Everyone Cares for His Ends

هر کس به اهداف خود اهمیت می دهد

Everyone Cares for His Ends

هر کس به اهداف خود اهمیت می دهد

Everyone Cares for His Ends

هر کس به اهداف خود اهمیت می دهد

Once a donkey and a dog met on a road. They both had to go in the same direction, so they became friends and traveled together. They had taken just a few steps when they saw a packet lying by the road-side. The dog picked up the packet and giving it to the donkey said, "Open it and read it out for me.

یک بار یک الاغ و یک سگ در جاده ای به هم رسیدند. هر دو باید به یک سمت می رفتند، بنابراین با هم دوست شدند و با هم سفر کردند. فقط چند قدم برداشته بودند که بسته ای را دیدند که کنار جاده افتاده بود. سگ بسته را برداشت و به الاغ داد و گفت: «بازش کن و برایم بخوان.

" The donkey did exactly what the dog had asked him to do. The packet turned out to be all about the things that donkey eat like grass, barley etc. the dog felt bored hearing what the donkey was reading out and said, "Turn over the pages and see if there is something about the things I am fond of such as meat, bones etc.

الاغ دقیقاً همان کاری را انجام داد که سگ از او خواسته بود. معلوم شد بسته همه چیز مربوط به چیزهایی بود که الاغ می خورد مانند علف، جو و غیره. سگ از شنیدن آنچه که الاغ می خواند احساس خستگی کرد و گفت: "برگرد. صفحات و ببینید آیا چیزی در مورد چیزهایی که من به آنها علاقه دارم مانند گوشت، استخوان و غیره وجود دارد.

The donkey glanced through the entire packet but couldn't find anything of the dog's sort. The dog became sadder and asked the donkey to throw it away because he found the packet useless for him.

الاغ نگاهی به تمام بسته انداخت اما چیزی شبیه سگ پیدا نکرد. سگ غمگین تر شد و از الاغ خواست که آن را دور بیندازد زیرا بسته را برای او بی فایده یافت.