Doctor Foster>
دکتر فاستر
Doctor Foster
دکتر فاستر
Doctor Foster:
دکتر فاستر:
One day, Dr. Foster wanted to go to Gloucester to do his work. It had been raining since morning and had not stopped. But he still went there nonetheless.
یک روز دکتر فاستر می خواست برای انجام کارهایش به گلاستر برود. از صبح باران می بارید و قطع نمی شد. اما با این وجود او همچنان به آنجا رفت.
Once he finished his work, he set off home immediately. But it was still raining. The road was wet and slippery. Dr. Foster walked quickly.
وقتی کارش تمام شد، بلافاصله راهی خانه شد. اما همچنان باران می بارید. جاده خیس و لغزنده بود. دکتر فاستر به سرعت راه رفت.
Suddenly, he stepped into a puddle full of water and sank up to his waist. He was scared and wet all over. He was so frustrated with his bad luck that he promised never to go to Gloucester again.
ناگهان پا به گودالی پر از آب گذاشت و تا کمر فرو رفت. ترسیده بود و همه جا خیس شده بود. او آنقدر از بدشانسی ناامید شده بود که قول داد دیگر به گلاستر نرود.
Moral: You should be careful of where you are going to avoid any accident.
اخلاقی: باید مراقب باشید که کجا قرار است از هر حادثه ای جلوگیری کنید.