Doubts of Soldiers

شبهات سربازان

Doubts of Soldiers

شبهات سربازان

Doubts of Soldiers:

شبهات سربازان:

Once upon a time, A battle was going on in Japan. One army was greatly outnumbered by army men of enemy.

روزی روزگاری نبردی در ژاپن در جریان بود. تعداد یک لشکر از ارتش دشمن بسیار بیشتر بود.

General of army with small number of soldier was confident that they could win that battle and decided to launch an attack. He called upon his lieutenant and asked him to prepare soldiers for the next battle.

ژنرال ارتش با تعداد کمی از سربازان مطمئن بود که می توانند در آن نبرد پیروز شوند و تصمیم گرفتند حمله کنند. او با ستوان خود تماس گرفت و از او خواست تا سربازان را برای نبرد بعدی آماده کند.

Lieutenant called all the soldiers and announced about the decision of General. Army men were ready to battle but they were filled with doubt knowing that they have been outnumbered by other army men.

ستوان همه سربازان را صدا زد و تصمیم ژنرال را اعلام کرد. مردان ارتش آماده نبرد بودند، اما با دانستن اینکه تعداد آنها از سایر افراد ارتش بیشتر است، با تردید پر شده بودند.

As commanded by General, Next day Lieutenant and all soldiers were all prepared to launch attack on enemy. General knew about doubts of soldiers. So on their way to battle General made a stop at a religious shrine.

به دستور ژنرال، ستوان روز بعد و همه سربازان همه آماده حمله به دشمن بودند. ژنرال از شک و تردید سربازان اطلاع داشت. پس ژنرال در راه نبرد در یک زیارتگاه مذهبی توقف کرد.

After everyone prayed, General stood in front of all army men with a coin in his hand and said, “I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If tails, we shall lose. Destiny will now reveal itself.”

بعد از اینکه همه دعا کردند، ژنرال در حالی که یک سکه در دست داشت جلوی همه سربازان ایستاد و گفت: «حالا این سکه را پرت می کنم. اگر سرها باشد، ما برنده خواهیم شد. اگر دم داشته باشیم، بازنده خواهیم شد. اکنون سرنوشت خود را آشکار خواهد کرد.»

As general threw coin into the air, all watched intently as it landed on the ground. It was heads.

هنگامی که ژنرال سکه را به هوا پرتاب کرد، همه به دقت تماشا کردند که روی زمین فرود آمد. سرها بود.

Soldiers were overjoyed and were filled with confidence. They continued their way to battle. On the battle ground they vigorously attacked at the enemy. At end they won the battle.

سربازان بسیار خوشحال بودند و پر از اعتماد به نفس بودند. راه خود را برای نبرد ادامه دادند. در میدان نبرد به شدت به دشمن حمله کردند. در پایان آنها پیروز میدان شدند.

After battle, Lieutenant congratulated General and remarked, “We won.. No one can change destiny..”

پس از نبرد، ستوان به ژنرال تبریک گفت و گفت: "ما پیروز شدیم. هیچ کس نمی تواند سرنوشت را تغییر دهد."

“Quiet right..!!”, General replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides.

ژنرال در حالی که سکه را که دو طرف سر داشت به ستوان نشان داد پاسخ داد: "آرام...!!"

Moral: If you question yourself and your Abilities then you are holding yourself back from Happiness and Success. Having Confidence and Encouragement can lead to more Positive result Rather than doing any Task keeping Doubts in Mind.

اخلاق: اگر خود و توانایی های خود را زیر سوال ببرید، خود را از خوشبختی و موفقیت باز می دارید. داشتن اعتماد به نفس و تشویق می تواند منجر به نتایج مثبت تری به جای انجام هر کاری با حفظ شک و تردید شود.