Familiarity Ends Fear>
آشنایی به ترس پایان می دهد
Familiarity Ends Fear
آشنایی به ترس پایان می دهد
Familiarity Ends Fear
آشنایی به ترس پایان می دهد
Once a fox-cub was roaming alone in the forest. He had heard about lions, tigers and leopards from his parents but had never seen them. Anyhow he had been told some clues in order to recognize them.
یک بار توله روباهی به تنهایی در جنگل پرسه می زد. او درباره شیر، ببر و پلنگ از پدر و مادرش شنیده بود اما هرگز آنها را ندیده بود. به هر حال سرنخ هایی به او گفته شده بود تا آنها را بشناسد.
The fox-cub knew that a lion has thick and long hairs on his neck; leopard has spots all over its body while a tiger has stripes on its body. All of a sudden, the cub heard the roar of a lion. He was extremely scared and hid himself behind a bush. Soon, the lion appeared and the cub was almost half-dead seeing his fearful eyes.
توله روباه می دانست که یک شیر موهای ضخیم و بلندی روی گردنش دارد. پلنگ در تمام بدنش لکه دارد در حالی که ببر روی بدنش راه راه دارد. ناگهان توله غرش شیر را شنید. او به شدت ترسیده بود و خود را پشت یک بوته پنهان کرد. به زودی، شیر ظاهر شد و توله با دیدن چشمان ترسناک او تقریباً نیمه جان بود.
Few days later, the cub saw the lion once again. Still he was scared but nominally. But when the cub saw the lion for the third time, his fear had totally vanished. So, he went to the lion and said, Good morning, sir. I am your humble servant- the fox.
چند روز بعد توله یک بار دیگر شیر را دید. با این حال او ترسیده بود اما به طور اسمی. اما وقتی توله برای بار سوم شیر را دید، ترس او کاملاً از بین رفته بود. پس نزد شیر رفت و گفت: صبح بخیر قربان. من خادم حقیر تو هستم روباه.
The lion returned the wish in a friendly manner.
شیر با حالتی دوستانه آرزو را برگرداند.