Hang on to your own bone

به استخوان خودت بچسب

Hang on to your own bone

به استخوان خودت بچسب

Hang on to your own bone:

به استخوان خودت بچسب:

Fanny the farm dog was pretty smart, but one day she got the shock of her life because no-one had ever told her about mirrors.

فانی سگ مزرعه بسیار باهوش بود، اما یک روز او شوک زندگی خود را گرفت زیرا هیچ کس تا به حال به او درباره آینه چیزی نگفته بود.

As a special treat, she was given a big bone. She took it down to the river bank to enjoy it in peace. As she stood there with the bone in her mouth, she looked at her reflection in the water and "what did she see?".

به عنوان یک رفتار خاص، یک استخوان بزرگ به او داده شد. او آن را به ساحل رودخانه برد تا در آرامش از آن لذت ببرد. همانطور که او با استخوان در دهانش ایستاده بود، به انعکاس خود در آب نگاه کرد و "چه دید؟"

Another dog with a bone in its mouth! She wanted the other bone as well as her own, so she opened her mouth to bark and her bone fell straight in and sank to the bottom.

سگی دیگر با استخوان در دهان! او استخوان دیگر را نیز مانند استخوان خود می‌خواست، پس دهانش را برای پارس کردن باز کرد و استخوانش مستقیماً به داخل افتاد و به پایین فرو رفت.