Dark Shadow Message to King>
پیام سایه تاریک به پادشاه
Dark Shadow Message to King
پیام سایه تاریک به پادشاه
Dark Shadow Message to King
پیام سایه تاریک به پادشاه
Once a king had a dream. In his dream he saw a dark shadow putting its hand on king’s shoulder. King was horrified to see that shadow.
یک بار پادشاهی خواب دید. در خواب، سایه تیره ای را دید که دستش را روی شانه پادشاه گذاشته بود. کینگ از دیدن آن سایه وحشت کرد.
Suddenly shadow spoke, “You don’t need to worry or be scared. Usually we come without informing but because you were a great king, I have just come here to inform you.”
ناگهان سایه گفت: «نیازی نیست نگران باشید یا بترسید. ما معمولاً بدون اطلاع میآییم، اما چون تو پادشاه بزرگی بودی، من به اینجا آمدهام تا به تو اطلاع دهم.»
King questioned, “But who are you??”
کینگ پرسید: اما تو کی هستی؟
Shadow laughed and replied, “I am your death and be prepared.. Tomorrow as sun will be setting, I am going to come for you..”
سایه خندید و گفت: من مرگ تو هستم و آماده باش. فردا که غروب میکند، من به دنبال تو خواهم آمد.
This nightmare woke him up. Even after waking up and knowing that it was just a dream, king was trembling. He immediately called council of all his wise man and then told them about dream.
این کابوس او را بیدار کرد. حتی بعد از بیدار شدن و دانستن این که این فقط یک رویا است، شاه می لرزید. او فوراً به شورای همه خردمند خود زنگ زد و سپس در مورد خواب آنها گفت.
He asked them meaning of dream and ask if it is true?? Is death going to happen?? He thought astrologers might be able to figure it out.
از آنها تعبیر خواب را پرسید و پرسید که آیا حقیقت دارد؟ آیا مرگ اتفاق می افتد؟؟ او فکر می کرد که اخترشناسان ممکن است بتوانند آن را کشف کنند.
All wise man discussed but none could come to conclusion. King became more and more confused, everyone saying different things. Situation was same from middle of night till morning.
همه افراد عاقل بحث کردند اما هیچ کدام نتوانست به نتیجه برسد. کینگ بیشتر و بیشتر گیج می شد و همه چیزهای مختلفی می گفتند. از نیمه شب تا صبح اوضاع همینطور بود.
There was a old man who used to serve king from his childhood and king almost respected him like his father.
پیرمردی بود که از کودکی به پادشاه خدمت می کرد و شاه تقریباً مانند پدرش به او احترام می گذاشت.
When sun started rising old man went to king and whispered in his ears, “These great thinkers never come to conclusion. Do you think they will come to conclusion within 12 hours? It is not possible.”
وقتی خورشید شروع به طلوع کرد، پیرمرد نزد شاه رفت و در گوش او زمزمه کرد: «این متفکران بزرگ هرگز به نتیجه نمی رسند. فکر می کنید ظرف 12 ساعت به نتیجه می رسند؟ ممکن نیست.»
King asked him, “Then what do you suggest?”
کینگ از او پرسید: «پس چه پیشنهادی داری؟»
Old man replied, “According to my understanding let these wise men discuss, But you take your fastest horse and get away as far as possible from the palace as staying here will be dangerous for you for next 12 hours. After sun set you can come back but not before that..”
پیرمرد پاسخ داد: "طبق درک من اجازه دهید این خردمندان بحث کنند، اما شما سریعترین اسب خود را بردارید و تا آنجا که ممکن است از قصر دور شوید زیرا ماندن در اینجا برای 12 ساعت آینده برای شما خطرناک خواهد بود. بعد از غروب آفتاب می توانی برگردی اما نه قبل از آن.»
Old man continued, “If these man come to any conclusion i will come to you. The best way is towards Damascus, another capital of another kingdom. So I will know where to find you, to give you their conclusion.”
پیرمرد ادامه داد: "اگر این مرد به نتیجه ای برسد، من به شما خواهم رسید. بهترین راه به سمت دمشق است، پایتخت دیگری از پادشاهی دیگر. بنابراین من می دانم کجا شما را پیدا کنم تا نتیجه گیری آنها را به شما ارائه دهم.
King was convinced and slipped quietly out of palace with best horse he had.
کینگ متقاعد شد و با بهترین اسبی که داشت بی سر و صدا از کاخ بیرون رفت.
Whole day horse was running as fast as possible. King didn’t even stop for water or food. It was not time to think of food or water.
اسب تمام روز با حداکثر سرعت ممکن می دوید. کینگ حتی برای آب یا غذا توقف نکرد. وقت آن نبود که به غذا یا آب فکر کنم.
They reached Damascus, just outside city. They stopped under a tree.
آنها به دمشق، درست بیرون شهر رسیدند. زیر درختی ایستادند.
King patted his horse and said, “You prove to be a great friend. You never ran so fast before, you understood my situation and ran hundred of miles away from palace.”
کینگ اسبش را نوازش کرد و گفت: «تو ثابت کردی که دوست خوبی هستی. قبلاً هرگز به این سرعت دویدی، وضعیت من را درک کردی و صدها مایل از قصر دویدی.»
As sun was setting he immediately felt same hand on his shoulder as he felt in his dream. Shadow was there.
وقتی خورشید غروب می کرد، بلافاصله همان دستی را که در خواب احساس می کرد روی شانه اش احساس کرد. سایه اونجا بود
Shadow smiled and said, “I also should thank your horse. I was worried whether you would be able to reach this place at right time or not..
سایه لبخندی زد و گفت: «من هم باید از اسب شما تشکر کنم. نگران بودم که بتوانید در زمان مناسب به این مکان برسید یا نه..
That’s why i came to inform you as this is the place destined for your death and your horse has bought you here on right time..”
به همین دلیل آمدم به شما اطلاع دهم که اینجا محل مرگ شماست و اسب شما به موقع شما را اینجا خریده است.»
Moral:
اخلاقی:
No one can Escape Death..
هیچ کس نمی تواند از مرگ فرار کند..