Don't screw over your friends

دوستان خود را نادیده نگیرید

Don't screw over your friends

دوستان خود را نادیده نگیرید

Don’t screw over your friends:

دوستان خود را نادیده نگیرید:

Vijay and Raju were friends. One day while on holiday, exploring a forest, they saw a bear coming towards them.

ویجی و راجو با هم دوست بودند. یک روز در تعطیلات و در حال کاوش در جنگل، خرسی را دیدند که به سمت آنها می آید.

Naturally, they were both frightened, so Raju, who knew how to climb trees, climbed one quickly. He didn’t spare a thought for his friend who had no idea how to climb.

به طور طبیعی، هر دو ترسیده بودند، بنابراین راجو، که از درختان بالا می‌دانست، به سرعت از یکی بالا رفت. او برای دوستش که نمی دانست چگونه صعود کند، از فکر فروگذار نکرد.

Vijay thought for a moment. He had heard that animals don’t attack dead bodies, so he fell to the ground and held his breath. The bear sniffed him, thought he was dead, and went on its way.

ویجی لحظه ای فکر کرد. او شنیده بود که حیوانات به اجساد مرده حمله نمی کنند، به همین دلیل روی زمین افتاد و نفس خود را حبس کرد. خرس او را بو کرد، فکر کرد مرده است و به راه خود ادامه داد.

Raju, after he had climbed down from the tree asked Vijay, ‘What did the bear whisper in your ears?’

راجو، پس از اینکه از درخت پایین آمد از ویجی پرسید: "خرس در گوش شما چه زمزمه کرد؟"

Vijay replied, ‘The bear asked me to keep away from friends like you.'

ویجی پاسخ داد: خرس از من خواست که از دوستانی مثل تو دوری کنم.