Friend's Promise

قول دوست

Friend's Promise

قول دوست

Friend’s Promise:

قول دوست:

Once Birbal and his friend were going somewhere. In their way they had to pass a small stream, on which there was a old bridge which was so narrow that only one person could pass at a time and with time it had become too slippery.

یک بار بیربال و دوستش داشتند به جایی می رفتند. در راه خود باید از نهر کوچکی عبور می کردند که روی آن یک پل قدیمی وجود داشت که آنقدر باریک بود که هر بار فقط یک نفر می توانست عبور کند و به مرور زمان خیلی لغزنده شده بود.

When they reached there Birbal managed to get across safely but when his friend tried to cross that bridge as soon as he was going to reach other side he lost his balance and fell into water.

وقتی به آنجا رسیدند بیربال توانست به سلامت عبور کند اما وقتی دوستش سعی کرد از آن پل بگذرد به محض اینکه می خواست به سمت دیگر برسد تعادل خود را از دست داد و در آب افتاد.

Birbal immediately leaned down and stretched out his had toward his friend in order to help him. His friend quickly grasped his hand, then Birbal started to pull his friend toward shore.

بیربال فوراً خم شد و سبد خود را به سمت دوستش دراز کرد تا به او کمک کند. دوستش به سرعت دست او را گرفت، سپس بیربال شروع به کشیدن دوستش به سمت ساحل کرد.

Birbal was tightly holding his friend hand and pulling him toward shore. Friend felt thankful toward Birbal and said, “My friend, thank you for saving my life.” and hastily promised him that he would give him big amount of money in return for saving his life.

بیربال دست دوستش را محکم گرفته بود و او را به سمت ساحل می کشید. دوست از بیربال تشکر کرد و گفت: "دوست من، ممنون که جان من را نجات دادی." و با عجله به او قول داد که در ازای نجات جانش مبلغ زیادی پول به او بدهد.

Birbal stoically replied, “Thank you..!!” and just then let go off his and his friend went back into water with a splash.

بیربال با روایی پاسخ داد: "متشکرم..!!" و درست بعد از آن او را رها کرد و دوستش دوباره با یک آب پاشید.

His friend was almost on the shore, so with little struggle he was finally on the shore where Birbal was standing.

دوستش تقریباً در ساحل بود، بنابراین با کمی مبارزه سرانجام به ساحلی رسید که بیربال ایستاده بود.

Friend was shocked at his act and questioned, “Why did you do that?”

دوست از اقدام او شوکه شد و از او پرسید: "چرا این کار را کردی؟"

Birbal smiled and replied, “To take my reward..”

بیربال لبخندی زد و پاسخ داد: برای گرفتن پاداش من.

Friend said, “But.. You could have waited for me to come out of water safely..”

دوست گفت: اما شما می توانستید صبر کنید تا من سالم از آب بیرون بیایم.

Birbal retorted, “Sure.. But couldn’t you have waited to come out of water and stood on shore..??”

بیربال پاسخ داد: "مطمئنا.. اما نمی توانستی صبر کنی تا از آب بیرون بیایی و در ساحل بایستی...؟"

Birbal’s friend realized that he had been hasty in making promise and was wrong in offering offering the reward as friends do not help each other for material gains. He apologized to Birbal and thanked him for saving him and driving good sense into him.

دوست بیربال متوجه شد که او در وعده دادن عجله کرده است و در ارائه انعام اشتباه کرده است زیرا دوستان برای منافع مادی به یکدیگر کمک نمی کنند. او از بیربال عذرخواهی کرد و از او تشکر کرد که او را نجات داده و حس خوبی را در او ایجاد کرده است.

Moral:

اخلاقی:

We should not make any Promise Hastily.

ما نباید هیچ قولی را عجولانه بدهیم.