Daily life jokes -2

جوک های زندگی روزمره -2

Daily life jokes -2

جوک های زندگی روزمره -2

Daily life jokes -2:

جوک های زندگی روزمره -2:

51. I was in a public toilet and had just sat down, when I heard a voice from the next cubicle: "Hi, how are you?"

51. تو توالت عمومی بودم و تازه نشسته بودم که صدایی از اتاقک کناری شنیدم: "سلام، خوبی؟"

Embarassed, I said: "I'm doing fine."

با خجالت گفتم: حالم خوبه.

"So, what are you up to?"

"خب، چه کار داری؟"

"Just doing the same as you, sitting here!"

"فقط همین کار را انجام می دهم، اینجا نشسته!"

"Can I come over?"

"میتونم بیام؟"

"I'm rather busy right now."

"من الان سرم شلوغ است."

"Listen, I will have to call you back, there's an idiot next door answering all my questions!"

"گوش کن، من باید دوباره با تو تماس بگیرم، یک احمق همسایه است که به همه سوالات من پاسخ می دهد!"

52. I just got this job painting signs and already got fired. My first sign was simple, I should write "psichoterapist". But the word is so long I had to break it down so it could fit properly. I wrote:

52. من به تازگی این کار را با نقاشی علائم دریافت کردم و قبلاً اخراج شدم. اولین علامت من ساده بود، باید بنویسم "روان درمانگر". اما کلمه آنقدر طولانی است که مجبور شدم آن را تجزیه کنم تا به درستی جا بیفتد. نوشتم:

PSYCHO

روانی

THE

THE

RAPIST

متجاوز

53. I don't know what my neighbor is training for, but he's been hold his breath in his pool for the past 3 days.

53. من نمی دانم همسایه من برای چه تمرین می کند، اما او در 3 روز گذشته نفس خود را در استخر حبس کرده است.

54. A cop pulls a man over for speeding. He walks up to the car and says, "Do you know how fast you were going?"

54. یک پلیس مردی را به دلیل سرعت غیرمجاز می کشد. میره سمت ماشین و میگه میدونی چقدر تند میرفتی؟

"I was trying to keep up with traffic," he replied.

او پاسخ داد: «من سعی می‌کردم با ترافیک هماهنگ باشم.

The cop looks up and down the highway. "What are you talking about? There is no traffic."

پلیس به بالا و پایین بزرگراه نگاه می کند. "در مورد چی صحبت می کنی؟ ترافیک نیست."

And the man answered, "That's how far behind I am!"

و مرد پاسخ داد: من چقدر عقبم!

55. A sixteen year-old boy came home with a new Chevrolet Avalanche and his parents began to yell and scream, "Where did you get that truck?!" He calmly told them, "I bought it today." "With what money?" demanded his parents. They knew what a Chevrolet Avalanche cost. "Well," said the boy, "this one cost me just fifteen dollars." So the parents began to yell even louder. "Who would sell a truck like that for fifteen dollars?" they said. "It was the lady up the street," said the boy. I don"t know her name - they just moved in. She saw me ride past on my bike and asked me if I wanted to buy a Chevrolet Avalanche for fifteen dollars." "Oh my Goodness!," moaned the mother, "she must be a child abuser. Who knows what she will do next? John, you go right up there and see what"s going on." So the boy"s father walked up the street to the house where the lady lived and found her out in the yard calmly planting petunias! He introduced himself as the father of the boy to whom she had sold a new Chevrolet Avalanche for fifteen dollars and demanded to know why she did it. "Well," she said, "this morning I got a phone call from my husband. "I thought he was on a business trip, but learned from a friend he had run off to Hawaii with his mistress and really doesn"t intend to come back." "He claimed he was stranded and needed cash, and asked me to sell his new Chevrolet Avalanche and send him the money. So I did."

55. یک پسر شانزده ساله با یک شورلت آوالانچ جدید به خانه آمد و پدر و مادرش شروع به داد و فریاد کردند: "این کامیون را از کجا آوردی؟!" او با آرامش به آنها گفت: امروز خریدم. "با چه پولی؟" از پدر و مادرش خواست. آنها می دانستند که شورلت بهمن چه قیمتی دارد. پسر گفت: "خب، این یکی برای من فقط پانزده دلار تمام شد." بنابراین والدین با صدای بلندتری شروع به فریاد زدن کردند. چه کسی چنین کامیونی را به پانزده دلار می‌فروشد؟ آنها گفتند. پسر گفت: این خانم بالای خیابان بود. من نام او را نمی دانم - آنها تازه وارد خانه شده اند. او مرا دید که سوار دوچرخه ام می شوم و از من پرسید که آیا می خواهم یک شورلت آوالانچ به قیمت پانزده دلار بخرم. مادر ناله کرد: "اوه خدای من!" او باید کودک آزاری باشد. چه کسی می داند که بعداً چه خواهد کرد؟ جان، تو برو همان بالا و ببین چه خبر است. بنابراین پدر پسر راه افتاد. از خیابان به سمت خانه ای که خانم در آن زندگی می کرد، او را در حیاط پیدا کردم که با آرامش گل اطلسی می کارد! او خود را پدر پسری معرفی کرد که او یک شورلت آوالانچ جدید را به قیمت پانزده دلار به او فروخته بود و خواست که بداند چرا این کار را کرده است. او گفت: "خب، امروز صبح با شوهرم تماس تلفنی گرفتم. فکر می کردم او در یک سفر کاری است، اما از یکی از دوستانش فهمیدم که او با معشوقه اش به هاوایی فرار کرده است و واقعاً قصد ندارد این کار را انجام دهد." برگرد." او ادعا کرد که سرگردان است و به پول نقد نیاز دارد و از من خواست شورلت آوالانچ جدیدش را بفروشم و پول را برایش بفرستم.

56. A taxi passenger tapped the driver on the shoulder to ask him a question. The driver screamed, lost control of the car, nearly hit a bus, went up on the footpath, and stopped centimeters from a shop window. For a second everything went quiet in the cab, then the driver said, "Look mate, don't ever do that again. You scared the daylights out of me!" The passenger apologized and said, "I didn't realize that a little tap would scare you so much." The driver replied, "Sorry, it's not really your fault. Today is my first day as a cab driver – I've been driving a funeral van for the last 25 years."

56. مسافر تاکسی ضربه ای به شانه راننده زد تا از او سوالی بپرسد. راننده جیغ زد، کنترل ماشین را از دست داد، نزدیک بود با اتوبوس برخورد کند، از مسیر پیاده روی بالا رفت و چند سانتی متر از ویترین مغازه ایستاد. برای یک ثانیه همه چیز در کابین ساکت شد، سپس راننده گفت: "ببین رفیق، دیگر این کار را نکن. تو نور روز را از من ترساندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: من نمی دانستم که یک ضربه کوچک شما را اینقدر می ترساند. راننده پاسخ داد، "ببخشید، واقعاً تقصیر شما نیست. امروز اولین روز من به عنوان یک راننده تاکسی است - من در 25 سال گذشته با یک ون تشییع جنازه رانندگی می کردم."

57. Somebody knocks on door:

57. کسی در را می زند:

- Who is there? Police? What do you want?

- کی اونجا هست؟ پلیس؟ چی میخوای؟

- We want to talk.

-میخوایم حرف بزنیم

- How many of you are there?

- شما چند نفر هستید؟

- Two.

- دو

- So talk with each other.

- پس با هم حرف بزن

58. A shopkeeper was dismayed when a store opened next door with a huge sign that said, BEST DEALS!" To make things worse, another store opened on the other side with a huge sign reading "LOWEST PRICES!" He nearly panicked until he had the idea to put up his own sign, bigger that the other two, that read, "MAIN ENTRANCE."

58. یک مغازه دار با باز شدن یک فروشگاه همسایه با تابلوی بزرگی که روی آن نوشته شده بود، بهترین تخفیف ها را باز کرد، ناراحت شد! بدتر از همه، فروشگاه دیگری در طرف دیگر با تابلوی بزرگی که روی آن نوشته شده بود «پایین ترین قیمت ها!» باز شد، تقریباً وحشت زده شد تا اینکه این فکر را داشت که تابلوی خودش را بگذارد، بزرگتر از دو تای دیگر، که روی آن نوشته شده بود "ورودی اصلی".

59. Customer: "Waiter, do you serve crabs?"

59. مشتری: "پیشخدمت، خرچنگ را سرو می کنی؟"

Waiter: "Please sit down sir, we serve everyone."

گارسون: "بفرمایید آقا بنشینید، ما به همه خدمت می کنیم."

60. I Was On The Bus Reading A Book, Then Someone Taps Me On The Shoulder. I turned around and saw an old lady. She said to me, "Sonny, would you like some nuts? I've got a couple hazelnuts and almonds if you'd like."

60. من در اتوبوس بودم و کتاب می خواندم، سپس کسی روی شانه من ضربه می زند. برگشتم و پیرزنی را دیدم. او به من گفت: "سانی، کمی آجیل می خواهی؟ من یک دو عدد فندق و بادام دارم اگر بخواهی."

"Sure.", I replied. Then she gave me a handful of nuts and went back to sit with her friends.

"حتما"، من پاسخ دادم. بعد یه مشت آجیل به من داد و برگشت پیش دوستانش نشست.

"What a nice lady", I thought, while happily munching on the nuts.

در حالی که با خوشحالی به آجیل می خوردم فکر کردم: "چه خانم خوبی".

A few minutes later, I felt another tap on my shoulder and there she was again, offering some nuts. I gladly accepted and she went back to her seat.

چند دقیقه بعد، ضربه دیگری را روی شانه‌ام احساس کردم و او دوباره آنجا بود و در حال تقدیم آجیل بود. من با کمال میل پذیرفتم و او به صندلی خود بازگشت.

After about 10 minutes, she tapped me on the shoulder, once again offering some nuts.

بعد از حدود 10 دقیقه، او ضربه ای به شانه من زد و یک بار دیگر مقداری آجیل تعارف کرد.

I asked her, "Why don't you eat them yourself?"

از او پرسیدم: چرا خودت آنها را نمی خوری؟

"Because we've got no teeth", she replied.

او پاسخ داد: "چون ما دندان نداریم."

"Then why do you buy them?", I asked.

پرسیدم: «پس چرا آنها را می‌خری؟»

"Oh, because we just love the chocolate around them."

"اوه، چون ما فقط شکلات اطراف آنها را دوست داریم."

61. An old married couple is on vacation to Israel. While there the wife has a heart attack and dies. The husband contacts a funeral home. The undertaker explains that it will cost $100 to bury her in Israel, or they could ship her home and bury her there for $10000.

61. یک زوج پیر در تعطیلات به اسرائیل هستند. در حالی که زن در آنجا سکته قلبی می کند و می میرد. شوهر با یک تشییع جنازه تماس می گیرد. متصدی کشتی توضیح می دهد که دفن او در اسرائیل 100 دلار هزینه دارد، یا می توانند او را به خانه بفرستند و با 10000 دلار در آنجا دفن کنند.

The husband thinks for a short while and says: "I will pay the $10000 to take her home."

شوهر کمی فکر می کند و می گوید: 10000 دلار را می دهم تا او را به خانه ببرم.

"But why?" the undertaker asks. "This is the holy land."

"اما چرا؟" متعهد می پرسد. "این سرزمین مقدس است."

The husband replies, "I heard a man was buried here a couple thousand years ago and he came back to life after three days. I'm sorry, but I just can't risk it."

شوهر پاسخ می دهد: "شنیدم مردی را چند هزار سال پیش در اینجا دفن کردند و بعد از سه روز زنده شد. متاسفم، اما نمی توانم ریسک کنم."

62. The phone rings at the FBI headquarters. "Hello?"

62. تلفن در مقر FBI زنگ می خورد. "سلام؟"

"Hello, is this FBI?"

"سلام، این FBI است؟"

"Yes. What do you want?"

"بله. چی میخوای؟"

"I'm calling to report my neighbor Tom. He is hiding marijuana in his firewood."

"من زنگ می زنم تا همسایه ام تام را گزارش کنم. او ماری جوانا را در هیزم خود پنهان کرده است."

"This will be noted."

"این مورد توجه خواهد شد."

Next day, the FBI comes over to Tom's house. They search the shed where the firewood is kept, break every piece of wood, find no marijuana, swear at Tom and leave.

روز بعد، اف بی آی به خانه تام می آید. آنها آلونکی که هیزم در آن نگهداری می شود را جستجو می کنند، هر تکه چوب را می شکنند، ماری جوانا پیدا نمی کنند، به تام فحش می دهند و می روند.

The phone rings at Tom's house. "Hey, Tom! Did the FBI come?"

تلفن در خانه تام زنگ می خورد. "هی، تام! آیا اف بی آی آمد؟"

"Yeah!"

"آره!"

"Did they chop your firewood?"

هیزم شما را خرد کردند؟

"Yeah they did."

"بله آنها انجام دادند."

"Okay, now it's your turn to call. I need my garden plowed."

"باشه، حالا نوبت توست که زنگ بزنی. من نیاز دارم باغم شخم زده شود."

63. A women has twins, gives them up for adoption. One goes to an Egyptian family and is named "Ahmal". The other is sent to a Spanish family and is named "Juan".

63. زن دوقلو دارد، آنها را به فرزندخواندگی می دهد. یکی به خانواده ای مصری می رود و اسمش «احمل» است. دیگری برای یک خانواده اسپانیایی فرستاده می شود و "خوان" نام دارد.

Years later, Juan sends his birth mother a picture of himself. Upon receiving the picture, she tells her husband she wishes she also had a picture of Ahmal.

سال‌ها بعد، خوان عکسی از خودش برای مادرش می‌فرستد. او با دریافت عکس به شوهرش می گوید ای کاش او هم عکسی از احمل داشت.

He replies, "They're twins for Pete's sake!! If you've seen Juan, you've see Ahmal!!"

او پاسخ می دهد: "آنها به خاطر پیت دوقلو هستند!! اگر خوان را دیده ای، احمل را دیده ای!"

64. A psychic buying clothes:

64. روانی خرید لباس:

Psychic: That shirt is too small.

روانی: آن پیراهن خیلی کوچک است.

Salesperson: How do you know? You haven't tried it on.

فروشنده: از کجا میدونی؟ شما آن را امتحان نکرده اید

Psychic: I'm a medium.

روانی: من یک مدیوم هستم.

65. A lawyer opened the door of his BMW, when suddenly a car came along and hit the door, ripping it off completely.

65. یک وکیل درب بی ام و خود را باز کرد که ناگهان ماشینی از راه رسید و با در برخورد کرد و آن را به طور کامل پاره کرد.

When the police arrived at the scene, the lawyer was complaining bitterly about the damage to his precious BMW.

وقتی پلیس در محل حاضر شد، وکیل به شدت از خسارت وارده به BMW گرانبهای خود شکایت داشت.

"Officer, look what they've done to my Beeeeemer!!!", he whined.

او ناله کرد: "افسر، ببین با بییمر من چه کرده اند!!!"

"You lawyers are so materialistic, you make me sick!!!", retorted the officer. "You're so worried about your stupid BMW, that you didn't even notice that your left arm was ripped off!"

افسر پاسخ داد: "شما وکلا خیلی مادی گرا هستید، مرا مریض می کنید!!!" "تو آنقدر نگران بی ام و احمقت هستی، که حتی متوجه نشدی دست چپت پاره شده است!"

"Oh no!", replied the lawyer, finally noticing the bloody left shoulder where his arm once was.

وکیل در نهایت متوجه کتف چپ خون آلود جایی که بازوی او بود، پاسخ داد: "اوه نه!"

"Where's my Rolex???!!!"

"رولکس من کجاست؟؟؟!!!"

66. A young businessman rented a beautiful office and furnished it with antiques. However, no business was coming in. Sitting there, worrying, he saw a man come into the outer office. Wanting to look busy, he picked up the phone and pretended he was negotiating a big deal. He spoke loudly about big figures and huge commitments. Finally, he put down the phone and asked the visitor "Can I help you?"

66. یک تاجر جوان دفتر زیبایی را اجاره کرد و آن را با عتیقه جات مبله کرد. با این حال، هیچ کاری وارد نمی شد. وقتی آنجا نشسته بود و نگران بود، مردی را دید که وارد دفتر بیرونی شد. او که می خواست سرش شلوغ به نظر برسد، تلفن را برداشت و وانمود کرد که در حال مذاکره با یک معامله بزرگ است. او با صدای بلند در مورد چهره های بزرگ و تعهدات بزرگ صحبت کرد. بالاخره گوشی را گذاشت و از بازدیدکننده پرسید: می توانم کمکت کنم؟

The man said, "I've come to install the phone."

مرد گفت: آمده ام گوشی را نصب کنم.

67. John was driving when a policeman pulled him over. He rolled down his window and said to the officer, "Is there a problem, Officer?"

67. جان در حال رانندگی بود که یک پلیس او را کشید. پنجره اش را پایین کشید و به افسر گفت: "مشکلی هست افسر؟"

"No problem at all. I just observed your safe driving and am pleased to award you a $5,000 Safe Driver Award. Congratulations. What do you think you're going to do with the money?"

"اصلاً مشکلی نیست. من فقط رانندگی ایمن شما را مشاهده کردم و خوشحالم که جایزه راننده ایمن 5000 دلاری را به شما اعطا می کنم. تبریک می گویم. فکر می کنید با این پول چه خواهید کرد؟"

John thought for a minute and said, "Well, I guess I'll go get that drivers' license."

جان یک دقیقه فکر کرد و گفت: "خب، حدس می زنم من بروم آن گواهینامه رانندگی را بگیرم."

Judi, sitting in the passenger seat said to the policeman, "Oh, don't pay attention to him -- he's just a wise guy when he's drunk and stoned."

جودی که روی صندلی مسافر نشسته بود به پلیس گفت: "اوه، به او توجه نکن - او فقط یک مرد عاقل است که مست است و سنگسار می شود."

Brian from the back seat said, "I told you guys we wouldn't get far in a stolen car!"

برایان از صندلی عقب گفت: "بچه ها به شما گفتم با ماشین دزدیده شده راه زیادی نخواهیم برد!"

At that moment, there was a knock from the trunk and a muffled voice said, "Are we over the border yet?"

در همان لحظه صدای تق تق از صندوق عقب شنیده شد و صدای خفه ای گفت: "آیا ما از مرز گذشتیم؟"

68. A lawyer was late for an appointment at his office and decided to run a stop sign. As luck would have it, a farmer was proceeding through on his tractor at that very moment, and there was a tremendous crash! Fortunately, no one was hurt.

68. یک وکیل برای قرار ملاقات در دفترش دیر آمد و تصمیم گرفت تابلوی ایست را اجرا کند. از شانس و اقبال، در همان لحظه، یک کشاورز با تراکتور خود در حال حرکت بود و یک تصادف وحشتناک رخ داد! خوشبختانه به کسی آسیبی نرسید.

The lawyer decided to go on the offense and jumped out of his car.

وکیل تصمیم گرفت به تخلف ادامه دهد و از ماشین خود بیرون پرید.

"You idiot!" he yelled. "Why weren't you paying attention? Now I'm gonna be late for my appointment. You better believe you're gonna regret this day!"

"ای احمق!" او فریاد زد. "چرا توجه نکردی؟ حالا من برای قرارم دیر می‌آیم. بهتر است باور کنی که امروز پشیمان می‌شوی!"

The farmer calmly surveyed the scene. "Look, young fella, you're all worked up. Neither one of us is hurt -- it's just our rides that are a little banged up," he said. Then he reached into his pocket, pulled out a hip flask and offered it to the lawyer. "Here, why don't you take a slug of this whiskey. It'll help you calm down."

کشاورز با آرامش صحنه را بررسی کرد. او گفت: "ببین، رفیق جوان، تو همه کاره ای. سپس دست در جیبش برد، فلاسک ران را بیرون آورد و به وکیل داد. "در اینجا، چرا شما یک حلزون از این ویسکی نمی گیرید. این به شما کمک می کند آرام شوید."

After a moment, the lawyer accepted and took a deep drink. A bit later, he tipped up the flask and took another swig. Then he returned it to the farmer, who closed the flask and put it away.

بعد از لحظه ای وکیل پذیرفت و نوشیدنی عمیقی خورد. کمی بعد، فلاسک را سر کرد و یک چنگک دیگر برداشت. سپس آن را به کشاورز برگرداند و او در فلاسک را بست و کنار گذاشت.

"Don't you want any yourself?" asked the lawyer.

"خودت چیزی نمیخوای؟" وکیل پرسید.

"Not just yet," answered the farmer. "I'll wait until after the police leave."

کشاورز پاسخ داد: «نه هنوز. "تا بعد از رفتن پلیس صبر می کنم."

69. A police officer pulls over this guy who had been weaving in and out of the lanes.

69. یک افسر پلیس این مرد را که داخل و خارج از خطوط بافندگی می‌کرد، می‌کشد.

He goes up to the guy's window and says, "Sir, I need you to blow into this breathalyzer tube."

او به سمت پنجره آن مرد می رود و می گوید: "آقا، من باید به این لوله تنفسی دمید."

The man says, "Sorry officer I can't do that. I am an asthmatic. If I do that I'll have a really bad asthma attack."

مرد می گوید: "ببخشید افسر من نمی توانم این کار را انجام دهم. من یک مبتلا به آسم هستم. اگر این کار را انجام دهم یک حمله آسم بسیار بدی خواهم داشت."

"Okay, fine. I need you to come down to the station to give a blood sample." "I can't do that either. I am a hemophiliac. If I do that, I'll bleed to death."

"باشه، خوب. من باید برای گرفتن نمونه خون به ایستگاه بیایید." "من هم نمی توانم این کار را انجام دهم. من یک هموفیلی هستم. اگر این کار را بکنم تا حد مرگ خونریزی خواهم کرد."

"Well, then we need a urine sample."

خب پس ما به نمونه ادرار نیاز داریم.

"I'm sorry officer I can't do that either. I am also a diabetic. If I do that I'll get really low blood sugar."

"متاسفم افسر من هم نمی توانم این کار را انجام دهم. من هم دیابتی هستم. اگر این کار را انجام دهم واقعاً قند خونم پایین می آید."

"Alright then I need you to come out here and walk this white line."

"باشه پس من به تو نیاز دارم که بیای اینجا و این خط سفید را طی کنی."

"I can't do that, officer."

"من نمی توانم این کار را انجام دهم، افسر."

"Why not?"

"چرا نه؟"

"Because I'm too drunk to do that!"

"چون من برای انجام این کار مست هستم!"

70. Three guys were fishing in a lake one day, when an angel appeared in the boat.

70. یک روز سه نفر در دریاچه ماهیگیری می کردند که فرشته ای در قایق ظاهر شد.

When the three astonished men had settled down enough to speak, the first guy asked the angel humbly, "I've suffered from back pain ever since I took shrapnel in the Vietnam War ... Could you help me?"

وقتی سه مرد حیرت زده به اندازه کافی آرام گرفتند تا صحبت کنند، مرد اول با فروتنی از فرشته پرسید: "از زمانی که در جنگ ویتنام ترکش خوردم از کمردرد رنج می بردم... آیا می توانید به من کمک کنید؟"

"Of course," the angel said, and when he touched the man's back, the man felt relief for the first time in years.

فرشته گفت: «البته» و وقتی پشت مرد را لمس کرد، مرد برای اولین بار پس از سالها احساس آرامش کرد.

The second guy who wore very thick glasses and had a hard time reading and driving. He asked if the angel could do anything about his poor eyesight. The angel smiled, removed the man's glasses and tossed them into the lake. When they hit the water, the man's eyes cleared and he could see everything distinctly.

پسر دومی که عینک خیلی ضخیم می زد و برای خواندن و رانندگی مشکل داشت. او پرسید که آیا فرشته می تواند کاری در مورد بینایی ضعیف او انجام دهد؟ فرشته لبخندی زد، عینک مرد را برداشت و به داخل دریاچه انداخت. وقتی آنها به آب برخورد کردند، چشمان مرد صاف شد و او می توانست همه چیز را به وضوح ببیند.

When the angel turned to the third guy, the guy put his hands out defensively -- "Don't touch me!" he cried, "I'm on a disability pension."

وقتی فرشته به طرف مرد سوم برگشت، آن مرد به صورت دفاعی دست هایش را بیرون آورد -- "به من دست نزن!" او گریه کرد: "من مستمری از کارافتادگی هستم."

71. Women call me ugly until they find how much money I make. Then they call me ugly and poor.

71. زنها من را زشت خطاب می کنند تا زمانی که بفهمند چقدر درآمد دارم. بعد به من می گویند زشت و فقیر.

72. Me: "Do you think it's strange to talk to yourself?"

72. من: به نظرت عجیبه با خودت حرف بزنی؟

Me: "No."

من: "نه."

73. Two planets meet. One moans to the other: "Can you believe it, I've got humans!"

73. دو سیاره به هم می رسند. یکی به دیگری ناله می کند: باورت می شود، من انسان دارم!

The other cheers her up: "Don't worry, it will pass soon."

دیگری او را تشویق می کند: نگران نباش زود می گذرد.

74. That awkward moment when your girlfriend says she's not hungry but ends up eating half of your food when you just order for yourself.

74. آن لحظه ناخوشایند که دوست دخترت می گوید گرسنه نیست اما وقتی فقط برای خودت سفارش می دهی نصف غذای تو را می خورد.

75. Lost your pen = no pen

75. قلمت را گم کردی = بدون قلم

No pen = no notes

بدون قلم = بدون یادداشت

No notes = no study

بدون یادداشت = بدون مطالعه

No study = Fail the exams

بدون مطالعه = رد شدن در امتحانات

Fail the exams = no diploma

رد شدن در امتحانات = بدون مدرک

No diploma = no work

بدون دیپلم = بدون کار

No work = no money

بدون کار = بدون پول

No money = no food

بدون پول = بدون غذا

No food = skinny

بدون غذا = لاغر

Skinny = not attractive

لاغر = جذاب نیست

Not attractive = no love

جذاب نیست = بدون عشق

No love = no marriage

بدون عشق = بدون ازدواج

No marriage = no kids

بدون ازدواج = بدون بچه

No kids = loneliness

بدون بچه = تنهایی

Loneliness = depression

تنهایی = افسردگی

Depression = sickness

افسردگی = بیماری

Sickness = death.

بیماری = مرگ

Lesson: Don't lose your pen, otherwise you will die.

درس: قلمت را گم نکن وگرنه میمیری.

76. A guy is sinking in the ocean. There is a Russian ocean liner passing by. - Help me! I'm sinking! - cries the power guy.

76. مردی در اقیانوس غرق می شود. یک کشتی اقیانوس پیمای روسی در حال عبور است. - کمکم کن دارم غرق میشم! - گریه می کند مرد قدرت.

"What are you sinking about?" - asks the captain of the Russian liner.

"برای چی غرق میشی؟" - از کاپیتان کشتی روسی می پرسد.

77. "Well," snarled the tough old General Cornwallis to the bewildered soldier. "I suppose after you get discharged from the army, you'll just be waiting for me to die so you can come and piss on my grave." "Not me, General!" the soldier replied. "Once I get out of the army, I'm never going to stand in line again!"

77. ژنرال کورنوالیس پیر سرسخت به سرباز گیج خرخر کرد: «خب. "فکر می کنم بعد از اینکه از سربازی مرخص شدی، فقط منتظر مردن من باشی تا بیایی و روی قبر من شاش کنی." "من نه ژنرال!" سرباز جواب داد وقتی از سربازی خارج شدم دیگر در صف قرار نخواهم داشت!

78. A car was involved in an accident. As expected a large crowd gathered. A newspaper reporter, anxious to get his story, could not get near the car. Being a clever sort, he started shouting loudly, Let me through! Let me through! I am the son of the victim. The crowd made way for him. Lying in front of the car was a donkey.

78. یک ماشین تصادف کرد. همانطور که انتظار می رفت جمعیت زیادی جمع شدند. یک خبرنگار روزنامه که مشتاق دریافت داستان خود بود، نتوانست به ماشین نزدیک شود. از آنجایی که آدم باهوشی بود، با صدای بلند شروع به فریاد زدن کرد، اجازه بده من از راه بروم! به من اجازه بده! من پسر مقتول هستم. جمعیت راه را برای او باز کردند. جلوی ماشین یک الاغ دراز کشیده بود.

79. A magician was working on a cruise ship in the Caribbean. The audience would be different each week, so the magician allowed himself to do the same tricks over and over again. There was only one problem - the captain's parrot saw the shows every week and began to understand what the magician did in every trick. Once he understood that, he started shouting in the middle of the show, "Look, it's not the same hat!" "Look, he's hiding the flowers under the table!" "Hey, why are all the cards the Ace of Spades?" The magician was furious but couldn't do anything, it was the captain's parrot after all. One day the ship had an accident and sunk. The magician found himself on a piece of wood, in the middle of the ocean, and of course the parrot was by his side. They stared at each other with hate, but did not utter a word. This went on for several days. After a week the parrot finally said, "Okay, I give up. What'd you do with the boat?"

79. یک شعبده باز در یک کشتی تفریحی در کارائیب کار می کرد. تماشاگران هر هفته متفاوت خواهند بود، بنابراین شعبده باز به خود اجازه داد تا همان ترفندها را بارها و بارها انجام دهد. فقط یک مشکل وجود داشت - طوطی کاپیتان هر هفته نمایش ها را می دید و شروع به درک اینکه شعبده باز در هر ترفندی چه می کرد. همین که فهمید، وسط برنامه شروع کرد به داد زدن: «ببین، کلاه هم نیست! "ببین، او گل ها را زیر میز پنهان کرده است!" "هی، چرا همه کارت ها آس از پیک هستند؟" شعبده باز عصبانی بود اما کاری از دستش برنمی آمد، بالاخره طوطی کاپیتان بود. یک روز کشتی تصادف کرد و غرق شد. شعبده باز خود را روی تکه چوبی وسط اقیانوس پیدا کرد و البته طوطی هم در کنارش بود. آنها با نفرت به یکدیگر خیره شدند، اما هیچ کلمه ای به زبان نیاوردند. این چند روز ادامه داشت. بعد از یک هفته طوطی بالاخره گفت: "باشه، من تسلیم شدم. تو با قایق چه کردی؟"

80. When Seymour passed away, God greeted him at the Pearly Gates. "Thou be hungry, Seymour?" saidth God. "I could eat," Seymour replied. So God opened a can of tuna and reached for a chunk of rye bread and they shared it. While eating this humble meal, Seymour looked down into Hell and saw the inhabitants devouring huge steaks, lobsters, pheasants, pastries and fine wines. Curious, but deeply trusting, Seymour remained quiet. The next day God again invited Seymour to join him for a meal. Again, it was tuna and rye bread. Once again looking down, Seymour could see the denizens of Hell enjoying caviar, champagne, lamb, truffles and chocolates. Still Seymour said nothing. The following day, mealtime arrived and another can of tuna was opened. Seymour could contain himself no longer. Meekly, he said: "God, I am grateful to be in heaven with you as a reward for the pious, obedient life I led. But here in heaven all I get to eat is tuna and a piece of rye bread and in the Other Place they eat like emperors and kings! Forgive me, O God, but I just don't understand ... " God sighed: "Let's be honest, Seymour -- for just two people does it really pay to cook?"

80. وقتی سیمور درگذشت، خدا در دروازه مروارید به او سلام کرد. "تو گرسنه باشی سیمور؟" گفت خدا سیمور پاسخ داد: «می‌توانستم بخورم». پس خداوند قوطی تن ماهی را باز کرد و به تکه ای نان چاودار دست داد و آنها آن را تقسیم کردند. در حین خوردن این غذای ساده، سیمور به جهنم نگاه کرد و ساکنان را دید که در حال خوردن استیک های عظیم، خرچنگ، قرقاول، شیرینی ها و شراب های خوب بودند. سیمور کنجکاو، اما عمیقاً قابل اعتماد، ساکت ماند. روز بعد خدا دوباره سیمور را دعوت کرد تا برای صرف غذا به او ملحق شود. باز هم نان تن ماهی و چاودار بود. سیمور بار دیگر به پایین نگاه می کرد و می توانست اهالی جهنم را در حال لذت بردن از خاویار، شامپاین، گوشت بره، ترافل و شکلات ببیند. هنوز سیمور چیزی نگفت. روز بعد، ساعت غذا فرا رسید و یک قوطی ماهی تن دیگر باز شد. سیمور دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد. او با فروتنی گفت: "خدایا شکرگزارم که در بهشت ​​با تو هستم به عنوان پاداش زندگی پرهیزگار و مطیعانه ای که انجام دادم. اما اینجا در بهشت ​​تنها چیزی که می توانم بخورم ماهی تن و یک تکه نان چاودار و در دیگری است. جایی که مثل امپراتورها و پادشاهان غذا می خورند، خدایا مرا ببخش، اما من فقط نمی فهمم ... " خدا آهی کشید: "بیایید صادق باشیم، سیمور -- آیا واقعاً برای دو نفر آشپزی می شود؟"

81. A man was getting a haircut prior to a trip to Rome. He mentioned the trip to the barber who responded, "Rome? Why would anyone want to go there? It's crowded & dirty and full of Italians. You're crazy to go to Rome. So, how are you getting there?" "We're taking TWA," was the reply. "We got a great rate!" "TWA?" exclaimed the barber. "That's a terrible airline. Their planes are old, their flight attendants are ugly, and they're always late. So, where are you staying in Rome?" "We'll be at the downtown International Marriott." "That dump! That's the worst hotel in the city. The rooms are small, the service is surly and they're overpriced. So, whatcha doing when you get there?" "We're going to go to see the Vatican and we hope to see the Pope." "That's rich," laughed the barber. "You and a million other people trying to see him. He'll look the size of an ant. Boy, good luck on this lousy trip of yours. You're going to need it." A month later, the man again came in for his regular haircut. The barber asked him about his trip to Rome. "It was wonderful," explained the man, "not only were we on time in one of TWA's brand new planes, but it was overbooked and they bumped us up to first class. The food and wine were wonderful, and I had a beautiful 28 year old stewardess who waited on me hand and foot. And the hotel-it was great! They'd just finished a $25 million remodeling job and now it's the finest hotel in the city. They, too, were overbooked, so they apologized and gave us the presidential suite at no extra charge!" "Well," muttered the barber, "I know you didn't get to see the pope." "Actually, we were quite lucky, for as we toured the Vatican, a Swiss Guard tapped me on the shoulder and explained that the pope likes to personally meet some of the visitors, and if I'd be so kind as to step into his private room and wait the pope would personally greet me. Sure enough, five minutes later the pope walked through the door and shook my hand! I knelt down as he spoke a few words to me." "Really?" asked the Barber. "What'd he say?" He said, "Where'd you get the terrible haircut?

81. مردی قبل از سفر به رم در حال کوتاه کردن مو بود. او به سفر به آرایشگر اشاره کرد که پاسخ داد: "رم؟ چرا کسی می‌خواهد به آنجا برود؟ شلوغ و کثیف و پر از ایتالیایی‌ها است. شما دیوانه‌اید که به رم بروید. خوب، چگونه به آنجا می‌روید؟" "ما در حال مصرف TWA هستیم" پاسخ این بود. "ما نرخ عالی دریافت کردیم!" "TWA؟" آرایشگر فریاد زد. "این یک خط هوایی وحشتناک است. هواپیماهای آنها قدیمی، مهمانداران آنها زشت هستند، و آنها همیشه دیر می آیند. پس، کجا در رم می مانی؟" ما در مرکز شهر اینترنشنال ماریوت خواهیم بود. "آن زباله‌دان! این بدترین هتل شهر است. اتاق‌ها کوچک هستند، سرویس‌دهی آن‌ها مبهم است و قیمت‌شان بالاست. پس، وقتی به آنجا رسیدی چه کار می‌کنی؟" ما به دیدن واتیکان می رویم و امیدواریم پاپ را ببینیم.» آرایشگر خندید: «این پولدار است. "تو و یک میلیون نفر دیگر که سعی می کنی او را ببینی. او به اندازه یک مورچه به نظر می رسد. پسر، در این سفر شوم خود موفق باشی. تو به آن نیاز خواهی داشت." یک ماه بعد، مرد دوباره برای کوتاه کردن موی معمولی خود آمد. آرایشگر از او درباره سفرش به رم پرسید. مرد توضیح داد: "عالی بود، نه تنها ما به موقع در یکی از هواپیماهای جدید TWA بودیم، بلکه بیش از حد رزرو شد و آنها ما را به درجه یک رساندند. غذا و شراب فوق العاده بود، و من یک غذای زیبا داشتم. مهماندار 28 ساله ای که روی دست و پای من منتظر ماند - و هتل عالی بود و سوئیت ریاست جمهوری را بدون هزینه اضافی به ما داد!» آرایشگر زمزمه کرد: "خب" می دانم که تو نتوانستی پاپ را ببینی. "در واقع، ما بسیار خوش شانس بودیم، زیرا در حین گشت و گذار در واتیکان، یک نگهبان سوئیسی ضربه ای به شانه من زد و توضیح داد که پاپ دوست دارد شخصاً با برخی از بازدیدکنندگان ملاقات کند و اگر من آنقدر مهربان باشم که به سمت او قدم بردارم. در اتاق خصوصی و صبر کنید، پاپ شخصاً به من سلام کرد، پنج دقیقه بعد پاپ از در عبور کرد و در حالی که چند کلمه با من صحبت می کرد، زانو زدم. "واقعا؟" آرایشگر پرسید. "او چه گفت؟" او گفت: «این مدل موی وحشتناک را از کجا آوردی؟

82. A rumpled man walks into a bank in New York City and asks for the loan officer. He says he is going to Europe on business for two weeks and needs to borrow $5,000. The bank officer says the bank will need some kind of security for such a loan. So the man -- clearly an eccentric -- hands over the keys to a new Rolls Royce parked on the street in front of the bank. Everything checks out, and the bank agrees to accept the car as collateral for the loan. An employee drives the Rolls into the bank's underground garage and parks it there. Two weeks later, the man returns, repays the $5,000 and the interest, which comes to $15.41. The loan officer says, "We are very happy to have had your business, and this transaction has worked out very nicely, but we are a little puzzled. While you were away, we checked you out and found that you are a multi-millionaire. What puzzles us is why would you bother to borrow $5,000?" The man replies, "Where else in New York can I park my car for two weeks for 15 bucks?"

82. مردی ژولیده وارد بانکی در شهر نیویورک می شود و از افسر وام می خواهد. او می گوید که برای دو هفته برای تجارت به اروپا می رود و باید 5000 دلار وام بگیرد. افسر بانک می گوید بانک برای چنین وامی به نوعی تضمین نیاز دارد. بنابراین مرد - به وضوح یک عجیب و غریب - کلید یک رولز رویس جدید را که در خیابان روبروی بانک پارک شده است، تحویل می دهد. همه چیز بررسی می شود و بانک موافقت می کند که ماشین را به عنوان وثیقه برای وام بپذیرد. کارمندی رولز را به داخل گاراژ زیرزمینی بانک می‌راند و آن را در آنجا پارک می‌کند. دو هفته بعد، مرد برمی گردد، 5000 دلار و سود را که به 15.41 دلار می رسد، پس می دهد. افسر وام می گوید: "ما بسیار خوشحالیم که کسب و کار شما را داشته ایم، و این معامله بسیار خوب انجام شده است، اما ما کمی گیج شده ایم. زمانی که شما دور بودید، ما شما را بررسی کردیم و متوجه شدیم که شما یک مولتی میلیونر هستید. چه چیزی ما را گیج می کند این است که چرا به خود زحمت می دهید 5000 دلار وام بگیرید؟ مرد پاسخ می دهد: "کجای دیگر در نیویورک می توانم ماشینم را به مدت دو هفته با 15 دلار پارک کنم؟"

83. I've sure gotten old. I've had 2 By-pass surgeries. A hip replacement, new knees. Fought prostate cancer, and diabetes. I'm half blind, can't hear anything quieter than a jet engine, take 40 different medications that make me dizzy, winded, and subject to blackouts. Have bouts with dementia. Have poor circulation, hardly feel my hands and feet anymore. Can't remember if I'm 85 or 92. Have lost all my friends. But... Thank God, I still have my Florida driver's license!

83. من مطمئناً پیر شدم. من 2 عمل جراحی بای پس انجام داده ام. تعویض مفصل ران، زانوهای جدید. با سرطان پروستات و دیابت مبارزه کرد. من نیمه کور هستم، صدایی آرامتر از موتور جت نمی شنوم، 40 داروی مختلف مصرف می کنم که باعث سرگیجه، باد و خاموشی می شود. حملات با زوال عقل داشته باشید. گردش خون ضعیفی دارم، دیگر دست و پایم را به سختی احساس می کنم. یادم نمی آید 85 سال دارم یا 92. همه دوستانم را از دست داده ام. اما... خدا را شکر من هنوز گواهینامه رانندگی فلوریدا را دارم!

84. The department head is a wise, friendly old man, and one day, during an interview in his office he was asked, "Sir, What is the secret of your success?"

84. رئیس بخش پیرمردی عاقل و صمیمی است و یک روز در یک مصاحبه در دفترش از او پرسیدند: "آقا، راز موفقیت شما چیست؟"

He said, "Two words."

گفت: دو کلمه.

"And, Sir, what are they?"

"و آقا، آنها چه هستند؟"

"Right decisions."

"تصمیمات درست."

"But how do you make right decisions?"

"اما چگونه می توان تصمیم درست گرفت؟"

"One word." He responded. "Experience."

"یک کلمه." او پاسخ داد. "تجربه."

"And how do you get Experience?"

"و چگونه تجربه کسب می کنید؟"

"Two words."

"دو کلمه."

"And, Sir, what are they?"

"و آقا، آنها چه هستند؟"

"Wrong decisions."

"تصمیمات اشتباه."

85. Long ago, when sailing ships ruled the waves, a captain and his crew were in danger of being boarded by a pirate ship. As the crew became frantic, the captain bellowed to his first mate, "Bring me my red shirt!" The first mate quickly retrieved the captain's red shirt, which the captain put on and lead the crew to battle the pirate boarding party. Although some casualties occurred among the crew, the pirates were repelled. The men sat around on deck that night recounting the day's events when an ensign looked to the captain and asked, "Sir, why did you call for your red shirt before the battle?" The captain, giving the ensign a look that only a captain can give, exhorted, "If I am wounded in battle, the red shirt does not show blood, and thus you men will continue to fight unafraid." The men sat in silence, marveling at the courage of such a man. The next morning, the lookout screamed that there were two pirate vessels sending boarding parties. The crew cowered in fear, but the captain, calm as ever, bellowed, "Bring me my red shirt!" Once again, the battle was on, and the captain and his crew repelled both boarding parties, though this time, more casualties occurred. Later that day, however, the lookout screamed that there were pirate ships, ten of them, all with boarding parties on their way. The men became silent and looked to the captain, their leader, for his usual command. The captain, calm as ever, bellowed, "Bring me my brown pants!"

85. مدت ها پیش، زمانی که کشتی های بادبانی بر امواج حکومت می کردند، یک ناخدا و خدمه اش در خطر سوار شدن توسط یک کشتی دزدان دریایی بودند. هنگامی که خدمه از کوره در رفتند، کاپیتان به همسر اولش فریاد زد: "پیراهن قرمز مرا بیاور!" همسر اول به سرعت پیراهن قرمز کاپیتان را که کاپیتان آن را پوشید و خدمه را برای نبرد با مهمانی دزدان دریایی هدایت کرد، پس گرفت. اگرچه تعدادی تلفات در بین خدمه رخ داد، دزدان دریایی عقب رانده شدند. مردان آن شب دور عرشه نشستند و وقایع روز را بازگو کردند، زمانی که یک پرچمدار به کاپیتان نگاه کرد و پرسید: "آقا، چرا قبل از جنگ برای پیراهن قرمز خود تماس گرفتید؟" کاپیتان در حالی که نگاهی به پرچمدار می‌دهد که فقط یک کاپیتان می‌تواند نشان دهد، توصیه کرد: "اگر من در جنگ مجروح شوم، پیراهن قرمز خون نشان نمی‌دهد، و بنابراین شما مردان بدون ترس به مبارزه ادامه خواهید داد." مردان در سکوت نشسته بودند و از شجاعت چنین مردی شگفت زده می شدند. صبح روز بعد، دیده بان ها فریاد زدند که دو کشتی دزدان دریایی وجود دارند که مهمانی های سوار شدن را می فرستند. خدمه از ترس خم شدند، اما کاپیتان که مثل همیشه آرام بود، فریاد زد: "پیراهن قرمز مرا بیاور!" بار دیگر، نبرد ادامه داشت و کاپیتان و خدمه‌اش هر دو طرف را دفع کردند، هرچند این بار تلفات بیشتری رخ داد. با این حال، بعداً همان روز، مراقب ها فریاد زدند که کشتی های دزدان دریایی، ده نفر از آنها، همه با مهمانی های سواره در راه هستند. مردان ساکت شدند و به کاپیتان، رهبر خود، برای فرماندهی معمول خود نگاه کردند. کاپیتان که مثل همیشه آرام بود فریاد زد: "شلوار قهوه ای من را بیاور!"

86. Two elderly gentlemen, Sam and Harry, were having breakfast. Sam said to Harry, "Harry, why do you have a suppository in your ear?" Harry took the suppository out, looked it over and said, "Sam, I'm really glad you saw this thing, now I think I know where my hearing aid is."

86. دو آقا مسن، سام و هری در حال صرف صبحانه بودند. سام به هری گفت: هری چرا شیاف داری تو گوشت؟ هری شیاف را بیرون آورد، نگاهی به آن انداخت و گفت: "سام، من واقعاً خوشحالم که این چیز را دیدی، حالا فکر می کنم می دانم سمعک من کجاست."

87. A couple went on vacation to a fishing resort. The husband liked to fish at the crack of dawn; his wife preferred to read. One morning the husband returned after several hours of fishing and decided to take a nap. The wife, to escape her snoring husband, decided to take the boat out. Since she was not familiar with the lake, she rowed out to the middle, anchored the boat, and started reading her book. Along came the sheriff in his boat. He pulled up alongside and said, "Good morning, ma'am. What are you doing here?" "Reading a book," she replied, thinking, "Is this guy blind or what?" "You're in a restricted fishing area," he informed her. "But, Officer, I'm not fishing. You can see that, surely." "But you have all the equipment, ma'am. I'll have to write you up." "If you do that, I will charge you with rape," returned the irate woman. "But I haven't even touched you," the sheriff objected. "That's true; but you have all the equipment."

87. یک زوج برای تعطیلات به یک استراحتگاه ماهیگیری رفتند. شوهر دوست داشت در سپیده دم ماهی بگیرد. همسرش ترجیح داد بخواند. یک روز صبح شوهر بعد از چند ساعت ماهیگیری برگشت و تصمیم گرفت چرت بزند. زن برای فرار از خروپف شوهرش تصمیم گرفت قایق را بیرون بیاورد. از آنجایی که با دریاچه آشنا نبود، تا وسط پارو زد، قایق را لنگر انداخت و شروع به خواندن کتابش کرد. کلانتر در قایقش آمد. کنار کشید و گفت: صبح بخیر خانم، اینجا چیکار میکنی؟ او پاسخ داد: "در حال خواندن یک کتاب،" او فکر کرد: "این مرد کور است یا چیزی؟" او به او گفت: "شما در یک منطقه ماهیگیری ممنوع هستید." "اما افسر، من ماهیگیری نمی کنم. مطمئناً می توانید این را ببینید." "اما شما همه وسایل را دارید خانم. باید برات بنویسم." زن عصبانی پاسخ داد: "اگر این کار را بکنی، من تو را به تجاوز متهم می کنم." کلانتر مخالفت کرد: "اما من حتی به شما دست نزدم." "این درست است، اما شما همه تجهیزات را دارید."

88. When Mr. Wilkins answered the door late in the evening one day after he'd lost his wife in a scuba diving incident in Monterey Bay, he was greeted by two grim-faced police officers. "We're sorry to call on you at this late hour, Mr. Wilkins, but we have some information about your wife." "Well.... tell me!" he demanded. One of the officers said: "We have some bad news, some pretty good news, and some really great news. Which do you want to hear first?" Fearing the worst, Mr. Wilkins said, "Give me the bad news first." So the police officer says: "I'm sorry to have to tell you this sir, but we found your wife's body this morning in Monterey Bay." "OH MY GOD!" said Mr. Wilkins, overcome by emotion. Then, remembering what the officer had said, he asked, "What's the good news?" "Well...." said the officer, "When we pulled her up, she had two five pound lobsters and a dozen good size Dungeness crabs on her." "Huh?" he said, not understanding. So, what's the great news?" The officer smiled, licking his chops, and said, "We're going to pull her up again tomorrow morning."

88. هنگامی که آقای ویلکینز یک روز بعد از اینکه همسرش را در یک حادثه غواصی در خلیج مونتری از دست داده بود، در اواخر عصر پاسخ داد، دو افسر پلیس با چهره عبوس از او استقبال کردند. "از اینکه در این ساعت دیر با شما تماس می گیریم متأسفیم، آقای ویلکینز، اما اطلاعاتی در مورد همسر شما داریم." "خب .... بگو!" او خواست. یکی از افسران گفت: "ما چند خبر بد، چند خبر خوب، و چند خبر واقعا عالی داریم. کدام را می خواهید اول بشنوید؟" آقای ویلکینز از ترس بدترین اتفاق گفت: اول خبر بد را به من بده. بنابراین افسر پلیس می گوید: متأسفم که باید این را به شما بگویم، اما ما جسد همسرتان را امروز صبح در خلیج مونتری پیدا کردیم. "اوه خدای من!" گفت: آقای ویلکینز، تحت تأثیر احساسات قرار گرفته است. بعد با یادآوری صحبت های افسر پرسید: چه خبر خوب؟ افسر گفت: «خب...»، «وقتی او را بالا کشیدیم، او دو خرچنگ پنج پوندی و یک دوجین خرچنگ دانجنس اندازه خوب داشت.» "ها؟" گفت نفهمید خب، چه خبر خوب است؟» افسر لبخندی زد و کاسه‌هایش را لیسید و گفت: «فردا صبح دوباره او را می‌کشیم».

89. A knight and his men returned to their castle after a hard day of fighting. "How are we faring?" asked the king. "Sire!" replied the knight, "I have been robbing and pillaging on your behalf all day, burning the towns of your enemies to the west." "What?" shrieked the king, "I don't have any enemies to the west!" "Oh!" said the knight, "Well, you do now."

89. یک شوالیه و افرادش پس از یک روز سخت نبرد به قلعه خود بازگشتند. "حال ما چطور است؟" از پادشاه پرسید. "آقا!" شوالیه پاسخ داد: من تمام روز را از جانب تو غارت و غارت کرده ام و شهرهای دشمنانت را در غرب به آتش کشیده ام. "چی؟" پادشاه فریاد زد: "من هیچ دشمنی در غرب ندارم!" "اوه!" شوالیه گفت: "خوب، شما اکنون انجام می دهید."

90. The Smith's were proud of their family tradition. Their ancestors had come to America on the Mayflower. They had included Senators and Wall Street wizards. They decided to compile a family history, a legacy for their children and grandchildren. They hired a fine author. Only one problem arose -- how to handle that great-uncle George, who was executed in the electric chair. The author said he could handle the story tactfully. The book appeared. It said, "Great-uncle George occupied a chair of applied electronics at an important government institution, was attached to his position by the strongest of ties, and his death came as a great shock."

90. خانواده اسمیت به سنت خانوادگی خود افتخار می کردند. اجداد آنها در می فلاور به آمریکا آمده بودند. آنها شامل سناتورها و جادوگران وال استریت بودند. آنها تصمیم گرفتند که یک تاریخچه خانوادگی، میراثی برای فرزندان و نوه های خود جمع آوری کنند. آنها نویسنده خوبی را استخدام کردند. فقط یک مشکل پیش آمد -- چگونه می توان با آن عموی بزرگ جورج که روی صندلی برقی اعدام شد، رفتار کرد. نویسنده گفت که می تواند داستان را با درایت مدیریت کند. کتاب ظاهر شد. در این بیانیه آمده است: «عموی جورج، کرسی الکترونیک کاربردی را در یک مؤسسه دولتی مهم اشغال کرد، با قوی‌ترین پیوندها به موقعیت خود وابسته بود و مرگ او شوک بزرگی بود».

91. A women goes to her boyfriend's parents house for dinner. This is to be her first time meeting the family and she is very nervous. They all sit down and begin eating a fine meal. The woman is beginning to feel a little discomfort, thanks to her nervousness and the broccoli casserole, the gas pains are almost making her eyes water. Left with no other choice, she decides to relieve herself a bit and lets out a dainty little fart. It wasn't loud, but everyone at the table heard the toot. Before she even had a chance to be embarrassed, her boyfriend's father looked over at the dog that had been snoozing at the women's feet, and said in a rather stern voice, "Ginger!" The woman thought, "this is great!" and a big smile came across her face. A couple minutes later, she was beginning to feel the pain again. This time, she didn't even hesitate. She let a much louder and longer fart rip. The father again looked at the dog and yelled, "dammit Ginger!" Once again the woman smiled and thought, "yes!" A few minutes later the woman had to let another one rip. This time she didn't even think about it. She let rip with a fart that rivaled a train whistle blowing. Again, the father looked at the dog with disgust and yelled, "dammit Ginger, get away from her before she shits all over you!"

91. زنی برای شام به خانه والدین دوست پسرش می رود. این اولین بار است که او با خانواده ملاقات می کند و بسیار عصبی است. همه می نشینند و شروع به خوردن یک غذای خوب می کنند. زن کم‌کم احساس ناراحتی می‌کند، به لطف عصبی بودن و کاسه کلم بروکلی، درد گاز تقریباً چشمانش را آب می‌کند. او که چاره دیگری ندارد، تصمیم می گیرد کمی خود را تسکین دهد و گوز کوچکی را بیرون می زند. صدای بلندی نداشت، اما همه سر میز این صدا را شنیدند. حتی قبل از اینکه فرصتی برای خجالت پیدا کند، پدر دوست پسرش به سگی که در حال چرت زدن به پای زنان بود نگاه کرد و با صدایی نسبتاً خشن گفت: "زنجبیل!" زن فکر کرد: "این عالی است!" و لبخند بزرگی بر لبانش نشست. چند دقیقه بعد، او دوباره شروع به احساس درد کرد. این بار او حتی درنگ نکرد. او اجازه داد گوز بلندتر و بلندتری پاره کند. پدر دوباره به سگ نگاه کرد و فریاد زد: "لعنت به جینجر!" یک بار دیگر زن لبخندی زد و فکر کرد: "بله!" چند دقیقه بعد زن مجبور شد اجازه دهد یکی دیگر پاره کند. این بار او حتی به آن فکر هم نمی کرد. او با یک گوز که با سوت قطار رقابت می کرد پاره کرد. پدر دوباره با انزجار به سگ نگاه کرد و فریاد زد: "لعنتی جینجر، از او دور شو قبل از اینکه او همه جا تو را هول کند!"

92. I'd like to return this pack of gum. They taste awful.

92. من می خواهم این بسته آدامس را برگردانم. طعم افتضاحی دارند

"Sir, those are Band-Aids."

"آقا، اینها چسب هستند."

Oh, I'd like to return these Band-Aids. Someone ate some.

اوه، من می خواهم این چسب زخم ها را برگردانم. یک نفر مقداری خورد

93. I quit my job at the helium factory today.

93. امروز کارم را در کارخانه هلیوم ترک کردم.

I refuse to be spoken to in that tone of voice.

من حاضر نیستم با آن لحن با من صحبت کنند.

94. I needed a password eight characters long so I picked Snow White and the Seven Dwarves.

94. من به یک رمز عبور هشت کاراکتری نیاز داشتم، بنابراین سفید برفی و هفت کوتوله را انتخاب کردم.

95. FYI those little crosses along the interstate aren't for squirrel crucifixions. I was wrong. The article I wrote about this was wrong.

95. FYI آن صلیب های کوچک در امتداد بین ایالتی برای مصلوب شدن سنجاب ها نیست. من اشتباه کردم مقاله ای که در این مورد نوشتم اشتباه بود.

96. There are three engineers in a car; an electrical engineer, a chemical engineer and a Microsoft engineer. Suddenly the car just stops by the side of the road, and the three engineers look at each other wondering what could be wrong.

96. در یک ماشین سه مهندس وجود دارد. یک مهندس برق، یک مهندس شیمی و یک مهندس مایکروسافت. ناگهان ماشین کنار جاده می ایستد و سه مهندس به هم نگاه می کنند و می گویند چه مشکلی می تواند داشته باشد.

The electrical engineer suggests sipping down the electronics of the car and trying to find where a fault might have occurred. The chemical engineer, not knowing much about cars, suggests that maybe the fuel is becoming emulsified and getting blocked somewhere.

مهندس برق پیشنهاد می کند که قطعات الکترونیکی ماشین را بنوشید و سعی کنید محل وقوع ایراد را پیدا کنید. مهندس شیمی که چیز زیادی در مورد اتومبیل نمی داند، پیشنهاد می کند که شاید سوخت در حال امولسیون شدن است و در جایی مسدود می شود.

Then, the Microsoft engineer, not knowing much about anything, comes up with a suggestion, 'Why don't we close all the windows, get out, get back in, open the windows again, and maybe it'll work!?'

سپس، مهندس مایکروسافت، که چیز زیادی در مورد چیزی نمی‌دانست، پیشنهادی می‌دهد، "چرا همه پنجره‌ها را نمی‌بندیم، بیرون نمی‌رویم، دوباره وارد می‌شویم، دوباره پنجره‌ها را باز نمی‌کنیم، و شاید کار کند!؟"

97. What's O. J. Simpson's Internet address?

97. آدرس اینترنتی O. J. Simpson چیست؟

Slash, slash, backslash, slash, slash, escape.

بریده بریده، بریده بریده، بریده بریده، بریده بریده، فرار.

98. It was my grandma's birthday and I, trying to break the ice, asked:

98. تولد مادربزرگم بود و من در تلاش برای شکستن یخ، پرسیدم:

"Grandma, is it exciting being 99?"

"مادربزرگ، آیا 99 سالگی هیجان انگیز است؟"

It certainly is! If I wasn't 99 I'd be dead.

قطعا همینطور است! اگر 99 ساله نبودم، مرده بودم.

99. An eminent old man was being interviewed, and was asked if it was correct that he had just celebrated his ninety-ninth birthday.

99. یک پیرمرد برجسته در حال مصاحبه بود، و از او پرسیدند که آیا درست است که او به تازگی تولد نود و نه سالگی خود را جشن گرفته است؟

'That's right,' said the old man. 'Ninety-nine years old, and I haven't an enemy in the world. They're all dead.'

پیرمرد گفت: درست است. نود و نه سال دارم و در دنیا دشمنی ندارم. همه آنها مرده اند.

'Well, sir,' said the interviewer, 'I hope very much to have the honor of interviewing you on your hundredth birthday.'

مصاحبه کننده گفت: "خب، قربان، امیدوارم در صدمین سالگرد تولد شما افتخار مصاحبه با شما را داشته باشم."

The old man looked at the young man closely, and said, 'I can't see why you shouldn't. You look fit and healthy to me!'

پیرمرد از نزدیک به مرد جوان نگاه کرد و گفت: «نمی‌توانم ببینم چرا نباید این کار را انجام دهی. تو برای من تناسب اندام و سالم به نظر میرسی!'

100. They say that the new supercomputer knows everything. A skeptical man came and asked the computer, "Where is my father?"

100. می گویند ابرکامپیوتر جدید همه چیز را می داند. مردی بدبین آمد و از کامپیوتر پرسید: پدرم کجاست؟

The computer bleeped for a short while, and then came back with "Your father is fishing in Michigan."

کامپیوتر برای مدت کوتاهی بیپ زد و سپس با "پدرت در میشیگان ماهیگیری می کند" برگشت.

The skeptical man said triumphantly, "You see? I knew this was nonsense. My father has been dead for twenty years."

مرد شکاک پیروزمندانه گفت: "می بینی؟ من می دانستم که این مزخرف است. پدرم بیست سال است که مرده است."

"No", replied the super computer immediately. "Your mother's husband has been dead for twenty years. Your father just landed a three pound out."

سوپر کامپیوتر بلافاصله پاسخ داد: "نه". شوهر مادرت بیست سال است که مرده است.

101. A drill sergeant had just chewed out one of his cadets, and as he was walking away, he turned to the cadet and said, "I guess when I die you'll come and dance on my grave."

101. یک گروهبان دریل تازه یکی از کادت هایش را جویده بود، و در حالی که داشت دور می شد، رو به کادت کرد و گفت: "حدس می زنم وقتی بمیرم تو می آیی و روی قبر من می رقصی."

The cadet replied, "Not me, Sarge...no sir! I promised myself that when I got out of the Army I'd never stand in another line!"

کادت پاسخ داد: "نه من، سرج... نه قربان! من به خودم قول دادم که وقتی از ارتش خارج شدم هرگز در صف دیگری نخواهم ایستاد!"

102. They threw me out of the cinema today for bringing my own food. But come on – the prices are way too high, plus I haven't had a barbecue in months.

102. امروز مرا به خاطر آوردن غذای خودم از سینما بیرون انداختند. اما بیا - قیمت ها خیلی بالاست، به علاوه من چند ماه است کباب نخورده ام.

103. "Grandpa, why don't you have any life insurance?"

103. "پدربزرگ چرا بیمه عمر نداری؟"

"So you can all be really sad when I die."

"پس همه شما می توانید وقتی من می میرم واقعاً غمگین باشید."

104. Bus driver to passenger: Don't you want to sit down?

104. راننده اتوبوس به مسافر: نمی خواهی بشینی؟

Passenger: No, I am in a hurry.

مسافر: نه، عجله دارم.

105. An eskimo brings his friend to his home for a visit. When they arrive, his friend asks, puzzled – "So where's your igloo?"

105. اسکیمو دوستش را برای ملاقات به خانه اش می آورد. وقتی آنها می رسند، دوستش متحیر می پرسد: "پس ایگلو شما کجاست؟"

"Oh no, I must've left the iron on…"

"اوه نه، باید اتو را روشن گذاشته باشم..."

106. Bob: "You won't believe what happened, I just fell off a 30 ft ladder."

106. باب: "باور نمی کنی چه اتفاقی افتاد، من فقط از یک نردبان 30 فوتی افتادم."

Jim: "No way man, are you okay?"

جیم: به هیچ وجه مرد، حالت خوبه؟

Bob: "Yeah, luckily I was just on the first step."

باب: "آره، خوشبختانه من در اولین پله بودم."

107. One day, fridges will take their revenge. They will burst into your bedroom in the middle of the night, switch the light on, stare at you for a few minutes and then leave.

107. یک روز یخچال ها انتقام خود را خواهند گرفت. در نیمه های شب وارد اتاق خواب شما می شوند، چراغ را روشن می کنند، چند دقیقه به شما خیره می شوند و سپس می روند.

108. I was signing the receipt for my credit card purchase when the clerk noticed that I had never signed my name on the back of the credit card. She informed me that she could not complete the transaction unless the card was signed. When I asked why, she explained that it was necessary to compare the signature on the credit card with the signature I just signed on the receipt. So I signed the credit card in front of her. She carefully compared that signature to the one I signed on the receipt. As luck would have it, they matched.

108. داشتم رسید خرید کارت اعتباری خود را امضا می کردم که منشی متوجه شد که من هرگز نام خود را پشت کارت اعتباری امضا نکرده ام. او به من اطلاع داد که نمی تواند معامله را انجام دهد مگر اینکه کارت امضا شود. وقتی علت را جویا شدم، او توضیح داد که لازم است امضای روی کارت اعتباری را با امضایی که به تازگی روی رسید امضا کرده‌ام مقایسه کنیم. بنابراین کارت اعتباری را جلوی او امضا کردم. او با دقت آن امضا را با امضای من در رسید مقایسه کرد. طبق شانس، آنها مطابقت داشتند.

109. A pregnant woman gets into a car accident and goes into a coma.

109. زن باردار تصادف می کند و به کما می رود.

After nearly six months, she wakes up to find that she is no longer pregnant.

پس از نزدیک به شش ماه، او از خواب بیدار می شود و متوجه می شود که دیگر باردار نیست.

Frantically, she asks the doctor about her baby.

او با دیوانگی از دکتر در مورد نوزادش می پرسد.

The doctor replies, "You had twins! A boy and a girl. The babies are fine. Your brother came in and named them!"

دکتر جواب می دهد: "دوقلو داشتی! یک پسر و یک دختر. بچه ها خوب هستند. برادرت وارد شد و نام آنها را گذاشت!"

The woman thinks to herself, "Oh no, not my brother! " Expecting the worst, she asks the doctor, "Well, what's the girl's name?"

زن با خود فکر می کند: "اوه نه، نه برادرم!" در انتظار بدترین اتفاق، از دکتر می پرسد: "خب، اسم دختر چیست؟"

"Denise," the doctor says.

دکتر می گوید: دنیز.

The new mother thinks, "Wow, that's not such a bad name! I like Denise!"

تازه مادر فکر می کند: "وای، این اسم بدی نیست! من دنیز را دوست دارم!"

Then she asks the doctor, "What's the boy's name?"

سپس از دکتر می پرسد: اسم پسر چیست؟

"Denephew".

"دنفیو".

110. Reaching the end of a job interview, the Human Resources Person asked a young engineer who was fresh out of school; "What starting salary were you thinking about?" The Engineer said: "In the neighbourhood of $30 million a year, depending on the benefit package."

110. با رسیدن به پایان مصاحبه شغلی، کارمند منابع انسانی از مهندس جوانی که تازه از مدرسه خارج شده بود پرسید. "به چه حقوق اولیه فکر می کردی؟" مهندس گفت: در همسایگی 30 میلیون دلار در سال بسته به بسته سود.

The Interviewer asked, "Well, what would you say to a package of five weeks vacation, 14 paid holidays, full medical and dental treatment, company matching retirement fund of 50% of salary, and a company car leased every two years-say, a red corvette?

مصاحبه کننده پرسید: "خوب، به بسته ای شامل پنج هفته مرخصی، 14 تعطیلات با حقوق، درمان کامل پزشکی و دندانپزشکی، صندوق بازنشستگی شرکتی با 50 درصد حقوق و یک ماشین شرکتی که هر دو سال یک بار اجاره می شود، چه می گویید؟ یک کوروت قرمز؟

The Engineer stood up straight and shouted, "Wow! Are you kidding?

مهندس صاف ایستاد و فریاد زد: "وای، شوخی می کنی؟

The interviewer replied, "Yeah, but you started it."

مصاحبه کننده پاسخ داد: "آره، اما تو شروعش کردی."

111. Lawyer: Doctor, before you performed the autopsy, did you check for a pulse?

111. وکیل: دکتر، قبل از کالبد شکافی، نبض را چک کردید؟

witness: No.

شاهد: نه

Lawyer: Did you check for blood pressure?

وکیل: آیا فشار خون را چک کردید؟

witness: No.

شاهد: نه

Lawyer: Did you check for breathing?

وکیل: آیا تنفس را چک کردید؟

witness: No.

شاهد: نه

Lawyer: So, then it is possible that the patient was alive when you began the autopsy?

وکیل: پس ممکن است زمانی که شما کالبد شکافی را شروع کردید، بیمار زنده بوده باشد؟

witness: No.

شاهد: نه

Lawyer: How can you be so sure, Doctor?

وکیل: چطور می توانید اینقدر مطمئن باشید، دکتر؟

witness: Because his brain was sitting on my desk in a jar.

شاهد: چون مغز او روی میز من در یک کوزه نشسته بود.

Lawyer: I see, but could the patient have still been alive, nevertheless?

وکیل: می بینم، اما آیا بیمار هنوز زنده بوده است؟

witness: Yes, it is possible that he could have been alive and practicing law

شاهد: بله، ممکن است او زنده بوده و وکالت کرده باشد

112. A cowboy rode into town and stopped at a saloon for a drink. Unfortunately, the locals always had a habit of picking on strangers, which he was. When he finished his drink, he found his horse had been stolen. He went back into the bar, handily flipped his gun into the air, caught it above his head without even looking and fired a shot into the ceiling.

112. یک گاوچران سوار شهر شد و برای نوشیدنی در سالن توقف کرد. متأسفانه مردم محلی همیشه عادت داشتند غریبه ها را چیدن، که او هم همین طور بود. وقتی نوشیدنی خود را تمام کرد، متوجه شد اسبش را دزدیده اند. او به داخل بار برگشت، اسلحه‌اش را با دست به هوا پرتاب کرد، بدون اینکه حتی نگاه کند آن را بالای سرش گرفت و یک گلوله به سقف شلیک کرد.

"Which one of you sidewinders stole my horse?!?!?" he yelled with surprising forcefulness. No one answered. "Alright, I'm gonna have another beer, and if my horse ain't back outside by the time I finish, I'm gonna do what I dun in Texas! And I don't like to have to do what I dun in Texas!" Some of the locals shifted restlessly. The man, true to his word, had another beer, walked outside, and his horse has been returned to the post.

"کدوم یکی از شما ساید وایندرها اسب منو دزدید؟!؟!؟" با قدرتی شگفت انگیز فریاد زد. کسی جواب نداد. "بسیار خوب، من یک آبجو دیگر می خورم، و اگر اسب من تا پایان کارم بیرون نیامد، من همان کاری را که در تگزاس انجام می دهم، انجام خواهم داد! و دوست ندارم کاری را که دوست دارم انجام دهم. در تگزاس!" برخی از اهالی محل بیقرار جابه جا شدند. مرد، وفادار به قولش، آبجو دیگری خورد، بیرون رفت و اسبش به پست بازگردانده شد.

He saddled up and started to ride out of town. The bartender wandered out of the bar and asked, "Say partner, before you go... what happened in Texas?" The cowboy turned back and said, "I had to walk home."

او زین کرد و شروع به سوار شدن به خارج از شهر کرد. متصدی بار از بار بیرون رفت و پرسید: "قبل از رفتن به شریک زندگی بگو... در تگزاس چه اتفاقی افتاد؟" گاوچران برگشت و گفت: "باید پیاده به خانه بروم."

113. A man walks into a pharmacy, buys some antibiotics, pays $25.45, walks out. A second later, the pharmacist bolts out of the pharmacy, catches up with the man, and breathlessly says:

113. مردی وارد داروخانه می شود، مقداری آنتی بیوتیک می خرد، 25.45 دلار می پردازد، بیرون می رود. یک ثانیه بعد، داروساز از داروخانه بیرون می آید، به مرد می رسد و نفس نفس می زند:

"sir, there's been a mistake! Instead of the antibiotics, I gave you Cyanide.

"آقا اشتباه شده! به جای آنتی بیوتیک به شما سیانور دادم.

" The man ask: "and what's the difference?" The pharmacist says: "two dollars and ten cents".

مرد می پرسد: «و چه فرقی دارد؟» داروساز می گوید: «دو دلار و ده سنت».

114. Sherlock Holmes and Doctor Watson go camping. They put up their tent under the stars and go to sleep. Some time in the middle of the night, Holmes wakes Watson and says, "Watson, look up at the sky and tell me what you see."

114. شرلوک هلمز و دکتر واتسون به کمپینگ می روند. چادرشان را زیر ستاره ها می گذارند و می خوابند. مدتی در نیمه های شب، هلمز واتسون را از خواب بیدار می کند و می گوید: "واتسون، به آسمان نگاه کن و به من بگو چه می بینی."

Watson says, "I can see millions and millions of stars."

واتسون می گوید: "من می توانم میلیون ها و میلیون ها ستاره را ببینم."

Holmes says, "And what does it mean, Watson?"

هولمز می گوید: «واتسون یعنی چه؟»

Watson replies, "Well, if there are millions of stars, and even if a few of those stars have planets, then it's quite likely there are some planets like ours out there. And if there are planets like earth out there, there might also be life."

واتسون پاسخ می دهد، "خب، اگر میلیون ها ستاره وجود داشته باشد، و حتی اگر تعداد کمی از آن ستاره ها سیاره داشته باشند، به احتمال زیاد سیاراتی مانند سیاره ما در آنجا وجود دارند. و اگر سیاراتی مانند زمین وجود داشته باشد، ممکن است وجود داشته باشد. زندگی باشد."

And Holmes says, "Watson, you idiot, it means that someone has stolen our tent."

و هولمز می گوید: "واتسون، ای احمق، یعنی کسی چادر ما را دزدیده است."

115. A little old lady answered a knock on the door one day, only to be confronted by a well-dressed young man carrying a vacuum cleaner.

115. یک روز پیرزن کوچولو به در زد که با مرد جوانی خوش پوش که جاروبرقی حمل می کرد مواجه شد.

"Good morning," said the young man. "If I could take a couple of minutes of your time, I would like to demonstrate the very latest in high-powered vacuum cleaners."

مرد جوان گفت: "صبح بخیر." "اگر من می توانم چند دقیقه از وقت شما را بگذارم ، می خواهم آخرین موارد موجود در جاروبرقی های پر قدرت را نشان دهم."

"Go away!" said the old lady. "I haven't got any money!" and she proceeded to close the door.

"برو دور!" گفت پیرزن. "من پول ندارم!" و او اقدام به بستن در کرد.

Quick as a flash, the young man put his foot in the door and pushed it wide open. "Please let me in!" he said, "And see my demonstration." And with that, he emptied a bucket of horse manure onto her hallway carpet.

سریع به عنوان یک فلاش ، مرد جوان پای خود را در درگاه قرار داد و آن را باز کرد. "لطفا اجازه دهید وارد شوید!" او گفت: "و تظاهرات من را ببینید." و با آن ، او یک سطل کود اسب را روی فرش راهرو خود خالی کرد.

"If this vacuum cleaner does not remove all traces of this horse manure from your carpet, madam, I will personally eat the remainder."

"اگر این جاروبرقی تمام آثار این کود اسب را از فرش شما ، خانم خارج نکند ، من شخصاً باقیمانده را می خورم."

The old lady stepped back and said, "Well I hope you've got a damned good appetite, because they cut off my electricity this morning."

پیرزن قدم به عقب گذاشت و گفت: "خوب امیدوارم که شما اشتهای خوبی داشته باشید ، زیرا آنها امروز صبح برق من را قطع کردند."

116. Holmes and Watson go out to the country on a camping trip. As dusk falls they light a campfire and sit around drinking and sharing stories. Eventually they retire for the night.

116. هولمز و واتسون در یک سفر کمپینگ به کشور می روند. در حالی که غروب می افتد ، آنها آتش سوزی را روشن می کنند و در اطراف نوشیدن و به اشتراک گذاری داستان می نشینند. سرانجام آنها برای شب بازنشسته می شوند.

Later, Holmes wakes his faithful companion.

بعداً ، هولمز همراه وفادار خود را از خواب بیدار می کند.

"Watson," he says, "look up, and tell me what you deduce."

او می گوید: "واتسون ،" نگاه کنید و به من بگویید که چه چیزی را استنباط می کنید. "

"Well Holmes," says Watson, "I can see tens of tens of thousands of stars. There's a very good chance that amongst them some are very much like our sun. If that is so then there is a very good chance that around one of those sun-like stars orbits a planet not unlike our own Earth, and if that is so, then surely one of those planets must have life also. Therefore Holmes, I deduce that it is statistically quite unlikely that we are alone in this universe."

واتسون می گوید: "خوب هولمز" ، من می توانم ده ها هزار ستاره را ببینم. یک فرصت بسیار خوب وجود دارد که در بین آنها برخی از آنها بسیار شبیه خورشید ما هستند. از آن ستاره های مانند آفتاب ، سیاره ای بر خلاف زمین خود ما نیست ، و اگر چنین باشد ، مطمئناً یکی از این سیارات باید زندگی را نیز داشته باشد ، من نتیجه می گیرم که از نظر آماری کاملاً بعید است که ما در این جهان تنها باشیم. "

"Yes that's all well and good Watson," sighed Sherlock, "but I was rather more thinking that someone has nicked our tent."

"بله ، این همه خوب و خوب واتسون است ،" آهلوک آهک کرد ، "اما من بیشتر فکر می کردم که کسی چادر ما را لگد کرده است."

118. A wife comes home late one night and quietly opens the door to her bedroom. From under the blanket, she sees four legs instead of just her husband's two. She reaches for a baseball bat and starts hitting the blanket as hard as she can. Once she's done, she goes to the kitchen to have a drink. As she enters, she sees her husband there, reading a magazine. He says, "Hi darling, your parents have come to visit us, so I let them stay in our bedroom. Did you say hello?"

118. یک همسر اواخر یک شب به خانه می آید و بی سر و صدا در را به اتاق خواب خود باز می کند. از زیر پتو ، او به جای فقط دو نفر شوهرش ، چهار پا را می بیند. او به یک خفاش بیس بال می رسد و تا آنجا که می تواند شروع به ضربه زدن به پتو کند. پس از اتمام کار ، او برای نوشیدن به آشپزخانه می رود. با ورود ، او شوهر خود را در آنجا می بیند و مجله ای می خواند. او می گوید: "سلام عزیزم ، والدین شما به دیدار ما آمده اند ، بنابراین من به آنها اجازه می دهم در اتاق خواب ما بمانند. آیا شما سلام کردید؟"

119. Customer: I can't eat this chicken. It tastes horrible! Call the manager.

119. مشتری: من نمی توانم این مرغ را بخورم. این طعم وحشتناک است! با مدیر تماس بگیرید

Waiter: It's no use, sir. I'm quite sure he can't eat that either.

پیشخدمت: فایده ای ندارد ، آقا. من کاملاً مطمئن هستم که او هم نمی تواند آن را بخورد.

120. A carpet layer had just finished installing carpet for a lady. He stepped out for a smoke, only to realize he'd lost his cigarettes. In the middle of the room, under the carpet, was a bump. ''No sense pulling up the entire floor for one pack of smokes,'' he said to himself. He proceeded to get out his hammer and flattened the hump. As he was cleaning up, the lady came in. ''Here,'' she said, handling him his pack of cigarettes. ''I found them in the hallway.'' ''Now,'' she said, ''if only I could find my parakeet.''

120. یک لایه فرش به تازگی نصب فرش برای یک خانم را به پایان رسانده بود. او برای یک دود قدم برداشت ، فقط برای اینکه متوجه شود سیگارهای خود را از دست داده است. در وسط اتاق ، زیر فرش ، دست انداز بود. وی با خود گفت: "هیچ منطقی برای بالا بردن کل کف برای یک بسته سیگاری". او اقدام به بیرون آمدن از چکش خود کرد و تپه را صاف کرد. در حالی که او در حال تمیز کردن بود ، خانم وارد شد. "" من آنها را در راهرو پیدا کردم.

121. A strong young man at the construction site was bragging that he could outdo anyone in a feat of strength. "I am the strongest, most powerful man here," he boasted. He made a special case of making fun of John, one of the older workmen.

121. یک مرد جوان قوی در محل ساخت و ساز در حال فریب دادن بود که می توانست هر کسی را در یک قدرت از قدرت خارج کند. وی با افتخار گفت: "من قوی ترین ، قدرتمندترین مرد در اینجا هستم." او یک مورد خاص برای مسخره کردن جان ، یکی از کارگران قدیمی تر ایجاد کرد.

After several minutes, John had enough. "Why don't you put your money where your mouth is?" he said. "I will bet a week's wages that I can haul something in a wheelbarrow over to that outbuilding that you won't be able to wheel back."

بعد از چند دقیقه ، جان کافی بود. "چرا پول خود را در جایی که دهان شما قرار نمی گیرد قرار نمی دهید؟" او گفت. "من با دستمزد یک هفته شرط می بندم که بتوانم چیزی را با چرخ دستی به آن ساختمان بیرون بکشم که شما نتوانید آن را به عقب برگردانید."

"You're on old man," the braggart replied. "It's a bet! Let's see what you got."

براگگارت پاسخ داد: "شما پیرمرد هستید." "این یک شرط است! بیایید ببینیم چه چیزی به دست آوردید."

John reached out and grabbed the wheelbarrow by the handles. Then, nodding to the young man, he said "All right. Get in."

جان به بیرون رسید و چرخ دستی را با دستگیره ها گرفت. سپس ، با تکان دادن به مرد جوان ، گفت: "خوب. وارد شوید."

122. For decades, two heroic statues, one male and one female, faced each other in a city park, until one day an angel came down from heaven.

122. برای ده ها سال ، دو مجسمه قهرمانانه ، یک مرد و یک زن ، در یک پارک شهری با یکدیگر روبرو شدند ، تا اینکه روزی یک فرشته از بهشت ​​پایین آمد.

"You've been such exemplary statues," he announced to them, "That I'm going to give you a special gift. I'm going to bring you both to life for thirty minutes, in which you can do anything you want." And with a clap of his hands, the angel brought the statues to life.

وی به آنها گفت: "شما چنین مجسمه های نمونه ای بوده اید ،" که من می خواهم یک هدیه ویژه به شما بدهم. من می خواهم سی دقیقه شما را به زندگی بیاورم ، که در آن می توانید هر کاری را که می خواهید انجام دهید " فرشته با یک چنگال دستان خود مجسمه ها را زنده کرد.

The two approached each other a bit shyly, but soon dashed for the bushes, from which shortly emerged a good deal of giggling, laughter, and shaking of branches. Fifteen minutes later, the two statues emerged from the bushes, wide grins on their faces.

این دو کمی خجالتی به یکدیگر نزدیک شدند ، اما خیلی زود برای بوته ها فرو رفتند ، که از آن زمان به زودی چیزهای خوبی از حیرت ، خنده و لرزش شاخه ها ظاهر شد. پانزده دقیقه بعد ، این دو مجسمه از بوته ها بیرون آمدند ، و پوزخند گسترده ای روی صورت خود داشتند.

"You still have fifteen more minutes," said the angel, winking at them.

فرشته با چشمک زدن به آنها گفت: "شما هنوز پانزده دقیقه دیگر دارید."

Grinning even more widely the female statue turned to the male statue and said, "Great! Only this time you hold the pigeon down and I'll crap on it's head."

مجسمه زن حتی بیشتر به مجسمه مرد روی آورد و گفت: "عالی! فقط این بار کبوتر را پایین می آورید و من روی سر آن می شوم."