Father and the Donkey

پدر و الاغ

Father and the Donkey

پدر و الاغ

Father and the Donkey

پدر و الاغ

Banwarilal is a simple soul who believes whatever he is told. The village boys are aware of this and exploit his simplicity for a few laughs. One day, Banwarilal is on his way to the market with his son to sell their donkey. He comes across some village boys out to have fun.

بنواریلال روح ساده ای است که هر چه به او گفته شود باور می کند. بچه های روستا از این موضوع آگاه هستند و از سادگی او برای چند خنده سوء استفاده می کنند. یک روز بنواریلال با پسرش راهی بازار می شود تا الاغ خود را بفروشد. او برای تفریح ​​با چند پسر روستایی روبرو می شود.

Seeing the father and son duo walking with the donkey, they first suggest that the son ride on the donkey and save the effort. The son is put on the donkey’s back. The boys then ridicule the boy for riding while the father walks. The father and son switch places. The father rides while the son walks. The boys then taunt the father for making the poor son walk and advise the duo to ride the donkey together.

با دیدن زوج پدر و پسری که با الاغ راه می‌روند، ابتدا به پسر پیشنهاد می‌کنند که سوار الاغ شود و در تلاش صرفه‌جویی کند. پسر را بر پشت الاغ می گذارند. سپس پسرها در حالی که پدر راه می‌رود، پسر را به خاطر سواری مسخره می‌کنند. پدر و پسر جای خود را عوض می کنند. پدر سوار می شود در حالی که پسر راه می رود. سپس پسرها به پدر طعنه می زنند که چرا پسر بیچاره را مجبور به راه رفتن کرده است و به آن دو توصیه می کنند که با هم سوار الاغ شوند.

Thinking it a good idea they comply. The poor donkey collapses from exhaustion. The boys then express their disgust at the duo for ill treating the donkey and advice that they take the donkey to an animal doctor. The duo again follows the advice.

فکر می کنند ایده خوبی است که آنها رعایت می کنند. الاغ بیچاره از خستگی به زمین می افتد. سپس پسران انزجار خود را از این دو نفر به دلیل بدرفتاری با الاغ ابراز می کنند و توصیه می کنند که خر را نزد پزشک حیوانات ببرند. این دو دوباره توصیه را دنبال می کنند.

On the way, they come across barking stray dogs. In the confusion that ensues, the donkey falls into the flowing river. The donkey is lost forever. Banwarilal loses the donkey because he follows what he is suggested without thinking for himself.

در راه با سگ های ولگرد پارس می شوند. در سردرگمی که پیش می آید، الاغ به رودخانه جاری می افتد. الاغ برای همیشه گم شده است. بنواریلال الاغ را از دست می دهد زیرا بدون اینکه خودش فکر کند از آنچه به او پیشنهاد می شود پیروی می کند.

Moral: He who listens to everybody will only become a laughing stock

اخلاقی: کسی که به حرف همه گوش می دهد، فقط به مایه خنده تبدیل می شود