God’s Plan>
برنامه خدا
God’s Plan
برنامه خدا
God’s Plan:
برنامه خدا:
Once in village lived a man who was very lazy and didn’t liked to work. So he would always look for easiest way to feed himself.
روزی در روستا مردی زندگی می کرد که بسیار تنبل بود و دوست نداشت کار کند. بنابراین او همیشه به دنبال ساده ترین راه برای تغذیه خود بود.
One day he found a fruit farm and looked around. Not seeing any one guarding farm, he decided to steal some fruits but as soon as he climbed tree, farm owner saw him.
یک روز یک مزرعه میوه پیدا کرد و به اطراف نگاه کرد. او که کسی را نگهبان مزرعه نمی دید تصمیم گرفت میوه ها را بدزدد اما به محض اینکه از درخت بالا رفت صاحب مزرعه او را دید.
Owner ran toward him to catch him. Seeing him that man got afraid and ran towards forest and went inside forest to hide.
مالک به سمت او دوید تا او را بگیرد. مرد با دیدن او ترسید و به طرف جنگل دوید و به داخل جنگل رفت تا پنهان شود.
After sometime passed, he started to walk toward village. While passing by he saw that there was fox who had only two legs and was crawling on those two legs.
پس از گذشت مدتی به سمت روستا به راه افتاد. هنگام عبور از آنجا دید که روباهی است که فقط دو پا دارد و روی آن دو پا می خزد.
Man thought to himself, “How can this fox is still alive in such condition? This fox can’t run then how it is able to feed himself as well as save itself from other animals?”
انسان با خود اندیشید: «چطور این روباه در چنین شرایطی هنوز زنده است؟ این روباه نمی تواند بدود پس چگونه می تواند خودش را تغذیه کند و همچنین خود را از دست حیوانات دیگر نجات دهد؟»
Just then man saw a lion coming in his direction, He ran and climbed up tree. From there he saw that lion was holding a piece of meat in his mouth and seeing lion all other animals ran away except for that fox as it wasn’t able to run.
درست در همان لحظه مرد شیری را دید که به سمت او می آید، دوید و از درخت بالا رفت. از آنجا دید که شیر تکهای گوشت در دهانش گرفته بود و شیر را دید که همه حیوانات به جز آن روباه فرار کردند که نمیتوانست بدود.
Man was surprised to see that instead of attacking that fox, lion left piece of meat there and left.
انسان تعجب کرد که شیر به جای حمله به آن روباه، تکهای از گوشت را آنجا گذاشت و رفت.
Seeing this that man realized God’s plan to feed that fox and thought to himself, “God is creator of all and he always have a plan to take care of beings he created. This means God must have something planned for him too.”
با دیدن این موضوع، انسان به برنامه خداوند برای غذا دادن به آن روباه پی برد و با خود فکر کرد: «خدا خالق همه است و او همیشه برای مراقبت از موجوداتی که آفریده برنامه دارد. این بدان معناست که خدا باید برای او نیز برنامه ای داشته باشد.»
He left from there and then just outside village sat under a tree, waiting for someone to come and feed him too. He kept looking at road waiting for someone to come and feed him but two days passed and he was still without food.
او از آنجا رفت و بیرون روستا زیر درختی نشست و منتظر بود تا کسی بیاید و به او غذا بدهد. او مدام به جاده نگاه می کرد و منتظر بود تا کسی بیاید و به او غذا بدهد، اما دو روز گذشت و او همچنان بی غذا بود.
Finally he couldn’t bear hunger and got up from that place and started to walk back to village. While waking back to village he met an old Sage.
سرانجام نتوانست گرسنگی را تحمل کند و از آن مکان برخاست و شروع به پیاده روی به سوی روستا کرد. در حالی که به روستا برمی گشت با یک حکیم پیر روبرو شد.
He told him everything he had on his mind. he questioned, “Why is that God has shown it’s mercy on that fox and was so cruel to me?”
هر چه در ذهن داشت به او گفت. او پرسيد: چرا خداوند به آن روباه رحم كرده و نسبت به من ظلم كرده است؟
Sage gave him some food and water. Then smiled and said, “It’s true that the creator has a plan for everyone. You are obviously a part of the God’s plan. But Son, You took his sign in a wrong way. He didn’t want you to be like the fox. He wanted you to be like the Lion”
سیج مقداری غذا و آب به او داد. سپس لبخندی زد و گفت: «درست است که سازنده برای همه برنامه دارد. واضح است که شما بخشی از برنامه خدا هستید. اما پسر، تو نشانه او را اشتباه گرفتی. او نمی خواست شما مانند روباه باشید. او می خواست که شما مانند شیر باشید"
Moral: God has given us Strength and Capability to do our part. We should always Learn to see things in Positive way and see yourself in Position to Help others who Need.
اخلاق: خداوند به ما قدرت و توانایی داده است تا بتوانیم نقش خود را انجام دهیم. ما همیشه باید یاد بگیریم که چیزها را مثبت ببینیم و خود را در موقعیتی ببینیم که به دیگرانی که نیاز دارند کمک کنیم.