Died on the Way>
در راه مرد
Died on the Way
در راه مرد
Died on the Way
در راه مرد
THE emigrant train had come in, and so many were waiting, some at the depot with their own vehicles, watching for dear ones ; others hailed hacks or took the street-cars, and a few remained, who would, as soon as the throng cleared away a little, walk up to the house where homeless emigrants might stay for a few days.
قطار مهاجر وارد شده بود، و عده زیادی منتظر بودند، برخی با وسایل نقلیه خود در انبار، مراقب عزیزان بودند. دیگران از هک ها استقبال کردند یا ماشین های خیابانی را گرفتند، و چند نفر باقی ماندند، که به محض اینکه ازدحام کمی دور شد، به سمت خانه ای رفتند که مهاجران بی خانمان ممکن بود چند روز در آنجا بمانند.
A party of four by themselves attracted attention. A man of solemn countenance, with two little children that clung on either side of him, serious, frightened-looking little things, although they were healthy and neatly dressed. Beside them walked a pale woman with a babe in her arms. Oh, those sad dark eyes ! The group, followed by a few others, moved into the large yard, and when they entered the house, sobs and moans and the cries of little children broke forth. Men and women on the street had noticed and wondered, but no one liked to ask a question, and now well they had gone out of sight. The man who had charge of the house came to show them a room, and render assistance if needed and learned the sad story. The baby had been ailing a little, and just before they reached the city had died in convulsions. The parents must go on in the morning, and the precious one be laid among strangers. The father walked the floor in dumb wretchedness. One after another came in with heart-felt words. One whose heart is ever kind and thoughtful, provided a meal for the travelers and then went out for the little casket. His wife came in and saw that dainty clothes were in readiness, and the husband assumed the expense of the occasion, saying it was little enough he could do, for his own heart had known the loss of his first child only a short time before. The tears of strangers mingled with the mourners, and it may be that the sweet sympathy helped to assuage their grief.
یک مهمانی چهار نفره به تنهایی توجه را به خود جلب کرد. مردی متین، با دو کودک کوچک که در دو طرف او چسبیده بودند، چیزهای کوچک جدی و ترسناکی به نظر می رسید، اگرچه آنها سالم و منظم لباس پوشیده بودند. در کنار آنها زنی رنگ پریده با نوزادی در آغوش راه می رفت. آه، آن چشمان تیره غمگین! گروه به دنبال چند نفر دیگر وارد حیاط بزرگ شدند و وقتی وارد خانه شدند هق هق و ناله و گریه بچه های کوچک بلند شد. مردان و زنان در خیابان متوجه شده بودند و تعجب کرده بودند، اما هیچ کس دوست نداشت سوالی بپرسد، و حالا خوب از چشم ها دور شده بودند. مردی که مسئول خانه بود آمد تا اتاقی را به آنها نشان دهد و در صورت نیاز کمک کند و از ماجرای غم انگیز مطلع شد. نوزاد کمی مریض شده بود و درست قبل از رسیدن به شهر بر اثر تشنج مرده بود. پدر و مادر باید صبح ادامه دهند و گرانمایه در میان غریبه ها گذاشته شود. پدر با بدبختی گنگ روی زمین رفت. یکی پس از دیگری با سخنان دل نشین وارد شدند. کسی که دلش همیشه مهربان و متفکر است، برای مسافران غذا میفرستاد و بعد برای تابوت کوچک بیرون میرفت. همسرش وارد شد و دید که لباس های شیک آماده است و شوهر هزینه این مراسم را به عهده گرفت و گفت این کار به اندازه کافی کم است که او می تواند انجام دهد، زیرا قلب خودش مدت کوتاهی از از دست دادن اولین فرزندش خبر داشت. اشک های غریبه ها با عزاداران آمیخته شد و چه بسا همدردی شیرین کمکی به رفع اندوهشان کرد.
A young girl came in and looked on, but what was there for her to do ? A sudden thought ! She went out and in a few moments returned with a handful of flowers and laid them upon the casket. The poor mother took one from the rest and laid it in her pocket-book. Brief services were held, and in a few moments the little casket was carried out, the family entered a carriage, and then the few who had gathered around dispersed to their own homes. The little Saint had reached his journey's end, the Zion of his parents hopes, and now endeared to them, by that little mound, their link between earth and heaven.
دختر جوانی وارد شد و نگاه کرد، اما چه کاری برای او وجود داشت؟ یک فکر ناگهانی! او بیرون رفت و بعد از چند لحظه با یک مشت گل برگشت و آنها را روی تابوت گذاشت. مادر بیچاره یکی از بقیه را گرفت و در کتاب جیبش گذاشت. خدمات مختصری برگزار شد و در چند لحظه تابوت کوچک انجام شد، خانواده وارد کالسکه شدند و سپس عده کمی که دور هم جمع شده بودند به خانه های خود پراکنده شدند. قدیس کوچولو به پایان سفر خود رسیده بود، امید صهیون پدر و مادرش، و اکنون در آن تپه کوچک، پیوند زمین و آسمان برای آنها عزیز شده بود.
In early times, before the railroad was made, many yielded to the fatigues of travel by wagon. I knew of a young girl whose lover set out for Zion, having not means sufficient for both, but intending to earn money and send back for her. It happened soon after he had gone that means came to her family, and they joyfully set forth with the next company. They had reached "the plains," and one night the young lady, after walking about awhile, sat down to rest. They had seen, day after day, newly-made graves by the way- side. "Lily, dear, perhaps that is a grave you are sitting upon; there is a board at one end." Lily rose and bent over to read the name, then cried out, " Mother! " It was the grave of the young man who had left them in England so little while before. This was Lily's first trial in coming to Zion, and the journey from that day must have been a sorrowful one.
در زمانهای اولیه، قبل از ساخت راهآهن، بسیاری در برابر خستگی سفر با واگن تسلیم شدند. من دختر جوانی را می شناختم که معشوقش راهی صهیون شد، در حالی که برای هر دو وسیله کافی نداشت، اما قصد داشت پولی به دست آورد و برای او بازگرداند. بلافاصله پس از رفتن او اتفاق افتاد که به خانواده او آمد و آنها با خوشحالی با گروه بعدی راهی شدند. آنها به «دشت» رسیده بودند و یک شب خانم جوان پس از مدتی پیاده روی، به استراحت نشست. آنها روز به روز گورهای تازه ساخته شده را در کنار راه دیده بودند. لیلی عزیز، شاید آن قبری است که تو روی آن نشسته ای، یک طرف آن تخته ای است. لیلی بلند شد و خم شد تا نام را بخواند، سپس فریاد زد: «مادر!» این قبر مرد جوانی بود که مدت کمی قبل آنها را در انگلیس رها کرده بود. این اولین آزمایش لیلی برای آمدن به صهیون بود، و سفر از آن روز باید یک سفر غم انگیز بوده باشد.
There was an old man so poor that he was obliged to go into an institution for the poor. The officers granted him the privilege of coming out on Sunday to attend his house of worship, and knew he was a Latter-day Saint too. This was perhaps his only solace, but he kept praying that God would bring him out of that prison life and to Zion. The matter was spoken of in meeting, and word reached Salt Lake City, where an old friend of his had lately come. Very soon it was written to a friend there that the money was forwarded to pay his passage here. On Sunday he was asked after meeting if he could make ready in three days to go to Utah. He was overjoyed, and the release from the house was obtained next day. With his possessions all tied up in one red cotton handkerchief, he left the prison-like walls and went among old acquaintances, bidding them a glad good-by. It so happened that some of these found themselves able to add a few gifts and comforts for the journey, which you may be sure he appreciated. Friends related how he enjoyed the ocean trip and the cities of America, then the cars for the long, swift ride. But, alas ! his feeble frame could not endure the constant excitement and change, and it was thought best to stop over a few days to give him rest. A good elder stayed with him and did all that could be done. One night the old man said, ''Brother, you can go on in the morning with my body. I want it buried in Zion ; but I shall be there in spirit, before you." He died happy, because he was free and on his way here.
پیرمردی به قدری فقیر بود که مجبور شد به موسسه ای برای فقرا برود. افسران به او این امتیاز را دادند که روز یکشنبه برای شرکت در عبادتش بیرون بیاید و می دانستند که او نیز یک قدیس روزهای آخر است. این شاید تنها آرامش او بود، اما او مدام دعا میکرد که خدا او را از آن زندگی زندان و به صهیون بیاورد. موضوع در جلسه صحبت شد و خبر به سالت لیک سیتی رسید، جایی که یکی از دوستان قدیمی او اخیراً به آنجا آمده بود. خیلی زود برای یکی از دوستان آنجا نوشته شد که پول را برای پرداخت پاساژ او به اینجا فرستادند. روز یکشنبه پس از جلسه از او پرسیده شد که آیا می تواند ظرف سه روز برای رفتن به یوتا آماده شود. او بسیار خوشحال شد و روز بعد آزادی از خانه به دست آمد. در حالی که داراییهایش را در یک دستمال پنبهای قرمز بسته بود، از دیوارهای زندان بیرون رفت و به میان آشنایان قدیمی رفت و از آنها خداحافظی کرد. این اتفاق افتاد که برخی از اینها توانستند چند هدیه و راحتی برای سفر اضافه کنند، که مطمئن باشید او از آنها قدردانی کرده است. دوستان از لذت بردن او از سفر اقیانوس و شهرهای آمریکا و سپس ماشینها برای سواری طولانی و سریع خبر دادند. اما افسوس! هیکل ضعیف او نمیتوانست هیجان و تغییر مداوم را تحمل کند، و بهترین کار این بود که چند روز توقف کند تا به او استراحت بدهد. یک بزرگ خوب در کنار او ماند و هر کاری که می شد انجام داد. یک شب پیرمرد گفت: «برادر، تو میتوانی صبح با بدن من ادامه بدهی. می خواهم در صهیون دفن شود. اما من با روح، قبل از تو آنجا خواهم بود.» او خوشحال درگذشت، زیرا آزاد بود و در راه اینجا بود.
Children who were born in Zion have no idea of the intense, prayerful longing in the hearts of those who desire to gather to God's appointed place. I know all about it, for I once lived out in the world. Can you realize the blessing of emigrating those who cannot otherwise get here ? How different all would have seemed if that poor man had died away back beyond the ocean!
کودکانی که در صهیون به دنیا آمدهاند، هیچ تصوری از اشتیاق شدید و دعایی در دل کسانی که میخواهند در مکان تعیینشده خدا جمع شوند، ندارند. من همه چیز را در مورد آن می دانم، زیرا زمانی در این دنیا زندگی می کردم. آیا می توانید نعمت مهاجرت کسانی را که در غیر این صورت نمی توانند به اینجا برسند، درک کنید؟ چقدر متفاوت به نظر می رسید اگر آن مرد فقیر در آن سوی اقیانوس مرده بود!