Father and Son>
پدر و پسر
Father and Son
پدر و پسر
Father and Son:
پدر و پسر:
One day, a rich father took his family and son to the village. This journey had one goal, show your son how poor people can be. They spent one night and day at the farm of a very poor family. When they returned from the journey, the father asked his son;
روزی پدری ثروتمند خانواده و پسرش را به روستا برد. این سفر یک هدف داشت، به پسرت نشان بده که مردم چقدر می توانند فقیر باشند. آنها یک شب و روز را در مزرعه یک خانواده بسیار فقیر گذراندند. وقتی از سفر برگشتند، پدر از پسرش پرسید;
“Have you seen how poor people can be?”
"آیا دیدی مردم چقدر می توانند فقیر باشند؟"
“Yeah!”
"آره!"
“What did you learn?”
"چی یاد گرفتی؟"
His son replied;
پسرش پاسخ داد؛
“I saw this: We have a dog at home, four of them. We have a pool that stretches to the middle of the garden, their streams are endless. There are imported lamps in our garden, their stars. Our field of vision is up to the front courtyard, they see a whole horizon. ”
من این را دیدم: ما یک سگ در خانه داریم، چهار تای آنها. حوضی داریم که تا وسط باغ امتداد دارد، نهرهایشان بی انتها است. لامپ های وارداتی در باغ ما وجود دارد، ستاره های آنها. میدان دید ما تا حیاط جلویی است، یک افق کامل را می بینند. ”
When his son finished his speech, his father could not find anything to say. Her son added;
وقتی پسرش سخنانش را تمام کرد، پدرش چیزی برای گفتن پیدا نکرد. پسرش افزود؛
“Thank you, dad. Because you showed how poor we are! ”
"متشکرم، پدر. چون نشون دادی چقدر فقیریم! ”