Four Friends

چهار دوست

Four Friends

چهار دوست

Four Friends

چهار دوست

Once upon a time in a small village lived four Brahmins named Satyanand, Vidhyanand, Dharmanand and Sivanand. They had grown up together to become good friends. Satyanand, Vidhyanand and Dharmanand were very knowledgeable. But Sivanand spent most of his time eating and sleeping. He was considered foolish by everyone.

روزی روزگاری در دهکده ای کوچک چهار برهمن به نام های ساتیانند، ویدیانند، دارماند و سیوانند زندگی می کردند. آنها با هم بزرگ شده بودند تا دوستان خوبی شوند. ساتیانند، ویدیانند و دارماندند بسیار دانا بودند. اما سیوانند بیشتر وقت خود را صرف خوردن و خوابیدن می کرد. همه او را احمق می دانستند.

Once famine struck the village. All the crops failed. Rivers and lakes started to dry up. The people of the villages started moving to other villages to save their lives.

یک بار قحطی روستا را فرا گرفت. همه محصولات شکست خوردند. رودخانه ها و دریاچه ها شروع به خشک شدن کردند. مردم روستاها برای حفظ جان خود به روستاهای دیگر رفتند.

"We also need to move to another place soon or else we will also die like many others," said Satyanand. They all agreed with him.

ساتیاناند گفت: "ما نیز باید به زودی به مکان دیگری نقل مکان کنیم وگرنه ما نیز مانند بسیاری دیگر خواهیم مرد." همه با او موافق بودند.

"But what about Sivanand?" Asked Satyanand.

اما سیوانند چطور؟ ساتیاناند پرسید.

"Do we need him with us? He has no skills or learning. We cannot take him with us," replied Dharmanand. "He will be a burden on us."

دارماند پاسخ داد: "آیا ما به او نیاز داریم؟ او هیچ مهارت و یادگیری ندارد. ما نمی توانیم او را با خود ببریم." او سربار ما خواهد بود.»

"How can we leave him behind? He grew up with us," said Vidhyanand. "We will share what ever we earn equally among the four of us."

ویدیاناند گفت: "چگونه می توانیم او را پشت سر بگذاریم؟ او با ما بزرگ شد." "ما هر چه به دست آوریم به طور مساوی بین خود چهار نفر تقسیم خواهیم کرد."

They all agreed to take Sivanand along with them.

همه پذیرفتند که سیوانند را نیز با خود ببرند.

They packed all necessary things and set out for a nearby town. On the way, they had to cross a forest.

آنها همه وسایل مورد نیاز را جمع کردند و به سمت شهر نزدیک به راه افتادند. در راه باید از جنگلی عبور می کردند.

As they were walking through the forest, they came across the bones of an animal. They became curious and stopped to take a closer look at the bones.

وقتی در جنگل قدم می زدند با استخوان های حیوانی برخورد کردند. آنها کنجکاو شدند و ایستادند تا استخوان ها را از نزدیک ببینند.

"Those are the bones of a lion," said Vidhyanand.

ویدیاناند گفت: اینها استخوانهای شیر هستند.

The others agreed.

بقیه هم قبول کردند.

"This is a great opportunity to test our learning," said Satyanand.

ساتیاناند گفت: «این یک فرصت عالی برای آزمایش یادگیری ما است.

"I can put the bones together." So saying, he brought the bones together to form the skeleton of a lion.

"من می توانم استخوان ها را کنار هم بگذارم." پس با گفتن این سخن، استخوان ها را به هم نزدیک کرد تا اسکلت یک شیر را تشکیل دهد.

"Dharmanand said, "I can put muscles and tissue on it." Soon a lifeless lion lay before them.

دارماند گفت: «من می توانم ماهیچه و بافت روی آن بگذارم.» به زودی یک شیر بی جان در مقابل آنها دراز کشید.

"I can breathe life into that body." said Vidhyanand.

من می توانم در آن بدن جان بدم.» گفت ویدیاناند.

But before he could continue, Sivanand jumped up to stop him. "No. Don't! If you put life into that lion, it will kill us all," he cried.

اما قبل از اینکه بتواند ادامه دهد، سیوانند از جا پرید تا او را متوقف کند. او فریاد زد: "نه. نکن! اگر به آن شیر جان بدهی، همه ما را خواهد کشت."

"Oh you coward! You can't stop me from testing my skills and learning," shouted an angry Vidhyanand. "You are here with us only because I requested the others to let you come along."

ویدیاناند عصبانی فریاد زد: "اوه ای ترسو! تو نمی توانی من را از آزمایش مهارت ها و یادگیری من بازداری". "شما اینجا با ما هستید فقط به این دلیل که من از دیگران درخواست کردم که اجازه دهند شما بیایید."

"Then please let me climb that tree first,' said a frightened Sivanand running towards the nearest tree. Just as Sivanand pulled himself on to the tallest branch of the tree Vidhyanand brought life into the lion. Getting up with a deafening roar, the lion attacked and killed the three learned Brahmins.

سیوانند هراسان که به سمت نزدیکترین درخت می دوید گفت: "پس لطفاً اجازه دهید اول از آن درخت بالا بروم." درست همانطور که سیوانند خود را به بلندترین شاخه درخت کشید و جان را به شیر آورد. شیر با غرشی کر کننده از جایش بلند شد. حمله کرد و سه برهمن دانشمند را کشت.