Hot Iron Test

تست آهن داغ

Hot Iron Test

تست آهن داغ

Hot Iron Test

تست آهن داغ

One day, one man wanted to punish a man named Hasan. He accused him of stealing his necklace, and reported this theft in the police. The case was brought in the Judge's court. Judge knew Hasan very well, and he also knew that he was not a thief.

روزی مردی می خواست مردی به نام حسن را مجازات کند. وی را متهم به سرقت گردنبندش کرد و این سرقت را در پلیس آگاهی اعلام کرد. پرونده در دادگاه قاضی مطرح شد. قاضی حسن را به خوبی می شناخت و همچنین می دانست که او دزد نیست.

So he asked the man, "Why do you think that Hasan has stolen your necklace?" The man replied, "Your Honor, I have seen him stealing the necklace." Hasan said, "I am innocent, Your Honor. I do not know anything about his necklace."

پس از مرد پرسید: چرا فکر می کنی که حسن گردن بند تو را دزدیده است؟ مرد پاسخ داد: جناب، من او را در حال دزدیدن گردنبند دیده ام. حسن گفت: من بی گناهم جناب، من از گردنبند او چیزی نمی دانم.

The man then said, "All right, if he is innocent, let him prove his innocence. let me bring the hot iron, and if he can hold it in his bare hands, then I will agree that he has not stolen my necklace, and he is speaking truth."

آن مرد گفت: بسیار خوب، اگر بی گناه است، بی گناهی خود را ثابت کند، بگذار آهن داغ را بیاورم و اگر بتواند آن را در دستانش نگه دارد، قبول می کنم که گردنبند مرا دزدیده است. و او راست می گوید."

The man said, "It means that if I am speaking the truth, then I will not burn my hands with that red hot iron?" "Yes, you are right. God will protect you."

مرد گفت: یعنی اگر راست می گویم دستانم را با آن آهن داغ سرخ نمی سوزانم؟ بله، حق با شماست، خداوند شما را حفظ خواهد کرد.

Now Hasan could not do anything but to hold red hot iron in his hands to prove his innocence, and that he was speaking the truth. He asked judge to give him one day to look for that necklace again. The judge gave him permission. He went home.

حالا حسن برای اثبات بی گناهی خود و اینکه راست می گوید، کاری از دستش بر نمی آورد جز اینکه آهن داغ سرخ را در دست بگیرد. او از قاضی خواست تا یک روز به او فرصت دهد تا دوباره به دنبال آن گردنبند بگردد. قاضی به او اجازه داد. او به خانه رفت.

He took advice from Birbal. He returned next day he came back and said, "I am ready for that, Sir, if you think so. But the same thing should apply to him too. If he is speaking the truth, then the red hot iron should not burn his hands also. So let him bring that red hot iron holding in his both hands, then I will hold that iron in my bare hands."

او از بیربال پند گرفت. روز بعد برگشت و برگشت و گفت: "من برای این کار آماده هستم، اگر شما اینطور فکر می کنید. اما همین موضوع باید در مورد او نیز صدق کند. اگر راست می گوید، پس آهن داغ نباید او را بسوزاند. دست‌هایش را هم بیاورد و آن آهن داغ را در هر دو دستش بیاورد، سپس من آن آهن را در دستانم خواهم گرفت.»

Now the man was speechless. He told the Judge that he would go and search his necklace again in his house, maybe it was misplaced somewhere there, bowed hastily and went away.

حالا آن مرد لال شده بود. او به قاضی گفت که دوباره می‌رود و گردنبندش را در خانه‌اش بازرسی می‌کند، شاید جایی در آن جا ناقص بود، با عجله تعظیم کرد و رفت.