Foolish Imitation>
تقلید احمقانه
Foolish Imitation
تقلید احمقانه
Foolish Imitation:
تقلید احمقانه:
Long ago, a hawk lived on the top of a hill. At the foot of the hill there was a banyan tree on which a crow used to perch everyday. The crow was very foolish. He would imitate everyone.
خیلی وقت پیش، شاهینی در بالای تپه زندگی می کرد. در پای تپه درختی وجود داشت که هر روز یک کلاغ روی آن نشسته بود. کلاغ خیلی احمق بود. از همه تقلید می کرد.
The hawk atop the hill would fly down everyday in search of food. The crow watched the hawk circling in the air for long hours and swooping down when he saw his prey. The hawk gifted with eyes that could see long distances would spot his prey from the hill top and then fly down to pounce upon the prey.
شاهین بالای تپه هر روز در جستجوی غذا به پایین پرواز می کرد. کلاغ شاهین را تماشا کرد که ساعتهای طولانی در هوا میچرخید و با دیدن طعمهاش پایین میرفت. شاهین با چشمانی که می توانست فواصل طولانی را ببیند، طعمه خود را از بالای تپه تشخیص می داد و سپس به پایین پرواز می کرد تا بر روی طعمه هجوم آورد.
The crow watched the hawk thinking, “Hunh! If the hawk can do that, I too can. What does he think? One day, I will show the hawk that I can do the same thing."
کلاغ شاهین را تماشا کرد و فکر کرد: «هون! اگر شاهین بتواند این کار را انجام دهد، من هم می توانم. او چه فکر می کند؟ یک روز به شاهین نشان خواهم داد که می توانم همین کار را انجام دهم.»
A few days later, as the hawk was circling in the air, the crow decided to do the same. Suddenly a baby rabbit came out of the bushes. The hawk saw it and the crow too saw the rabbit.
چند روز بعد، در حالی که شاهین در هوا می چرخید، کلاغ هم تصمیم گرفت همین کار را انجام دهد. ناگهان یک بچه خرگوش از بوته ها بیرون آمد. شاهین آن را دید و کلاغ نیز خرگوش را دید.
Before the crow could move, the hawk swooped down, caught hold of the rabbit in his strong sharp talons and flew away. “Swoosh!" was all the crow heard as the hawk disappeared in the sky with his prey. “Hmmph! That is no great skill," thought the crow, angrily.
قبل از اینکه کلاغ بتواند حرکت کند، شاهین به پایین خم شد، خرگوش را در چنگال های تیز محکم خود گرفت و پرواز کرد. کلاغ با عصبانیت فکر کرد: "Swoosh!" تمام صدای کلاغ شنیده شد که شاهین با طعمه خود در آسمان ناپدید شد. "هومف! این مهارت بزرگی نیست."
Next moment he spotted a big fat mouse coming out of a hole. Without wasting time, the crow swooped down. Like the hawk he tried to catch the mouse in his claws.
لحظه بعد او یک موش چاق بزرگ را دید که از یک سوراخ بیرون می آمد. بدون اتلاف وقت، کلاغ به سمت پایین حرکت کرد. مثل شاهین سعی کرد موش را در چنگال هایش بگیرد.
But the mouse saw the crow and moved away, the crow crashed against the hill. “Eeeaaa!" cried the crow in pain.
اما موش کلاغ را دید و دور شد، کلاغ به تپه برخورد کرد. کلاغ از درد فریاد زد: "ای آآآ!"
Just then the hawk came flying down. “I hope, now you know it is not easy to hunt and it is not easy to imitate, either," said the hawk and flew away.
درست در همان لحظه شاهین به پایین پرواز کرد. شاهین گفت: «امیدوارم، حالا میدانی که شکار آسان نیست و تقلید از آن نیز آسان نیست.» و پرواز کرد.
There after, the crow never imitated any one in its life. It lived happily with the god-given abilities.
پس از آن، کلاغ هرگز در زندگی خود از کسی تقلید نکرد. با توانایی های خدادادی به خوشی زندگی کرد.