاچاق می کنید. پس به من بگویید و من حرفی نخواهم زد. آن چه بود؟" مرد لبخندی زد و حقیقت را به او گفت. "دوچرخه!"
43. A swimming pool sign said:
43. تابلوی استخر می گوید:
"We don't swim in your toilet, please don't pee in our pool."
"ما در توالت شما شنا نمی کنیم، لطفا در استخر ما ادرار نکنید."
44. A cowboy rode into town and stopped at a saloon for a drink. Unfortunately, the locals always had a habit of picking on strangers, which he was. When he finished his drink, he found his horse had been stolen. He went back into the bar, handily flipped his gun into the air, caught it above his head without even looking and fired a shot into the ceiling.
44. یک گاوچران سوار شهر شد و برای نوشیدنی در سالنی توقف کرد. متأسفانه مردم محلی همیشه عادت داشتند غریبه ها را چیدن، که او هم همین طور بود. وقتی نوشیدنی خود را تمام کرد، متوجه شد اسبش را دزدیده اند. او به داخل بار برگشت، اسلحهاش را با دست به هوا پرتاب کرد، بدون اینکه حتی نگاه کند آن را بالای سرش گرفت و یک گلوله به سقف شلیک کرد.
"Which one of you sidewinders stole my horse?!?!?" he yelled with surprising forcefulness. No one answered. "Alright, I'm gonna have another beer, and if my horse ain't back outside by the time I finish, I'm gonna do what I dun in Texas! And I don't like to have to do what I dun in Texas!" Some of the locals shifted restlessly. The man, true to his word, had another beer, walked outside, and his horse has been returned to the post.
"کدوم یکی از شما ساید وایندرها اسب منو دزدید؟!؟!؟" با قدرتی شگفت انگیز فریاد زد. کسی جواب نداد. "بسیار خوب، من یک آبجو دیگر می خورم، و اگر اسب من تا پایان کارم بیرون نیامد، من همان کاری را که در تگزاس انجام می دهم، انجام خواهم داد! و دوست ندارم کاری را که دوست دارم انجام دهم. در تگزاس!" برخی از اهالی محل بیقرار جابه جا شدند. مرد، وفادار به قولش، آبجو دیگری خورد، بیرون رفت و اسبش به پست بازگردانده شد.
He saddled up and started to ride out of town. The bartender wandered out of the bar and asked, "Say partner, before you go... what happened in Texas?" The cowboy turned back and said, "I had to walk home."
او زین کرد و شروع به سوار شدن به خارج از شهر کرد. متصدی بار از بار بیرون رفت و پرسید: "قبل از رفتن به شریک زندگی بگو... در تگزاس چه اتفاقی افتاد؟" گاوچران برگشت و گفت: "باید پیاده به خانه بروم."
45. I said to this train driver ''I want to go to Paris".
45. من به این راننده قطار گفتم می خواهم به پاریس بروم.
He said ''Eurostar?''
او گفت "یورو استار؟"
I said, ''I've been on TV but I'm no Dean Martin''.
گفتم: «من در تلویزیون حضور داشتم اما دین مارتین نیستم».
46. There was a man who entered a local paper's pun contest.. He sent in ten different puns, in the hope that at least one of the puns would win. Unfortunately, no pun in ten did.
46. مردی بود که در مسابقه جناسی یک روزنامه محلی شرکت کرد. او ده جناس مختلف فرستاد، به این امید که حداقل یکی از جناس ها برنده شود. متأسفانه، هیچ جناسی در ده انجام نشد.
47. A guy walks into a pharmacy and buys a pack of condoms. The cashier asks him if he wants a bag. He responds, "No, she's not that ugly."
47. پسری وارد داروخانه می شود و یک بسته کاندوم می خرد. صندوقدار از او می پرسد که آیا کیف می خواهی؟ او پاسخ می دهد: "نه، او آنقدرها هم زشت نیست."
48. Two neighbors are talking to each other.
48. دو همسایه با هم صحبت می کنند.
First neighbor: Do you know that my dog is so smart, he waits for the newspaper to drop at the doorstep and then delivers it to me?
همسایه اول: میدونی سگ من خیلی باهوشه منتظر میمونه روزنامه بیاد جلو خونه و بعد تحویلم میده؟
Second neighbor: Of course, I know that very well.
همسایه دوم: البته من این را خوب می دانم.
First neighbor: Really, well then, how?
همسایه اول: واقعا خوب پس چطور؟
Second neighbor: My dog came and told me.
همسایه دوم: سگم آمد و به من گفت.
49. A Texas farmer was touring England. He happened to meet an English farmer and asked him, "What size farm do you have?"
49. یک کشاورز تگزاس در حال تور انگلستان بود. او به طور اتفاقی با یک کشاورز انگلیسی ملاقات کرد و از او پرسید: "چه اندازه مزرعه داری؟"
The Englishman proudly announced, "Thirty-five acres!"
انگلیسی با افتخار اعلام کرد: سی و پنج جریب!
"Thirty-five acres?" the Texan scoffed. "Why, I can get in my truck at 8:00 AM and start driving and at noon, I am still on my farm. I can eat lunch and start driving again and at 5:00 PM I am still on my farm.
"سی و پنج جریب؟" تگزاسی مسخره کرد "چرا، من می توانم ساعت 8 صبح سوار کامیونم شوم و شروع به رانندگی کنم و ظهر، هنوز در مزرعه ام هستم. می توانم ناهار بخورم و دوباره شروع به رانندگی کنم و ساعت 5 بعد از ظهر هنوز در مزرعه ام هستم.
"Ah, yes," the Englishman nodded in understanding. "I had a truck like that once."
مرد انگلیسی به نشانه درک سر تکان داد: «آه، بله. "من یک بار چنین کامیونی داشتم."
50. Working people frequently ask retired people what they do to make their days interesting.
50. افراد شاغل مکرراً از افراد بازنشسته می پرسند که چه کاری انجام می دهند تا روزهای خود را جذاب کنند.
Well, for example, the other day my wife and I went into town and went into a shop. We were only in there for about 5 minutes. When we came out, there was a cop writing out a parking ticket. We went up to him and said, "Come on man, how about giving a senior citizen a break?"
خب مثلاً روز قبل من و همسرم رفتیم شهر و رفتیم توی مغازه. فقط حدود 5 دقیقه آنجا بودیم. وقتی بیرون آمدیم، پلیسی بود که بلیط پارکینگ را می نوشت. رفتیم پیشش و گفتیم بیا مرد، چطور به یک شهروند مسن استراحت بدهی؟
He ignored us and continued writing the ticket. I called him a Nazi turd. He glared at me and started Writing another ticket for having worn tires. So my wife called him a ****-head. He finished the second ticket and put it on the windshield with the first. Then he started writing a third ticket. This went on for about 20 minutes. The more we abused him, the more tickets he wrote.
او به ما توجهی نکرد و به نوشتن بلیط ادامه داد. من او را یک تور نازی صدا کردم. او به من خیره شد و شروع کرد به نوشتن یک بلیط دیگر برای لاستیک های فرسوده. بنابراین همسرم او را یک سر **** صدا کرد. بلیط دوم را تمام کرد و با اولی روی شیشه جلو گذاشت. سپس شروع به نوشتن بلیط سوم کرد. این کار حدود 20 دقیقه ادامه داشت. هر چه بیشتر از او بدرفتاری می کردیم، بلیط های بیشتری می نوشت.
Personally, we didn't care. We came into town by bus.
ما شخصاً اهمیتی ندادیم. با اتوبوس به شهر آمدیم.