Delhi Durbar>
دهلی دوربار
Delhi Durbar
دهلی دوربار
Delhi Durbar:
دهلی دوربار:
At the time when Krishnadevaraya ruled over Vijayanagar, King Barbar ruled over Delhi.
در زمانی که کریشنادوارایا بر ویجایاناگار حکومت می کرد، پادشاه باربار بر دهلی حکومت می کرد.
Tenali was a famous jester in King Krishnadevaraya’s royal court.
تنالی یک شوخی معروف در دربار پادشاه کریشنادوارایا بود.
When King Barbar heard Tenali’s tales of wit and intelligence, he wished to meet him.
وقتی شاه باربار داستانهای هوش و ذکاوت تنالی را شنید، آرزو کرد با او ملاقات کند.
So he sent a messenger to Vijayangar to request Tenali to visit Delhi.
بنابراین او پیام رسان را به ویجایانگر فرستاد تا از تنالی درخواست بازدید از دهلی کند.
With King Krishnadevaraya’s permission Tenali went to Delhi with the messenger.
تنالی با اجازه پادشاه کریشنادوارایا به همراه پیام رسان به دهلی رفت.
In Delhi, Tenali was welcomed and settled in the royal guest house.
تنالی در دهلی مورد استقبال قرار گرفت و در مهمانسرای سلطنتی مستقر شد.
The messenger went to King Barbar to inform him about Tenali’s arrival.
قاصد نزد شاه باربار رفت تا او را از آمدن تنالی مطلع کند.
The next day’s appointment was fixed between King Barbar and Tenali.
قرار روز بعد بین شاه باربار و تنالی تعیین شد.
Barbar told his courtiers, Tenali, the great witty jester from Vijayanagar has come to Delhi.
باربار به درباریان خود، تنالی گفت، شوخطبع بزرگ از ویجایاناگار به دهلی آمده است.
Tomarrow in the royal court none of us must smile or laugh at his jokes.
فردا در دربار هیچ یک از ما نباید به شوخی های او لبخند بزنیم یا بخندیم.
I want to test him as to how he will make us laugh and win a reward.
میخواهم او را آزمایش کنم که چگونه ما را بخنداند و جایزهای برنده شود.
The courtiers of Dilli Durbar promised not to smile or laugh that day in the court before the guest.
درباریان دیلی دوربار قول دادند که آن روز در دربار قبل از میهمان لبخند نزنند و نخندند.
At the given time Tenali also arrived in the Dilli Durbar.
در آن زمان تنالی نیز وارد Dilli Durbar شد.
He told many witty tales and jokes to courtiers and King Barbar, but all remained silent.
او برای درباریان و شاه باربار داستانها و شوخیهای شوخآمیز زیادی گفت، اما همه سکوت کردند.
No one even smiled at the jokes.
هیچ کس حتی به شوخی ها لبخند نمی زد.
This went on everyday for 15 days.
این به مدت 15 روز هر روز ادامه داشت.
From the sixteenth day Tenali stopped going to Dilli Durbar.
از روز شانزدهم تنالی از رفتن به دیلی دوربار منصرف شد.
He disguised himself and followed the King Barbar everywhere to note his daily routine.
او خود را مبدل کرد و همه جا پادشاه باربار را دنبال کرد تا به کارهای روزمره خود توجه کند.
Barbar used to go for stroll by the river Yamuna with his prime minister every morning.
باربار هر روز صبح به همراه نخست وزیرش برای قدم زدن در کنار رودخانه یامونا می رفت.
On the way they would give gold coins to the poor and the needy beggars.
در راه به فقرا و گدایان نیازمند سکه های طلا می دادند.
After observing this Tenali made a plan.
تنالی پس از مشاهده این برنامه برنامه ریزی کرد.
Next morning, Tenali dressed up as an old man.
صبح روز بعد تنالی لباس پیرمردی پوشید.
He took a spade and a mango sapling and stood by the river Yamuna waiting for the King Barbar’s arrival.
او یک بیل و یک نهال انبه برداشت و در کنار رودخانه یامونا منتظر آمدن شاه باربار ایستاد.
Seeing him at a distance Tenalis tarted planting the sapling.
با دیدن او از دور، تنالیس در حال کاشت نهال ترش کرد.
King Barbar came to him and said ,’ Old man, you are very old indeed.
شاه باربار نزد او آمد و گفت: پیرمرد، تو واقعاً پیر شدی.
You wont live long enough to enjoy the fruits of the tree you are planting.
شما آنقدر عمر نخواهید کرد که از میوه های درختی که می کارید لذت ببرید.
Why are you taking so much trouble?’ ‘Your Majesty, I enjoyed the fruits from the trees planted by my ancestors.
چرا اینقدر زحمت می کشی؟» «اعلیحضرت، من از میوه های درختانی که اجدادم کاشته بودند لذت بردم.
This tree’s fruits will be enjoyed by the others .
میوه های این درخت مورد علاقه دیگران خواهد بود.
I find joy in giving to others.
من از دادن به دیگران لذت می برم.
I am not planting this to myself.
من این را به خودم نمی کارم.
’ The king was impressed by the reply and gave a bag full of gold coins.
پادشاه تحت تأثیر این پاسخ قرار گرفت و کیسه ای پر از سکه های طلا به او داد.
The old man thanked him and said,’ Your Majesty you are indeed a great and kind king.
پیرمرد از او تشکر کرد و گفت: اعلیحضرت شما واقعاً پادشاه بزرگ و مهربانی هستید.
People get the fruits when the tree has grown but you have given me the fruit of my labors even before I had planted the sapling.
مردم میوه ها را زمانی به دست می آورند که درخت رشد کرده باشد، اما تو حتی قبل از اینکه نهال را بکارم، ثمره زحماتم را به من دادی.
The thoughts of helping others has really benefited me.
فکر کمک به دیگران واقعاً برای من مفید بوده است.
’ I like this thought of yours.
من این فکر شما را دوست دارم.
You can now take this second bag of gold coins as a reward, King Barbar said.
پادشاه باربار گفت: اکنون می توانید دومین کیسه سکه های طلا را به عنوان جایزه بگیرید.
‘ Oh, Your Majesty, This tree will bear fruits once in a year only but before it has been planted you have filled my arms with fruits of joys twice.
ای اعلیحضرت، این درخت فقط سالی یک بار میوه می دهد، اما قبل از اینکه کاشته شود دو بار آغوش من را از میوه های شادی پر کردی.
King Barbar said ,I like your thoughts and impressed by them and gave the third bag too to old man.
شاه باربار گفت: من افکار تو را دوست دارم و تحت تأثیر آنها قرار گرفتم و کیف سوم را نیز به پیرمرد داد.
Now the prime minister got worried and said to king, Your majesty let’s leave now, this man is too intelligent.
حالا نخست وزیر نگران شد و به شاه گفت: اعلیحضرت بیا برویم، این مرد خیلی باهوش است.
His witty remarks will claim all the royal wealth from you.
اظهارات زیرکانه او تمام ثروت سلطنتی را از شما خواهد گرفت.
King Barbar laughed and got ready to walk away.
شاه باربار خندید و آماده رفتن شد.
At this time the old man said, Your Majesty, can you give me just a look? When Barbar turned to look, he saw Tenali holding a false beard in his hands.
در این هنگام پیرمرد گفت: اعلیحضرت، می توانید فقط به من نگاهی بیندازید؟ وقتی باربار برگشت تا نگاه کند، تنالی را دید که ریش مصنوعی در دستانش گرفته بود.
King Barbar burst out in laughing on seeing what Tenali had been up to.
شاه باربار با دیدن آنچه تنالی در حال انجام است از خنده منفجر شد.
He said, I am pleased, Tenali.
گفت من راضی هستم تنالی.
You have truly proved that you are witty and a great jester.
شما واقعاً ثابت کرده اید که شوخ طبع و یک شوخی بزرگ هستید.
King Barbar called Tenali to the court and gave him many more royal rewards.
شاه باربار تنالی را به دربار فراخواند و جوایز سلطنتی بسیار بیشتری به او داد.
When Tenali returned to Vijayanagar, King Krishnadevaraya was proud to see how Tenali had saved grace.
هنگامی که تنالی به ویجایاناگار بازگشت، پادشاه کریشنادوارایا از دیدن اینکه چگونه تنالی فیض را نجات داده بود، افتخار کرد.
Tenali smiled and said, so Your Majesty I am fit for a reward from you too.
تنالی لبخندی زد و گفت: پس اعلیحضرت من هم برای ثواب شما مناسب هستم.
King Krishnadeva Raya agreed with a smile and gave Tenali ten thousand gold coins as a reward
پادشاه کریشنادووا رایا با لبخند موافقت کرد و ده هزار سکه طلا به تنالی به عنوان جایزه داد.