Fulfilling a Promise

تحقق یک وعده

Fulfilling a Promise

تحقق یک وعده

Fulfilling a Promise

تحقق یک وعده

Ever since the beginning The girl’s family member disagree her relationship with the boy. Saying that because of family background, if she insist of being together with the boy, she’ll suffer for her whole lifetime.

از همان ابتدا اعضای خانواده دختر با رابطه او با پسر مخالف بودند. با گفتن اینکه به دلیل سابقه خانوادگی، اگر اصرار داشته باشد که با پسر باشد، تمام عمرش عذاب خواهد کشید.

Because of the pressure applied by family members, she frequently quarrel with him. The girl does love the boy, she used to ask him, “How much do you love me?” Because the boy is not good with words, he used to make her angry. With additional comment from her parents, her mood get even worse. The boy, has become her “anger releasing target”. And the boy, just silently allowed her to continuously release her anger on him.

به دلیل فشاری که اعضای خانواده وارد می‌کنند، او اغلب با او دعوا می‌کند. دختر پسر را دوست دارد، از او می پرسید: "چقدر مرا دوست داری؟" پسر چون حرفش خوب نیست او را عصبانی می کرد. با اظهار نظر اضافی از سوی والدینش، روحیه او بدتر می شود. پسر، به "هدف رهاسازی خشم" او تبدیل شده است. و پسر، فقط در سکوت به او اجازه داد تا به طور مداوم عصبانیت خود را بر او رها کند.

Later, the boy graduated from University. He plan to further study overseas but before he left. He proposed to the girl… ” I, don’t know how to say nice words but I do know that, I love you. If you agree, I am willing to take care of you, the whole life. About your family members, I will work hard to convince them and agree on us.”

بعداً پسر از دانشگاه فارغ التحصیل شد. او قصد دارد در خارج از کشور ادامه تحصیل دهد اما قبل از رفتن. او از دختر خواستگاری کرد ... "من، نمی دانم چگونه کلمات خوبی بگویم، اما می دانم که دوستت دارم. اگر موافق باشید، حاضرم تمام عمر از شما مراقبت کنم. در مورد اعضای خانواده شما، من سخت تلاش خواهم کرد تا آنها را متقاعد کنم و با ما موافقت کنم.

“Marry me, will you?”, the girl agreed.

دختر موافقت کرد: "با من ازدواج می کنی؟"

And her parents, looking at the effort shown by the boy, agreed with them. Finally, before the boy go oversea, they are engaged. The girl stay back in the hometown, step into the working society where as the boy continuing his study oversea. They maintained their relationship through telephone and letters. Although time is difficult to get through with, but both of them never give up.

و پدر و مادرش، با نگاه به تلاش پسر، با آنها موافقت کردند. در نهایت، قبل از اینکه پسر به خارج از کشور برود، آنها نامزد می کنند. دختر در زادگاهش می‌ماند و وارد جامعه کارگری می‌شود، جایی که پسر به تحصیل در خارج از کشور ادامه می‌دهد. آنها رابطه خود را از طریق تلفن و نامه حفظ کردند. اگرچه گذشتن از زمان دشوار است، اما هر دوی آنها هرگز تسلیم نمی شوند.

One day, the girl left home for work as usual on her way to the bus stop, a car lose control and knock her down. As she awake from unconsciousness, she saw her parents and realize how seriously she got hurt and how fortunate of her, not to get killed.

یک روز، دختر طبق معمول راهی ایستگاه اتوبوس برای کار از خانه خارج شد، یک ماشین کنترلش را از دست داد و او را به زمین زد. هنگامی که از بیهوشی بیدار شد، پدر و مادرش را دید و متوجه شد که چقدر آسیب جدی دیده است و چقدر خوش شانس بوده که کشته نشده است.

Looking at her parents, with their faced got all wet by their tears, she tried to comfort them. But then, she found out that She can’t even spell out a word, she tried her best to make some voice but all she managed, was to breath without any voice. She’s mute. According to the doctor, the injury affected her brain, and that cause her to be mute for the rest of her life. Listening to her parents persuade, but can’t even reply with a single word, the girl collapsed. Throughout the days, others than crying silently, still it is crying.

با نگاهی به پدر و مادرش، در حالی که صورتشان از اشک خیس شده بود، سعی کرد به آنها دلداری دهد. اما بعد متوجه شد که حتی نمی تواند یک کلمه را هجی کند، تمام تلاشش را کرد تا صدایی بسازد، اما تنها چیزی که توانست این بود که بدون هیچ صدایی نفس بکشد. او لال است به گفته پزشک، این جراحت بر روی مغز او تأثیر گذاشته و این باعث می‌شود تا پایان عمر او خاموش بماند. دختر با گوش دادن به صحبت‌های والدینش که متقاعد می‌شوند، اما حتی نمی‌توانست با یک کلمه پاسخ دهد، به زمین افتاد. در طول روز، دیگران به جز گریه بی صدا، هنوز هم گریه می کنند.

Later, the girl discharged from hospital. Returning to her home, everything is still like before. Except that the phone ring, has turned into the worst nightmare of hers. Ring after ring, continuously stimulate her, stimulating her pain But she can’t tell the boy. She don’t want to be a burden to him, and wrote him a letter telling him that she no longer want to wait, the relationship between them ended, and even returned him the engagement ring. Facing the letters and telephone from the boy, all she can do, is to allow tears falling from her eyes.

بعداً دختر از بیمارستان مرخص شد. با بازگشت به خانه اش، همه چیز هنوز مثل قبل است. با این تفاوت که زنگ تلفن به بدترین کابوس او تبدیل شده است. زنگ پشت زنگ، مدام او را تحریک کنید، درد او را تحریک کنید، اما او نمی تواند به پسر بگوید. او نمی خواهد سربار او باشد و نامه ای به او نوشت و به او گفت که دیگر نمی خواهد صبر کند، رابطه بین آنها به پایان رسید و حتی حلقه نامزدی را به او پس داد. در مواجهه با نامه ها و تلفن پسر، تنها کاری که او می تواند انجام دهد این است که اجازه دهد اشک از چشمانش بریزد.

Her father decided to move, after seeing the pain she is suffering. Hoping that she could forget everything and be happier into a new environment, the girl started to learn, slowly picking up sign language and start over again. Also telling herself to forget the boy.

پدرش پس از دیدن دردی که او می کشد، تصمیم به نقل مکان گرفت. دختر به امید اینکه بتواند همه چیز را فراموش کند و در یک محیط جدید شادتر شود، شروع به یادگیری کرد و به آرامی زبان اشاره را برداشت و دوباره شروع کرد. همچنین به خودش می گوید که پسر را فراموش کند.

One day, her best friend tell her that the boy’s back. He’s searching all around for her, she asked her best friend not to tell him about her and asked her to tell him to forget her. After that for more than a year there was no news of boy. One day her best friend tells her, that the boy is getting married soon, and passed the Wedding Card to her. She open the card sadly, but she found her name on the card.

یک روز، بهترین دوستش به او می گوید که پسر برگشته است. او در اطراف او را جستجو می کند، او از بهترین دوستش خواست که در مورد او به او چیزی نگوید و از او خواست که به او بگوید که او را فراموش کند. بعد از آن بیش از یک سال خبری از پسر نبود. یک روز بهترین دوستش به او می گوید که پسر به زودی ازدواج می کند و کارت عروسی را به او داد. او کارت را با ناراحتی باز کرد، اما نام خود را روی کارت پیدا کرد.

The moment she want to ask her best friend, the boy appear in front of her. With an unfamiliar sign language, he told her ”I spent more than a year’s time, to force myself to learn sign language, in order to tell you, I have not forgot our promise, give me an opportunity, let me be your voice. I love you.”Looking at the slow sign language by the boy, and the engagement ring she gave back to him, She finally smiled.

لحظه ای که می خواهد از بهترین دوستش بپرسد، پسر در مقابل او ظاهر می شود. با زبان اشاره ای ناآشنا به او گفت: «بیش از یک سال وقت گذاشتم تا خودم را مجبور کنم زبان اشاره را یاد بگیرم، تا به تو بگویم قولمان را فراموش نکرده ام، به من فرصت بده، بگذار صدای تو باشم. دوستت دارم.» با نگاه کردن به زبان اشاره آهسته پسر، و حلقه نامزدی که به او داد، سرانجام لبخند زد.

Moral: Do not be a coward and run away whenever there is a problem, remember that every problem has a solution, never ever break someone’s heart, you may not know when it will happen to you.

اخلاق: ترسو نباشید و هر وقت مشکلی پیش آمد فرار کنید، یادتان باشد که هر مشکلی راه حلی دارد، هرگز دل کسی را نشکنید، شاید ندانید چه زمانی برایتان پیش خواهد آمد.