Honest Smuggler

قاچاقچی صادق

Honest Smuggler

قاچاقچی صادق

Honest Smuggler

قاچاقچی صادق

Once Nasrudin was leading a donkey that had bundle of wooden sticks on it’s back across the border. There inspector stopped Nasrudin for inspection.

یک بار نصرالدین الاغی را که دسته‌ای از چوب‌های چوبی روی آن بود، به آن سوی مرز هدایت می‌کرد. در آنجا بازرس نصرالدین را برای بازرسی متوقف کرد.

Inspector asked, “What is your business here?”

بازرس پرسید: "کار شما در اینجا چیست؟"

Nasrudin replied, “I am an honest smuggler..”

نصرالدین پاسخ داد: من یک قاچاقچی صادق هستم.

Inspector was surprised at reply and responded, “Really?? Ok then let me search everything and if i find something then you have to pay border fees..”

بازرس از پاسخ تعجب کرد و پاسخ داد: "واقعا؟؟ خوب پس اجازه دهید همه چیز را جستجو کنم و اگر چیزی پیدا کردم باید هزینه های مرزی را پرداخت کنید.

Nasrudin replied, “Sure.. Do as you wish.. but i can assure you that you will find nothing..”

نصرالدین پاسخ داد: "مطمئنا... هر طور که می خواهی انجام بده... اما می توانم به شما اطمینان دهم که چیزی پیدا نخواهید کرد."

Inspector intensively searched and took apart everything but still couldn’t find any thing. At end he allowed Nasrudin to pass border saying, “I suppose you have managed to get by me today..”

بازرس به شدت جستجو کرد و همه چیز را جدا کرد اما هنوز چیزی پیدا نکرد. او در پایان به نصرالدین اجازه داد تا از مرز عبور کند و گفت: «فکر می‌کنم امروز توانستی از کنار من بگذری.»

Next week again Nasrudin came with donkey carrying bundle of straws. When inspector saw him, he recognized Nasrudin and thought to himself, “This time i will get him for sure..”

هفته بعد دوباره نصرالدین با الاغی آمد که دسته ای از نی را حمل می کرد. وقتی بازرس او را دید، نصرالدین را شناخت و با خود فکر کرد: "این بار او را حتما می گیرم."

Inspector thoroughly checked through bundle of straws and then even searched Nasrudin clothing but still couldn’t find anything. Even this time he had to let Nasrudin pass through border.

بازرس به طور کامل بسته های نی را بررسی کرد و سپس حتی لباس های نصرالدین را جستجو کرد اما هنوز چیزی پیدا نکرد. حتی این بار مجبور شد نصرالدین را از مرز عبور دهد.

This continued for several years but inspector couldn’t find anything. With every passing year Nasrudin wore more and more extravagant clothing and jewelry that indicated he was getting wealthier.

این برای چندین سال ادامه یافت اما بازرس چیزی پیدا نکرد. نصرالدین هر سال که می‌گذشت لباس‌ها و جواهرات گران‌قیمت‌تری می‌پوشید که نشان می‌داد او در حال ثروتمندتر شدن بود.

Eventually inspector retired from his long time job yet he couldn’t forgot about Nasrudin.

سرانجام بازرس از شغل طولانی مدت خود بازنشسته شد، اما نتوانست نصرالدین را فراموش کند.

One day inspector spotted Nasrudin in market. Inspector stopped him and said, “I know you..!! You are that person who used to pass by border with donkey carrying bundles of straws or wooden sticks..”

یک روز بازرس نصرالدین را در بازار دید. بازرس جلوی او را گرفت و گفت من تو را می شناسم..!! تو همان کسی هستی که با الاغی که دسته های نی یا چوب چوبی حمل می کرد از کنار مرز عبور می کردی.»

Inspector said to him, “Please sir.. I can we talk for minute..?”

بازرس به او گفت: "خواهش می کنم آقا... می توانم یک دقیقه صحبت کنیم؟"

Nasrudin agreed.

نصرالدین موافقت کرد.

Inspector questioned, “I always wondered what you were smuggling past my border everyday.. Now i m retired.. I must know.. Please tell me what you smuggled all those years..”

بازرس پرسید: "همیشه به این فکر می کردم که هر روز از مرز من چه چیزی قاچاق می کنید. حالا من بازنشسته شده ام. باید بدانم... لطفاً به من بگویید در تمام این سال ها چه چیزی قاچاق کرده اید."

Nasrudin smiled and replied, “Donkeys..”

نصرالدین لبخندی زد و پاسخ داد: خرها...