Donkey and the two idiots

الاغ و دو احمق

Donkey and the two idiots

الاغ و دو احمق

Donkey and the two idiots:

الاغ و دو احمق:

There was an old man and boy who worked in a farmhouse. The owner of the farmhouse told them to go to the town and buy some food grain for the animals, with the help of a Donkey.

پیرمرد و پسری بودند که در یک خانه کشاورزی کار می کردند. صاحب خانه مزرعه به آنها گفت که به شهر بروند و با کمک یک الاغ برای حیوانات غلات بخرند.

They started going to the town. The boy rode on the Donkey, while the old man walked alongside. As they were going, a man who is known to both the boy and old man told them, “See, the old man was walking and the young boy was riding comfortably. It’s a shame”.

آنها شروع به رفتن به شهر کردند. پسر سوار الاغ شد، در حالی که پیرمرد در کنارش راه می رفت. وقتی می رفتند، مردی که هم پسر و هم پیرمرد او را می شناسند، به آنها گفت: «ببینید پیرمرد راه می رفت و پسر جوان راحت سوار می شد. مایه شرمساری است».

The boy and the old man thought he was correct, so they decided to change their positions.

پسر و پیرمرد فکر می کردند که او درست می گوید، بنابراین تصمیم گرفتند موضع خود را تغییر دهند.

Now, the old man was riding and the boy was walking alongside. Then they saw a lady, who scolded the old man, “Don’t you have some sense. You made the boy walk and you were enjoying the ride on the Donkey”.

حالا پیرمرد سوار بود و پسر هم کنارش راه می رفت. بعد خانمی را دیدند که پیرمرد را سرزنش کرد و گفت: «عقلی نداری؟ پسر را وادار کردی راه برود و از سواری بر الاغ لذت می بردی.

Hearing this both of them decided that we should both walk.

با شنیدن این حرف هر دوی آنها تصمیم گرفتند که هر دو باید راه برویم.

Soon they passed near a shop and stopped there to drink some water. The shop owner told, “You both are stupid or what?. You have a Donkey to ride but still you both are walking”. Then they decided both should ride on the donkey.

به زودی از نزدیک مغازه ای گذشتند و برای نوشیدن آب در آنجا توقف کردند. صاحب مغازه گفت: هر دو احمق هستید یا چی؟ شما یک الاغ برای سوار شدن دارید، اما هنوز هر دو در حال پیاده روی هستید. سپس آنها تصمیم گرفتند که هر دو باید سوار الاغ شوند.

After some time, they saw a group of people who were passing by, scolding them, “You both don’t have any sympathy. You are putting so much load on the poor donkey”.

بعد از مدتی، عده‌ای را دیدند که از آنجا رد می‌شدند و به آن‌ها سرزنش می‌کردند: «هر دو دلسوزی نمی‌کنید. اینهمه بار روی الاغ بیچاره می گذاری.»

The man and the boy got down and started discussing. After some time they decided to carry the donkey.

مرد و پسر پیاده شدند و شروع به بحث کردند. بعد از مدتی تصمیم گرفتند الاغ را حمل کنند.

Both of them carried the donkey on the shoulder and started walking. They were struggling, as the donkey was heavy to carry. Then they came near a small bridge over a river. As they crossed, both of them lose their grip on the donkey and it fell into the river and drowned.

هر دو خر را روی شانه گرفتند و راه افتادند. آنها در تقلا بودند، زیرا حمل الاغ سنگین بود. سپس به پل کوچکی روی رودخانه آمدند. هنگام عبور، هر دوی آنها چنگال الاغ را از دست دادند و به رودخانه افتاد و غرق شد.

Seeing the donkey drowned, people started abusing the old man and the boy.

مردم با دیدن الاغ غرق شده شروع به بدرفتاری با پیرمرد و پسر کردند.

Moral of the story:

اخلاق داستان:

In management, you will come across many situations or people where you are forced to please them. If you do so, then you have to face the consequences.

در مدیریت با موقعیت ها یا افراد زیادی مواجه می شوید که مجبور می شوید آنها را راضی کنید. اگر این کار را انجام دهید، باید با عواقب آن روبرو شوید.

Remember, you cannot please everyone or every situation. Just give importance to the purpose and what is really required for that situation and stick to that.

به یاد داشته باشید، شما نمی توانید همه یا هر موقعیتی را راضی نگه دارید. فقط به هدف و آنچه واقعاً برای آن موقعیت لازم است اهمیت دهید و به آن پایبند باشید.

If you start pleasing, throughout your life you have to keep on pleasing someone. So, stop doing it.

اگر شروع به خشنود کردن کنید، در طول زندگی باید به راضی کردن کسی ادامه دهید. بنابراین، انجام آن را متوقف کنید.