Good Deeds Never Go Unrewarded>
کارهای خوب هرگز بدون پاداش نمی مانند
Good Deeds Never Go Unrewarded
کارهای خوب هرگز بدون پاداش نمی مانند
Good Deeds Never Go Unrewarded:
کارهای خوب هرگز بدون پاداش نمی مانند:
Once in a far away village, lived a young boy who used to live with his step-family. There was scarcity of water in the village so people had to go stream of water at end of village to fetch water.
روزی در دهکده ای دور، پسر جوانی زندگی می کرد که با خانواده ناتنی خود زندگی می کرد. در روستا کمبود آب وجود داشت و مردم مجبور بودند برای آوردن آب به انتهای روستا بروند.
Young boy used to wake up early in morning to get water from the stream for himself and his family. Sadly for him it was difficult task as the way was long and he alone had to walk there in morning and evening.
پسر جوان صبح زود از خواب بیدار می شد تا از نهر برای خود و خانواده اش آب بیاورد. متأسفانه برای او کار دشواری بود زیرا راه طولانی بود و او به تنهایی مجبور بود صبح و عصر آنجا را پیاده طی کند.
While he was given such difficult task his siblings were given lenient task or none Yet young boy had no hard feelings for his step-family members.
در حالی که به او کار دشواری داده شد، به خواهر و برادرهایش وظایفی ملایم داده شد یا هیچکدام، پسر جوان هیچ احساس سختی نسبت به اعضای خانوادهاش نداشت.
Once boy was coming back home from stream with pot of water. On his way back he saw an old man resting under a tree.
یک بار پسری با دیگ آب از نهر به خانه برمی گشت. در راه بازگشت پیرمردی را دید که زیر درختی استراحت کرده بود.
Seeing boy holding water pots, old man begged him for water to quench his thirst. Boy gave him water from the pot. Later on his way he met a lady who asked for water, boy gave water to her too and walked to home.
پیرمرد با دیدن پسری که گلدان های آب در دست داشت، از او التماس کرد که برای رفع تشنگی، آب بیاورد. پسر از دیگ به او آب داد. بعداً در راه با خانمی برخورد کرد که آب خواست، پسر به او هم آب داد و به طرف خانه رفت.
Boy’s water pot got half empty because of it his step-mother got angry with him for bringing only half filled pot’s of water that wouldn’t be enough for family.
دیگ آب پسر نیمه خالی شد، به همین دلیل نامادری اش با او عصبانی شد که فقط نیمی از دیگ های پر آب را آورده بود که برای خانواده کافی نبود.
This would now happened almost everyday that people on way would ask him for water and he gave them despite knowing that his step-mother would get angry with him and even torture him for bringing half filled pot of water.
این اتفاق تقریباً هر روز میافتاد که مردم در راه از او آب میخواستند و او با وجود اینکه میدانست نامادریاش از دستش عصبانی میشود و حتی او را به خاطر آوردن نیم دیگ پر آب شکنجه میداد، به آنها آب میداد.
One day he was not able to bear anger and torture from his step-mother and swear that hr will not give water to anyone on the way back to home. That day again while he was coming back from stream, he saw a man who seemed injured and that man asked boy to give him some water.
یک روز طاقت خشم و شکنجه نامادری خود را نداشت و قسم خورد که در راه بازگشت به خانه به کسی آب نمی دهد. آن روز دوباره وقتی از رودخانه برمی گشت مردی را دید که مجروح به نظر می رسید و آن مرد از پسر خواست که به او آب بدهد.
Boy remembered that he vowed not to give water to anyone on way.. He thought and hesitated but at last he couldn’t left that man thirsty there, so gave him some water from the pot and helped him.
پسر یادش آمد که عهد کرده بود در راه به کسی آب نده.. فکر کرد و تردید کرد، اما بالاخره نتوانست آن مرد را تشنه آنجا بگذارد، پس از دیگ به او آب داد و کمکش کرد.
When he got home, his step-mother saw half filled pot and this time pounced on him with more cruelty and started beating him.
وقتی به خانه رسید، نامادری اش دیگ نیمه پر را دید و این بار با ظلم بیشتری به او هجوم آورد و شروع به کتک زدن او کرد.
Next day, someone knocked on the door. Boy opened the door and saw that man standing there with mails. He was the same man who he helped previous day and gave water. He was delivery man who came to village to deliver mails but got injured in the way.
روز بعد یکی در زد. پسر در را باز کرد و مردی را دید که با نامههایی آنجا ایستاده بود. او همان مردی بود که روز قبل به او کمک کرد و آب داد. او تحویلدهندهای بود که برای تحویل نامه به روستا آمد اما در راه مجروح شد.
Man gave him the letter of scholarship from college for which boy had applied with letter delivery man also gave him some cash thanking him for saving his life.
مرد نامه بورسیه کالج را به او داد که پسر برای تحویل نامه درخواست داده بود، مرد نیز مقداری پول نقد به او داد و از او برای نجات جانش تشکر کرد.
If boy hadn’t helped him there, he delivery man could have died and his letter of scholarship would have never reached him.
اگر پسر در آنجا به او کمک نمی کرد، ممکن بود تحویل دهنده بمیرد و نامه بورس تحصیلی او هرگز به دست او نمی رسید.
Moral: Your everyday Good Deeds never go in Vain as they will Return to you when you least Expect them.
اخلاق: کارهای خوب روزمره شما هرگز بیهوده نمی شوند زیرا زمانی که کمتر انتظارش را ندارید به سوی شما باز می گردند.