Dr. Sun

دکتر سان

Dr. Sun

دکتر سان

Dr. Sun:

دکتر سان:

“For over two weeks a little boy has followed me around,” said the Sun.

سان گفت: «بیش از دو هفته است که یک پسر کوچک مرا تعقیب کرده است.

“Whatever do you mean?” asked the Sun Rays.

"منظورت چیست؟" از اشعه خورشید پرسید.

“He has been ill. He has had a very, very bad cold. Oh, he has been so wretched and he has not felt like doing anything. A little boy is pretty ill

«او بیمار بوده است. او سرماخوردگی بسیار بسیار بدی داشته است. آه، او خیلی بدبخت شده است و حوصله انجام هیچ کاری را نداشته است. یه پسر بچه خیلی مریضه

when he doesn’t feel like doing anything and wants to stay quiet.”

وقتی حوصله انجام کاری را ندارد و می خواهد ساکت بماند.»

“That’s true,” said the Sun Rays. For how often they had seen small boys scampering and playing, and sometimes they had danced, too, for joy.

اشعه خورشید گفت: «این درست است. چرا که آنها چند بار پسرهای کوچکی را دیده بودند که در حال ور رفتن و بازی بودند و گاهی اوقات آنها نیز از خوشحالی می رقصیدند.

“The doctor comes every day,” continued the Sun. “Sometimes he comes twice a day, and once he came three times. But every time he comes he tells

سان ادامه داد: "دکتر هر روز می آید." گاهی اوقات او دو بار در روز می آید و یک بار سه بار می آید. اما هر بار که می آید می گوید

the little boy always to sit in the sun! And he has been following me around. When I am shining into one window in the morning, there I see the

پسر کوچولو همیشه زیر آفتاب بنشیند! و او در اطراف من را دنبال می کند. وقتی صبح به پنجره ای می درخشم، آنجا را می بینم

little boy sitting by the window. In the afternoon when I choose an entirely different part of the house to shine in the windows, there is the little boy again. And for two weeks he has been doing this. Just following me around. I do feel so honored. And you, my good Sun Ray children, you should feel honored too.”

پسر کوچکی که کنار پنجره نشسته است بعد از ظهر وقتی قسمت کاملاً متفاوتی از خانه را برای درخشش در پنجره ها انتخاب می کنم، دوباره پسر کوچک آنجاست. و دو هفته است که این کار را می کند. فقط من را دنبال می کند. من خیلی احساس افتخار می کنم و شما، فرزندان سان ری خوب من، باید احساس افتخار کنید.»

“We do,” said the Sun Rays.

اشعه خورشید گفت: "ما انجام می دهیم."

“Listen now!” said the Sun. And they all stopped talking to listen.

"اکنون گوش کن!" خورشید گفت. و همه آنها برای شنیدن صحبت نکردند.

There was the little boy sitting by the window, and by him stood his mother and a big man with a low voice. The man was carrying a little black

پسر کوچکی کنار پنجره نشسته بود و مادرش و مردی درشت اندام با صدای آهسته کنار او ایستاده بودند. مرد سیاهی کمی حمل می کرد

satchel and he was talking.

کیف و او داشت صحبت می کرد.

“Well, how are you to-day, my boy?” he asked.

"خب، امروز چطوری پسرم؟" او پرسید.

“Oh, much stronger and better,” said the boy. “I almost feel like getting out again.”

پسر گفت: اوه، خیلی قوی تر و بهتر. "تقریباً احساس می کنم دوباره می خواهم بیرون بیایم."

“You’ll be able to in a very few days now.”

"در چند روز دیگر می توانید."

“Oh, doctor,” said the mother, “you have saved my little boy’s life. He was so sick.” But the doctor shook his head.

مادر گفت: «اوه دکتر، تو جان پسر کوچکم را نجات دادی. او خیلی بیمار بود.» اما دکتر سرش را تکان داد.

“I did not save his life,” he said. “The Sun did that. The Sun fights germs better than medicines or doctors. We are needed to tell the people to take

او گفت: «من جان او را نجات ندادم. خورشید این کار را کرد. خورشید بهتر از داروها یا پزشکان با میکروب ها مبارزه می کند. ما باید به مردم بگوییم که بگیرند

advantage of the Sun and use it, and we have to tell them what the trouble is. For the Sun can’t talk. If he could he would be one of the greatest

مزیت خورشید و استفاده از آن، و ما باید به آنها بگوییم که مشکل چیست. زیرا خورشید نمی تواند صحبت کند. اگر می توانست یکی از بزرگترین ها می شد

doctors in the world. For he always carries his cure with him. Ah, now he helps me drive away the colds, the many horrid sicknesses that come when little boys have to stay in the house.”

پزشکان در جهان زیرا او همیشه درمان خود را با خود حمل می کند. آه، حالا او به من کمک می‌کند سرماخوردگی‌ها، بسیاری از بیماری‌های وحشتناکی را که وقتی پسرهای کوچک باید در خانه بمانند پیش می‌آیند، دور کنم.»

“Dear father,” said the Sun Rays, “you are really Doctor Sun.”

اشعه خورشید گفت: "پدر عزیز، شما واقعا دکتر سان هستید."

“And you my little assistant nurses,” said the Sun.

سان گفت: "و شما دستیاران کوچک من."