Do not get too greedy>
زیاد حریص نشوید
Do not get too greedy
زیاد حریص نشوید
Do not get too greedy:
زیاد حریص نشوید:
It was an incredibly hot day and a lion was feeling very hungry.
روز فوقالعادهای گرم بود و یک شیر به شدت احساس گرسنگی میکرد.
He crawled out of his den and searched here and there, but he could only find a small hare. He caught the hare, but with some hesitation as he knew the hare wouldn’t fill him up.
او از لانه خود بیرون خزید و اینجا و آنجا را جستجو کرد، اما فقط توانست یک خرگوش کوچک پیدا کند. او خرگوش را گرفت، اما با کمی تردید چون می دانست که خرگوش او را پر نمی کند.
As the lion was about to kill the hare, he spotted a deer coming his way and thought, ‘Instead of eating this small hare, let me eat that big deer.’
هنگامی که شیر می خواست خرگوش را بکشد، آهویی را دید که به سمت او می آمد و فکر کرد: "به جای خوردن این خرگوش کوچک، اجازه دهید من آن آهوی بزرگ را بخورم."
So he let the hare go and went after the deer, but it vanished in the forest. The lion now had nothing to eat as the hare was also long gone.
بنابراین او خرگوش را رها کرد و به دنبال آهو رفت، اما در جنگل ناپدید شد. شیر اکنون چیزی برای خوردن نداشت زیرا خرگوش نیز مدتها بود که از بین رفته بود.