Doubtful witnesses>
شاهدان مشکوک
Doubtful witnesses
شاهدان مشکوک
Doubtful witnesses:
شاهدان مشکوک:
Freddie the Fox set off on a journey with a monkey. As they walked, they began boasting about how rich and important their parents and grandparents had been.
فردی روباه با یک میمون راهی سفر شد. همانطور که راه می رفتند، شروع کردند به اینکه پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگشان چقدر ثروتمند و مهم بوده اند، به خود می بالند.
After a while, they passed a graveyard with lots of big and expensive head-stones over the tombs. The monkey gave a big sigh. "Why, what's the matter?" asked Freddie. "Look over there," said the monkey.
پس از مدتی از قبرستانی با سنگ های سر بزرگ و گران قیمت بر روی قبرها گذشتند. میمون آه بزرگی کشید. "چرا، قضیه چیست؟" از فردی پرسید. میمون گفت: اونجا رو نگاه کن.
"There are the tombstones of the servants of my family. Now you can see how important my mother and father were." With a laugh, Freddie slapped the monkey on the back. "My friend," he said, "do you really expect me to believe a lot of people who can't get up and speak the truth?"
سنگ قبرهای خادمان خانواده ام آنجاست، حالا می بینید که مادر و پدرم چقدر مهم بودند. فردی با خنده به پشت میمون سیلی زد. او گفت: "دوست من، آیا واقعاً انتظار داری من به بسیاری از افرادی که نمی توانند بلند شوند و حقیقت را بیان کنند، باور کنم؟"