Dragon of Light or Darkness>
اژدهای نور یا تاریکی
Dragon of Light or Darkness
اژدهای نور یا تاریکی
Dragon of Light or Darkness:
اژدهای نور یا تاریکی:
Once in dragon land, there was a young dragon name Brad. There was a tradition in dragon land that dragons would have to chose his side and become either a dragon of light or darkness.
زمانی در سرزمین اژدها، اژدهای جوانی به نام برد وجود داشت. در سرزمین اژدها یک سنت وجود داشت که اژدها باید طرف او را انتخاب کند و یا تبدیل به اژدهای روشنایی یا تاریکی شود.
When time comes each dragon had to chose his side and join army. All dragons would chose his side and train for years before big change but Brad was undecided and time was running out. At dawn his wings would be changed for life.
وقتی زمان فرا رسید، هر اژدها باید طرف خود را انتخاب می کرد و به ارتش ملحق می شد. همه اژدهاها قبل از تغییرات بزرگ سالها سمت او را انتخاب میکردند و تمرین میکردند، اما برد بلاتکلیف بود و زمان رو به پایان بود. در سپیده دم بال های او برای زندگی عوض می شد.
Both group of dragons had hatred for each other and once wings change they will remain like that forever and dragon have to had hatred for other for rest of his life.
هر دو گروه اژدها از یکدیگر نفرت داشتند و به محض تغییر بالها برای همیشه همینطور خواهند ماند و اژدها باید تا آخر عمر از دیگری نفرت داشته باشد.
Because if this Brad went to forest to think and in hope to find answer. While sitting there in silence he saw the beauty of night. Beautiful white full moon shimmering, cool and soft wind blowing, night full of stars.
چون اگر این براد برای فکر کردن و به امید یافتن پاسخ به جنگل می رفت. در حالی که در سکوت آنجا نشسته بود زیبایی شب را دید. ماه کامل سفید و زیبا می درخشد، باد خنک و ملایم می وزد، شب پر از ستاره.
For nothing in the World did Brad want to become a dragon of light in order to hate all that wonder and he felt his wings slowly begin to dye into the color of the night.
برای هیچ چیز در دنیا براد نمی خواست به اژدهای نور تبدیل شود تا از آن همه شگفتی متنفر باشد و احساس کرد بال هایش کم کم به رنگ شب در می آیند.
As time went by, Night was losing its strength and first light of dawn was making its way. Brad loved that time of day and gentle first ray of sun on his face. Brad didn’t want to hate it either.
با گذشت زمان، شب قدرت خود را از دست می داد و اولین نور سحر راه خود را باز می کرد. برد آن زمان از روز را دوست داشت و اولین اشعه ملایم خورشید روی صورتش بود. برد هم نمی خواست از آن متنفر باشد.
Brad felt sad and tears flooded his eyes. Before Brad wings color would change for final, he flew deep into lake to find peace and then flew up high into sky as high as it could, in order to escape its fate.
براد غمگین شد و اشک از چشمانش سرازیر شد. قبل از اینکه رنگ بال های براد برای نهایی تغییر کند، او به اعماق دریاچه پرواز کرد تا آرامش پیدا کند و سپس تا آنجا که می توانست به سمت آسمان پرواز کرد تا از سرنوشت آن فرار کند.
When he had flown so high that the cold prevented him from moving his wings, he opened his mouth to spit out a great flame, as if to spend it completely, to never have it again But instead of fire, a thin layer of frost came out of his mouth and covered fields below.
وقتی چنان اوج گرفت که سرما مانع از حرکت بال هایش شد، دهانش را باز کرد تا شعله بزرگی را تف کند، انگار می خواهد آن را تمام کند تا دیگر نداشته باشد، اما به جای آتش، لایه نازکی از یخ آمد. از دهانش بیرون آمد و زمین های زیر را پوشاند.
Only then he discovered that he wouldn’t be a dragon of just light or darkness but now his one wing belong to moon and one wing belong to sun.
تنها پس از آن او متوجه شد که اژدهای نور یا تاریکی نخواهد بود، اما اکنون یک بال او متعلق به ماه و یک بال او متعلق به خورشید است.
After attaining final form. Brad would not decorate fields with his frosty breath and would remind world that its not necessary to chose between day and night when you don’t want to hate.
پس از رسیدن به فرم نهایی براد مزارع را با نفس یخزدهاش تزئین نمیکرد و به دنیا یادآوری میکرد که لازم نیست بین روز و شب زمانی که نمیخواهید متنفر باشید، انتخاب کنید.
Moral: It’s not necessary to see things as Black and White or Chose sides. When we don’t want to Hate. Having Peace with ourselves is Best way to Live.
اخلاقی: لزومی ندارد که چیزها را سیاه و سفید یا طرف های انتخابی ببینیم. وقتی نمی خواهیم متنفر باشیم داشتن صلح با خود بهترین راه برای زندگی است.