How a Boy Went Fishing>
چگونه یک پسر به ماهیگیری رفت
How a Boy Went Fishing
چگونه یک پسر به ماهیگیری رفت
How a Boy Went Fishing
چگونه یک پسر به ماهیگیری رفت
ON the morning of Decoration-day, Harry declined attending the celebration with the family, saying that he preferred to go fishing, "lots of other fellows were going." So Harry gathered up his fishing outfit, his gun, dinner pail, matches, and an umbrella for sultry sun or summer shower, and set them outside the door while he hunted for a few angleworms.
در صبح روز دکوراسیون، هری از شرکت در جشن با خانواده خودداری کرد و گفت که ترجیح میدهد به ماهیگیری برود، "بسیاری از افراد دیگر میرفتند." بنابراین هری لباس ماهیگیری، تفنگ، سطل شام، کبریت و یک چتر برای آفتاب گرم یا دوش تابستانی خود را جمع کرد و در حالی که به دنبال چند کرم زاویهای شکار میکرد، آنها را بیرون از در گذاشت.
The parents bade him good-by, to take care of himself, and not go too far up the canyon, for the walk home after pleasure is over is always a longer one than that of going.
پدر و مادر او را خداحافظی کردند تا از خودش مراقبت کند و زیاد از دره بالا نرود، زیرا پیاده روی به خانه بعد از پایان لذت همیشه طولانی تر از رفتن است.
When the parents and two youngest ones returned from the celebration that afternoon, the good house- keeper had a nice, plain dinner ready; the two children left in her care were asleep after their dinner, and the house seemed peaceful and cool after the long ride and exercises in the open air.
هنگامی که والدین و دو کوچکتر از آن بعد از ظهر از جشن بازگشتند، خانه دار خوب یک شام خوب و ساده آماده کرده بود. دو کودکی که تحت مراقبت او مانده بودند بعد از شام خواب بودند و خانه بعد از سواری طولانی و ورزش در هوای آزاد آرام و خنک به نظر می رسید.
Just before lamp-light, Harry came home, all his trim outfit looking very dusty and out of order; the umbrella was broken, the dinner pail dented and cover lost, and his clothing both torn and dirty. But Harry proudly showed a trout that he had brought home for mother's own supper no one else must ask for a taste or even accept a proffered portion, or cast admiring glances that way. The trout was about five inches long and had a peculiar, ragged appearance. "You see," explained Harry, "the line got tangled after he swallowed the bait, and I shot him for fear he'd get away." " There was no danger of that," said Harry's father. The proud son now expressed a de- termination to. make a fire and cook the trout. " O Harry, don't make a fire to-night and heat the house; the trout will do for breakfast ! " " Mother, the house-keeper might eat it herself; little bites; trout is tempting." "No, Harry, she wouldn't do that." "Well, then, mother, I'll dig a hole in the garden and bury the fish to keep it cool all night." "Very well," said she, and Harry spent half an hour in the garden, then came in satisfied with the labors of the day. Throwing himself upon the lounge, he recounted the rambles he had made, how encumbered he had been with so much luggage, the loss of his ramrod, then the theft of his dinner by a hungry dog, and finally how blistered his feet were with so much walking ; but he had enjoyed himself. Suddenly he asked, " Do you suppose cats or dogs could burrow under that box?" He rose, looked out of the window and spied a neighbor's dog sniffing at the fresh earth. That roused him thoroughly and he forgot that he was tired. The dog was chased for a block away; the trout was dug up, the protecting wrappers of paper, cloth, and leaves were removed, a hot fire kindled, and the trout put into the oven. " Baked trout, mother, is a delicacy enjoyed by epicures." "Thank you, Harry, but I'm afraid I can't eat it to-night." "Yes you can, I want you to know what a real fresh brook trout tastes like. I'll practice on my flute while it bakes, and call you when it is done. You go walk in the garden." She had not the heart "to refuse his pleading smile, and, glad also to get out of the warm kitchen, she strayed into the front yard, and, oh, what a sight met her gaze ! Geraniums, verbenas, and over there the strawberry bed, turned upside down ! Holes and mounds of earth, and, lying crossways of a pansy bed, a hoe and long- handled shovel. "What does it mean?" she asked the housekeeper, who was just returning from an errand up town. " He said it was searching for angle- worms, ma'am." Harry's mother re-entered the house after a serious conflict with self, whether to scold or not to scold, and there was he upon the lounge fast asleep after the weariness of the day. She went to the oven ; the trout was done like a chip.
درست قبل از روشن شدن لامپ، هری به خانه آمد، تمام لباس های تزئین شده اش بسیار گرد و خاکی و نامرتب به نظر می رسید. چتر شکسته بود، سطل شام فرو رفت و روکش گم شد، و لباسش پاره و کثیف شد. اما هری با افتخار ماهی قزل آلایی را که برای شام مادرش به خانه آورده بود نشان داد، هیچ کس دیگری نباید طعم آن را بخواهد یا حتی یک سهم پیشنهادی را بپذیرد، یا نگاه های تحسین برانگیزی به آن بیندازد. قزل آلا حدود پنج اینچ طول داشت و ظاهری عجیب و ناهموار داشت. هری توضیح داد: "ببینید، پس از اینکه طعمه را قورت داد، خط درهم پیچیده شد و من از ترس فرارش به او شلیک کردم." پدر هری گفت: "این خطر وجود نداشت." پسر مغرور اکنون عزم خود را اعلام کرد. آتش بزنید و ماهی قزل آلا را بپزید. "ای هری، امشب آتش نزن و خانه را گرم کن، قزل آلا برای صبحانه درست می کند!" "مادر، خانه دار ممکن است خودش آن را بخورد؛ لقمه های کوچک؛ قزل آلا وسوسه انگیز است." "نه، هری، او این کار را نمی کند." "خب پس مادر، من در باغچه حفر می کنم و ماهی را دفن می کنم تا تمام شب خنک بماند." او گفت: «بسیار خوب» و هری نیم ساعتی را در باغ گذراند، سپس با رضایت از زحمات روز وارد شد. در حالی که خود را به سالن پرت کرد، از غوغاییهایی که انجام داده بود، گفت که چقدر با این همه چمدان درگیر بوده است، از دست دادن رامرود، سپس دزدی شامش توسط یک سگ گرسنه، و در نهایت چقدر پاهایش تاول زده است. پیاده روی زیاد؛ اما او از خودش لذت برده بود. ناگهان پرسید: "فکر می کنی گربه ها یا سگ ها بتوانند زیر آن جعبه نقب بزنند؟" او بلند شد، از پنجره به بیرون نگاه کرد و سگ همسایه را که در حال بو کردن زمین تازه بود جاسوسی کرد. این او را کاملاً بیدار کرد و او فراموش کرد که خسته است. سگ یک بلوک دورتر تعقیب شد. ماهی قزل آلا کنده شد، پوشش محافظ کاغذ، پارچه و برگ ها برداشته شد، آتش داغی برافروخت و ماهی قزل آلا را در تنور گذاشتند. "قزل آلای پخته، مادر، غذای لذیذی است که اپیکورها از آن لذت می برند." "متشکرم، هری، اما می ترسم که امشب نتوانم آن را بخورم." "بله، میتوانی، میخواهم بدانی طعم یک ماهی قزلآلای تازه چه شکلی است. من در حین پخت روی فلوت خود تمرین میکنم و وقتی کار تمام شد با شما تماس میگیرم. شما بروید در باغ قدم بزنید." دلش را نداشت که لبخند خواهش آمیز او را رد کند، و از اینکه از آشپزخانه گرم بیرون آمد، به داخل حیاط خانه سرگردان شد، و اوه، چه منظره ای در نگاهش قرار گرفت! تخت توتفرنگی، حفرهها و تپههای خاکی دراز کشیده، یک بیل با دستههای بلند: «یعنی چه چیزی از خانهدار بود؟» شهر "او گفت که در حال جستجوی کرم های زاویه ای است، مادر هری پس از درگیری جدی با خود، دوباره وارد خانه شد، خواه سرزنش کند یا نه، و او در سالن خواب عمیق بود." خستگی آن روز به تنور رفت.
When Harry was awakened for bed-time, he said : " Mother, I enjoyed your having that trout more than though I had eaten it myself." " I know it, my son, and now won't you eat some raspberry pie and sweet milk, for I am sure you must be faint?" " Faint! I'm starved! Mother, I couldn't love you more if you were an angel ! " Harry concluded this declaration with a rapturous hug, and turned with a boy's own appetite to his tempting meal.
وقتی هری برای خوابیدن از خواب بیدار شد، گفت: "مادر، من از خوردن آن ماهی قزل آلا بیشتر از اینکه خودم آن را خورده بودم، لذت بردم." "من این را می دانم، پسرم، و حالا نمی خواهی پای تمشک و شیر شیرین بخوری، زیرا مطمئن هستم که باید غش کنی؟" "غش! من از گرسنگی میمیرم! مادر، اگر فرشته بودی نمیتوانستم تو را بیشتر از این دوست داشته باشم!" هری این بیانیه را با در آغوش گرفتن هیجانانگیز به پایان رساند و با اشتهای پسری به غذای وسوسهانگیز خود روی آورد.