Doctor jokes

شوخی دکتر

Doctor jokes

شوخی دکتر

Doctor jokes:

شوخی دکتر:

1. Doctor: "I'm sorry but you suffer from a terminal illness and have only 10 to live."

1. دکتر: "متاسفم، اما شما از یک بیماری لاعلاج رنج می برید و فقط 10 تا زندگی دارید."

Patient: "What do you mean, 10? 10 what? Months? Weeks?!"

بیمار: "منظورت چیه، 10؟ 10 چی؟ ماه ها؟ هفته ها؟!"

Doctor: "Nine."

دکتر: "نه."

2. Doctor says to his patient:

2. دکتر به بیمارش می گوید:

"You have Cancer and Alzheimer."

شما سرطان و آلزایمر دارید.

Patient: "At least I don't have Cancer."

بیمار: "حداقل من سرطان ندارم."

3. Dentist: "You need a crown."

3. دندانپزشک: "شما به یک تاج نیاز دارید."

Patient: "Finally someone who understands me."

بیمار: "بالاخره کسی که مرا درک کند."

4. Doctor: You're obese.

4. دکتر: شما چاق هستید.

Patient: Whoa, for that I definitely want a second opinion.

بیمار: اوه، برای آن من قطعا یک نظر دوم می خواهم.

Doctor: You're quite ugly, too.

دکتر: تو هم خیلی زشتی.

5. An elderly man was on the operating table, about to be operated on by his son, a famous surgeon. Just before they put him under, he asked to speak to his son:

5. پیرمردی روی میز عمل بود که قرار بود توسط پسرش جراح معروف جراحی شود. درست قبل از اینکه او را زیر پا بگذارند، او خواست تا با پسرش صحبت کند:

"Don't be nervous, boy, just do your best and just remember, if it doesn't go well, if something happens to me… your mother is going to come and live with you and your family."

"عصبی نباش پسر، فقط تمام تلاشت را بکن و فقط یادت باشد، اگر خوب نشد، اگر اتفاقی برای من افتاد... مادرت می‌آید و با تو و خانواده‌ات زندگی می‌کند."

6. A man goes to the doctor and says:

6. مردی نزد دکتر می رود و می گوید:

"Doctor, wherever I touch, it hurts."

"دکتر، هر جا دستم می‌آید، درد می‌کند.

"What do you mean?"

"منظورت چیه؟"

"When I touch my shoulder, it really hurts. If I touch my knee - OUCH! When I touch my forehead, it really, really hurts."

"وقتی شانه ام را لمس می کنم، واقعا درد می کند. اگر زانویم را لمس کنم - اوخ! وقتی پیشانی ام را لمس می کنم، واقعا، واقعا درد می کند."

"I know what's wrong with you - you've broken your finger!"

"میدونم مشکلت چیه - انگشتت رو شکستی!"

7. Patient: Doctor! You've got to help me! Nobody ever listens to me. No one ever pays any attention to what I have to say.

7. بیمار: دکتر! تو باید به من کمک کنی هیچ کس هرگز به من گوش نمی دهد. هیچ کس هیچ وقت به حرف های من توجه نمی کند.

Doctor: Next please!

دکتر: بعد لطفا!

8. A man went to doctor:

8. مردی نزد دکتر رفت:

"Doctor every night in my dream I am playing soccer."

دکتر هر شب در خوابم دارم فوتبال بازی می کنم.

"Take these pills, they will help you sleep better."

این قرص ها را بخور، به خواب بهتر کمک می کنند.

"I can't take them, tonight is the final game."

من نمی توانم آنها را تحمل کنم، امشب آخرین بازی است.

9. "Doctor, will I be able to play the piano after the operation?"

9. دکتر، آیا بعد از عمل می توانم پیانو بزنم؟

"Yes, of course."

"بله، البته."

"Great! I never could before!"

"عالی! من قبلا هرگز نمی توانستم!"

10. Dentist to patient:

10. دندانپزشک به بیمار:

"Stop making a face, I haven't even touched your teeth."

دست از چهره سازی بردارید، من حتی به دندان های شما دست نزده ام.

"I know, but you're stepping on my foot!

"میدونم ولی تو داری پامو میذاری!

11. Doctor to the patient:

11. پزشک به بیمار:

- You are very sick.

- تو خیلی مریض هستی.

Can I get a second opinion?

آیا می توانم نظر دوم را دریافت کنم؟

- Yes, you are very ugly too..."

- آره تو هم خیلی زشتی...»

12. "Doctor, I have a pain in my eye whenever I drink tea."

12. دکتر من هر وقت چای میخورم چشمم درد میکنه.

"Take the spoon out of the mug before you drink."

"قبل از نوشیدن قاشق را از لیوان بیرون بیاورید."

13. I told my doctor that I broke my arm in two places. He told me to stop going to those places.

13. به دکترم گفتم دستم از دو جا شکست. او به من گفت که دیگر به آن مکان ها نرو.

14. Passing in front of a door in the hospital, I heard:

14. وقتی از جلوی در بیمارستان رد شدم، شنیدم:

"Shouldn't! Wouldn't! Couldn't! Didn't! Can't!"

"نباید! نمی شد! نمی توانست! نمی شد!

"Don't worry," said the doctor. "She is just having contractions."

دکتر گفت: نگران نباش. "او فقط انقباض دارد."

15. Doctor to the patient:

15. پزشک به بیمار:

"I am not exactly sure of the cause. I think it could be due to alcohol."

"من دقیقاً از علت مطمئن نیستم. فکر می کنم ممکن است به دلیل الکل باشد."

"That's OK. I will come back when you are sober."

"اشکالی ندارد. وقتی هوشیار شدی برمی گردم."

16. A man receives a phone call from his doctor.

16. مردی از پزشکش تماس تلفنی دریافت می کند.

"Hello, Mr. Smith? Here is from your doctor's office, I have some good and some bad news."

"سلام، آقای اسمیت؟ اینجا از مطب دکتر شما، من چند خبر خوب و چند خبر بد دارم."

"OK, give me the good news first."

"خوب، اول خبر خوب را به من بده."

"The good news is, you have 24 hours to live.

«خبر خوب این است که شما 24 ساعت برای زندگی دارید.

"Oh no! If that's the good news, then what's the bad news?"

"اوه نه! اگر این خبر خوب است، پس خبر بد چیست؟"

"That I forgot to call you yesterday."

"که دیروز یادم رفت بهت زنگ بزنم."

17. Nurse to doctor:

17. پرستار به پزشک:

"That man with invisibility problem is here for his appointment."

"آن مردی که مشکل نامرئی دارد برای قرار ملاقاتش اینجاست."

"Tell him I'm sorry I can't see him right now."

"به او بگویید متاسفم که نمی توانم او را در حال حاضر ببینم."

18. A famous boxer must be operated by appendicitis. From the operation room the doctor gets out holding himself to the walls with a bruised eye and says: A can't do this anymore! I try to anesthetize him, I count until 9 and he gets up and starts punching me...

18. یک بوکسور معروف باید آپاندیسیت عمل کند. دکتر از اتاق عمل بیرون می‌آید و با چشم کبود خود را به دیوارها می‌چسباند و می‌گوید: A دیگر نمی‌تواند این کار را انجام دهد! سعی میکنم بیهوشش کنم تا 9 بشمارم بلند میشه و شروع میکنه به مشت زدنم...

19. An old lady goes to the doctor and says, "I have this problem with frequent gas. Fortunately, the farts never smell and are always silent. As a matter of fact, I've farted at least 10 times since I've been here, and I bet you didn't even notice!" The doctor says, "I see. Take these pills and come back next week." The next week the old lady returns. "Doctor," she says, "I don't know what the hell you gave me, but now my silent farts stink like the dickens." The doctor says, "Good! Now that we've cleared up your sinuses, let's work on your hearing."

19. یک خانم مسن پیش دکتر می‌رود و می‌گوید: من این مشکل را با گازهای مکرر دارم، خوشبختانه گوزها هیچ‌وقت بو نمی‌دهند و همیشه بی‌صدا هستند، در واقع از زمانی که دچار گاز شده‌ام حداقل 10 بار گوز خورده‌ام. اینجا بودم و شرط می بندم که اصلا متوجه نشدی!" دکتر میگه میبینم این قرص ها رو بخور هفته دیگه برگرد. هفته بعد پیرزن برمی گردد. او می‌گوید: «دکتر، نمی‌دانم چه لعنتی به من دادی، اما حالا گوزهای بی‌صدا من مثل دیکنز بوی تعفن می‌دهند.» دکتر می گوید: "خوب! حالا که سینوس هایت را پاک کردیم، بیا روی شنواییت کار کنیم."

20. An 80 year old man was having his annual checkup when the doctor asked how he was feeling. "I've never been better!" he boasted. "I've got an 18 year old bride who's pregnant and having my child! What do you think about that?" The doctor considered this for a moment, then said, "Let me tell you a story. I knew a guy who was an avid hunter. He never missed a season. But one day he went out in a bit of a hurry and accidentally grabbed his umbrella instead of his gun." The doctor continued, "So he was in the woods and suddenly a grizzly bear appeared in front of him! He raised up his umbrella, pointed it at the bear and squeezed the handle. And do you know what happened?" the doctor queried. Dumbfounded, the old man replied, "No, what?" The doctor continued, "The bear dropped dead in front of him." "That's impossible!" exclaimed the old man. "Someone else must of shot the bear." "That's kind of what I'm getting at," replied the doctor.

20. مردی 80 ساله در حال معاینه سالانه خود بود که دکتر از او پرسید که چه احساسی دارد. "من هرگز بهتر نبودم!" او به خود می بالید. "من یک عروس 18 ساله دارم که باردار است و فرزندم را به دنیا می آورد! نظر شما در مورد آن چیست؟" دکتر برای لحظه ای به این موضوع فکر کرد، سپس گفت: "اجازه دهید برای شما داستانی تعریف کنم. من مردی را می شناختم که یک شکارچی مشتاق بود. او هیچ فصلی را از دست نداد. اما یک روز با کمی عجله بیرون رفت و به طور تصادفی چنگ زد. چترش به جای تفنگش.» دکتر ادامه داد: "بنابراین او در جنگل بود و ناگهان یک خرس گریزلی در مقابل او ظاهر شد! او چتر خود را بالا آورد، آن را به سمت خرس گرفت و دسته را فشار داد. و آیا می دانید چه اتفاقی افتاده است؟" دکتر پرسید پیرمرد مات و مبهوت پاسخ داد: نه، چی؟ دکتر ادامه داد: خرس جلوی او مرده افتاد. "این غیر ممکن است!" پیرمرد فریاد زد. "یکی دیگر باید خرس را شلیک کند." دکتر پاسخ داد: "این چیزی است که من به آن دست یافته ام."

21. The nurse told the parents of a newly born child, "You have a cute baby." The smiling husband said, "I bet you say that to all new parents." "No," she replied, "just to those whose babies really are good-looking." The husband again asked "So what do you say to the others?" The nurse replied, "The baby looks just like you."

21. پرستار به والدین یک کودک تازه متولد شده گفت: "شما یک بچه ناز دارید." شوهر خندان گفت: شرط می بندم این را به همه والدین تازه وارد می گویی. او پاسخ داد: "نه، فقط به کسانی که بچه هایشان واقعاً خوش قیافه هستند." شوهر دوباره پرسید: پس به بقیه چی میگی؟ پرستار پاسخ داد: بچه شبیه شماست.

22. Doctor, doctor, I keep thinking I'm invisible.

22. دکتر، دکتر، من مدام فکر می کنم که نامرئی هستم.

Who said that?!

کی گفته؟!

23. Doctor, doctor, I keep thinking I am a set of curtains!

23. دکتر، دکتر، من مدام فکر می کنم یک مجموعه پرده هستم!

Pull yourself together, man!

خودت را جمع کن مرد!

24. Doctor, doctor, I keep thinking I'm a bell.

24. دکتر، دکتر، من مدام فکر می کنم که من یک زنگ هستم.

Well, just go home and if the feeling persists, give me a ring.

خوب، فقط به خانه برو و اگر این احساس ادامه داشت، یک حلقه به من بده.

25. "Please help me doctor, I have a bowel movement every morning at 7!"

25. "لطفا کمکم کنید دکتر، من هر روز صبح ساعت 7 اجابت مزاج دارم!"

"But that is a very healthy thing, Mr. Richards!"

"اما این یک چیز بسیار سالم است، آقای ریچاردز!"

"It would be, if I didn't usually wake up at 8:30!"

«اگر معمولاً ساعت 8:30 بیدار نمی‌شدم، می‌شد!»

26. Me: Doctor you've got to help me, I'm addicted to Twitter.

26. من: دکتر شما باید به من کمک کنید، من به توییتر معتاد هستم.

Doctor: I don't follow you.

دکتر: من دنبالت نمی روم.

27. Doctor: "This medicine is the best way to treat your hemorrhoids."

27. دکتر: این دارو بهترین راه برای درمان هموروئید شماست.

Patient:: "Well, I don't think they deserve a treat."

بیمار: "خب، من فکر نمی کنم آنها شایسته درمان باشند."

28. Patient: I'm afraid I've caught poetry.

28. بیمار: می ترسم شعر گیر کرده باشم.

Doctor: Don't worry, I used to suffer from short stories.

دکتر: نگران نباش من از داستان کوتاه رنج می بردم.

Patient: Really?When?

بیمار: واقعا؟ کی؟

Doctor: Once upon a time

دکتر: روزی روزگاری

29. The phone rings in the middle of the night at a doctor's house. He answers it and it's his friend who is also a doctor, he says:

29. تلفن در نیمه های شب در خانه دکتر زنگ می خورد. او جواب می دهد و دوستش که او هم پزشک است، می گوید:

"We need a 4th player for our cards game. Do you want to come over?"

"ما به یک بازیکن چهارم برای بازی کارت خود نیاز داریم. آیا می خواهید بیایید؟"

He gets up quickly and starts dressing, when the wife asks:

سریع بلند می شود و شروع به لباس پوشیدن می کند که زن می پرسد:

"Is it something serious?"

"چیزی جدی است؟"

"You can bet on it. There are 3 doctors in there already and they need my help."

شما می توانید روی آن شرط بندی کنید. 3 دکتر در حال حاضر در آنجا هستند و آنها به کمک من نیاز دارند."

30. "Mom, don't get alarmed, but I'm at the hospital."

30. "مامان، نگران نباش، اما من در بیمارستان هستم."

"Son, please. You've been a surgeon there for 8 years now.

"پسر، لطفا. تو الان 8 سال است که آنجا جراح هستی.

31. A man goes to the doctor, doctor walks in looking over the guys chart, glances up and says,

31. مردی نزد دکتر می رود، دکتر وارد جدول پسران می شود، نگاهی به بالا انداخت و می گوید:

- "Look, I don't know how to tell you this, but you've got to stop masturbating."

- "ببین، من نمی دانم چگونه این را به تو بگویم، اما تو باید خودارضایی را کنار بگذاری."

- "What?!! Why?"

-"چی؟!!چرا؟"

- "So I can examine you."

- "پس من میتونم شما رو معاینه کنم."

32. A nurse was on duty in the Emergency Room, when a young woman with purple hair styled into a punk rocker Mohawk, sporting a variety of tattoos, and wearing strange clothing, entered. It was quickly determined that the patient had acute appendicitis, so she was scheduled for immediate surgery. When she was completely disrobed on the operating table, the staff noticed that her pubic hair had been dyed green, and above it there was a tattoo that read, "Keep off the grass." Once the surgery was completed, the surgeon wrote a short note on the patient's dressing, which said, "Sorry, had to mow the lawn."

32. یک پرستار در حال انجام وظیفه در اورژانس بود که یک زن جوان با موهای بنفش که به شکل موهاوک پانک راک، خالکوبی های مختلف و لباس های عجیب و غریب به تن داشت، وارد شد. به سرعت مشخص شد که بیمار مبتلا به آپاندیسیت حاد است، بنابراین او برای جراحی فوری برنامه ریزی شد. هنگامی که او به طور کامل روی میز عمل درآورده شد، کارکنان متوجه شدند که موهای ناحیه تناسلی او سبز رنگ شده است و بالای آن خالکوبی وجود داشت که روی آن نوشته شده بود: «از چمن‌ها دوری کن». پس از اتمام جراحی، جراح یادداشت کوتاهی بر روی پانسمان بیمار نوشت که در آن نوشته شده بود: "ببخشید، مجبور شدم چمن را بچرخانم."

33. A well known, rich business man's wife broke her hip. The business man got the best orthopedic surgeon in town to do the operation, which consisted of lining up the broken hip and putting in a screw to secure it.The operation went smoothly, and the doctor sent the businessman a bill for $5,000 for his services. The business man, outraged at the high price, sent the doctor a letter demanding an itemized list of the costs. The doctor responded to the letter with the following:

33. همسر یک مرد تاجر ثروتمند و معروف، باسن خود را شکست. مرد تاجر بهترین جراح ارتوپد شهر را برای انجام این عمل انتخاب کرد که شامل ردیف کردن لگن شکسته و قرار دادن یک پیچ برای محکم کردن آن بود. عمل به راحتی انجام شد و دکتر برای تاجر صورت حسابی به مبلغ 5000 دلار برای خدماتش فرستاد. . مرد بازرگان که از گرانی خشمگین شده بود، نامه ای برای دکتر فرستاد و خواستار فهرست دقیقی از هزینه ها شد. دکتر به این نامه پاسخ داد:

1 Screw: $1.00Knowing how to put it in: $4,999Total: $5,000The business man never argued.

1 پیچ: 1.00 دلار دانستن نحوه قرار دادن آن: 4999 دلار مجموع: 5000 دلار مرد تاجر هرگز بحث نکرد.

34. I was sitting in the waiting room of the hospital after my wife had gone into labor and the nurse walked out and said to the man sitting next to me, "Congratulations sir, you're the new father of twins!"The man replied, "How about that, I work for the Doublemint Chewing Gum Company." The man then followed the woman to his wife's room.About an hour later, the same nurse entered the waiting room and announced that Mr. Smith's wife has just had triplets. Mr. Smith stood up and said, "Well, how do ya like that, I work for the 3M Company."The gentleman that was sitting next to me then got up and started to leave. When I asked him why he was leaving, he remarked, "I think I need a breath of fresh air." The man continued, "I work for 7-UP."

34. من بعد از زایمان همسرم در اتاق انتظار بیمارستان نشسته بودم و پرستار بیرون آمد و به مردی که کنارم نشسته بود گفت: "تبریک می‌گویم آقا، شما پدر جدید دوقلو هستید!" پاسخ داد: "چطور، من برای شرکت آدامس دابلمینت کار می کنم." سپس مرد به دنبال زن به اتاق همسرش رفت. حدود یک ساعت بعد، همان پرستار وارد اتاق انتظار شد و اعلام کرد که همسر آقای اسمیت به تازگی صاحب سه قلو شده است. آقای اسمیت بلند شد و گفت: "خب، چطور اینطوری، من برای شرکت 3M کار می کنم." آقایی که کنار من نشسته بود، بلند شد و شروع به رفتن کرد. وقتی علت رفتنت را پرسیدم، گفت: «فکر می‌کنم به یک نفس تازه نیاز دارم». مرد ادامه داد: من برای 7-UP کار می کنم.

35. An elderly woman went into the doctor's office. When the doctor asked why she was there, she replied, "I?d like to have some birth control pills." Taken aback, the doctor thought for a minute and then said, "Excuse me, Mrs. Smith, but you're 75 years old. What possible use could you have for birth control pills?" The woman responded, "They help me sleep better." The doctor thought some more and continued, "How in the world do birth control pills help you to sleep?" The woman said, "I put them in my granddaughter's orange juice and I sleep better at night."

35. یک زن مسن وارد مطب دکتر شد. وقتی دکتر علت حضور او را پرسید، او پاسخ داد: "من می خواهم چند قرص ضد بارداری بخورم." دکتر با تعجب یک دقیقه فکر کرد و سپس گفت: "ببخشید خانم اسمیت، اما شما 75 سال دارید. چه استفاده ای از قرص های ضد بارداری می توانید داشته باشید؟" زن پاسخ داد: آنها به من کمک می کنند بهتر بخوابم. دکتر کمی فکر کرد و ادامه داد: "در دنیا قرص های ضد بارداری چگونه به شما کمک می کنند تا بخوابید؟" زن گفت: من آنها را در آب پرتقال نوه ام ریختم و شب ها بهتر می خوابم.

36. A man comes into the ER and yells; "My wife's going to have her baby in the cab!" I grabbed my stuff, rushed out to the cab, lifted the lady's dress, and began to take off her underwear. Suddenly I noticed that there were several cabs - and I was in the wrong one.

36. مردی وارد اورژانس می شود و فریاد می زند. "همسرم بچه اش را در تاکسی می آورد!" وسایلم را برداشتم، با عجله به سمت تاکسی رفتم، لباس خانم را برداشتم و شروع کردم به درآوردن لباس زیرش. ناگهان متوجه شدم که چندین کابین وجود دارد - و من در یک کابین اشتباه بودم.

37. At the beginning of my shift I placed a stethoscope on an elderly and slightly deaf female patient's anterior chest wall. "Big breaths," I instructed. "Yes, they used to be," remorse the patient.

37. در ابتدای شیفتم، گوشی پزشکی را روی دیواره قدامی قفسه سینه یک بیمار زن سالخورده و کمی ناشنوا گذاشتم. به من دستور داد: "نفس های بزرگ." بیمار پشیمان می شود: «بله، قبلاً بودند».

38. I was performing a complete physical, including the visual acuity test. I placed the patient twenty feet from the chart and began, "Cover your right eye with your hand." He read the 20/20 line perfectly. "Now your left." Again, a flawless read. "Now both," I requested. There was silence. He couldn't even read the large E on the top line. I turned and discovered that he had done exactly what I had asked; he was standing there with both his eyes covered. I was laughing too hard to finish the exam.

38. در حال انجام یک تست فیزیکی کامل شامل تست بینایی بودم. بیمار را در فاصله بیست فوتی جدول قرار دادم و شروع کردم: "چشم راستت را با دستت بپوشان." او خط 20/20 را کاملاً خواند. "حالا سمت چپت." باز هم خواندنی بی عیب و نقص درخواست کردم: «حالا هر دو. سکوت حاکم شد. او حتی نمی توانست E بزرگ روی خط بالا را بخواند. برگشتم و متوجه شدم که او دقیقاً همان کاری را که من خواسته بودم انجام داده است. او با هر دو چشم پوشیده آنجا ایستاده بود. خیلی خندیدم که امتحان رو تموم کنم.

39. "Doctor, I think there's something wrong with my eyes."

39. "دکتر، فکر می کنم مشکلی در چشمان من وجود دارد."

"I think so too. This is a post office."

"من هم همینطور فکر می کنم. اینجا یک اداره پست است."

40. A Second Opinion A man runs into the vet's office carrying his dog, screaming forhelp. The vet rushes him back to an examination room and has him put his dog down on the examination table. The vet examines the still, limp body and after a few moments tells the man that his dog, regrettably, is dead. The man, clearly agitated and not willing to accept this, demands a second opinion. The vet goes into the back room and comes out with a cat and puts the cat down next to the dog's body. The cat sniffs the body,walks from head to tail poking and sniffing the dog's body and finally looks at the vet and meows. The vet looks at the man and says, "I'm sorry, but the cat thinks that your dog is dead too. "The man is still unwilling to accept that his dog is dead. The vet brings in a black Labrador. The lab sniffs the body,walks from head to tail, and finally looks at the vet and barks. The vet looks at the man and says, "I'm sorry, but the lab thinks your dog is dead too. "The man, finally resigned to the diagnosis, thanks the vet and asks how much he owes. The vet answers, "$650." "$650 to tell me my dog is dead?" exclaimed the man… "Well," the vet replies, "I would only have charged you $50 formy initial diagnosis. The additional $600 was for the cat scan and lab tests."

40. نظر دوم مردی در حالی که سگش را حمل می کند به دامپزشکی می دود و فریاد می زند که کمک کند. دامپزشک او را با عجله به اتاق معاینه برمی گرداند و از او می خواهد که سگش را روی میز معاینه بگذارد. دامپزشک بدن بی حرکت و لنگی را بررسی می کند و پس از چند لحظه به مرد می گوید که سگش متأسفانه مرده است. مردی که آشکارا آشفته است و حاضر به پذیرش این موضوع نیست، نظر دومی می خواهد. دامپزشک به اتاق پشتی می رود و با یک گربه بیرون می آید و گربه را کنار بدن سگ می گذارد. گربه بدن سگ را بو می کند، سر تا دم راه می رود و بدن سگ را بو می کند و در نهایت به دامپزشک نگاه می کند و میو می کند. دامپزشک به مرد نگاه می کند و می گوید: "متاسفم، اما گربه فکر می کند که سگ شما هم مرده است." مرد هنوز حاضر نیست بپذیرد که سگش مرده است. دامپزشک یک لابرادور سیاه رنگ می آورد. آزمایشگاه بدن را بو می کند، از سر تا دم راه می رود و در نهایت به دامپزشک نگاه می کند و پارس می کند. دامپزشک به مرد نگاه می کند و می گوید: "متاسفم، اما آزمایشگاه فکر می کند سگ شما هم مرده است." مرد، در نهایت از تشخیص استعفا داد، از دامپزشک تشکر می کند و می پرسد که چقدر بدهکار است. دامپزشک پاسخ می دهد: 650 دلار. "650 دلار به من بگویید سگم مرده است؟" مرد فریاد زد... "خب"، دامپزشک پاسخ می دهد، "من فقط 50 دلار برای تشخیص اولیه از شما می گرفتم. 600 دلار اضافی برای اسکن گربه و آزمایش های آزمایشگاهی بود."

41. A guy goes to doctor. During prostate exam he says:

41. یک پسر پیش دکتر می رود. در معاینه پروستات می گوید:

- Hey doc your ring is kinda hurtin me, can you take it off?

- هی دکتر حلقه تو یه جورایی اذیتم می کنه، می تونی در بیاری؟

- I'm sorry, that's not my ring that's my watch"

- متاسفم، این حلقه من نیست، ساعت من است.