Fools

احمق ها

Fools

احمق ها

Fools:

احمق ها:

It was a cold and silent night. The weather was freezing cold. A group of monkeys were on a tree. They were clinging to its branches. One of the monkeys said, "I wish we could find some fire. It will help us to keep warm."

شبی سرد و ساکت بود. هوا به شدت سرد بود. گروهی از میمون ها روی درختی بودند. به شاخه هایش چسبیده بودند. یکی از میمون ها گفت: "کاش می توانستیم کمی آتش پیدا کنیم. این به ما کمک می کند تا گرم شویم."

Suddenly they noticed a flock of fireflies. One of the young monkeys thought it was fire. He caught a firefly. He put it under a dry leaf and started blowing at it. Some other monkeys also joined in his efforts.

ناگهان متوجه گله ای از کرم شب تاب شدند. یکی از میمون های جوان فکر کرد آتش است. او یک کرم شب تاب گرفت. آن را زیر یک برگ خشک گذاشت و شروع به دمیدن در آن کرد. چند میمون دیگر نیز به تلاش های او پیوستند.

In the meanwhile, a sparrow came flying to its nest which was on the same tree the monkeys were sitting on. She noticed what they were doing. The sparrow laughed. She said, "Hey silly monkeys, that is a firefly, not real fire. I think all of you should take shelter in a cave."

در همین حین، گنجشکی در حال پرواز به لانه اش آمد که روی همان درختی بود که میمون ها روی آن نشسته بودند. او متوجه شد که آنها چه می کنند. گنجشک خندید. او گفت: "آهای میمون های احمق، این یک کرم شب تاب است، نه آتش واقعی. من فکر می کنم همه شما باید در یک غار پناه بگیرید."

The monkeys did not listen to the sparrow. They continued to blow at the poor firefly.

میمون ها به گنجشک گوش ندادند. آنها به دمیدن در کرم شب تاب بیچاره ادامه دادند.

After some time, the monkeys became very tired. Now they realized that what the sparrow had said was correct. They set free the firefly and moved to a nearby cave.

پس از مدتی، میمون ها بسیار خسته شدند. حالا فهمیدند که گنجشک گفته درست است. آنها کرم شب تاب را آزاد کردند و به غار نزدیک رفتند.