Humanity

انسانیت

Humanity

انسانیت

Humanity:

انسانیت:

Father and son, went to a temple.

پدر و پسر به معبدی رفتند.

Suddenly son shouted after seeing the pillars of Lions at the entrance of the temple.

ناگهان پسر با دیدن ستون های شیر در ورودی معبد فریاد زد.

"Run Dad, or those Lions will eat us."

"بابا فرار کن، وگرنه آن شیرها ما را خواهند خورد."

Dad consoled him saying "they are just statues and won’t harm us."

پدر به او دلداری داد و گفت: "آنها فقط مجسمه هستند و به ما آسیبی نخواهند رساند."

Son replied, “If those lion statues won’t harm us then how could statues of God give us blessings."

پسر پاسخ داد: «اگر آن مجسمه‌های شیر به ما آسیبی نمی‌رسانند، مجسمه‌های خدا چگونه می‌توانند به ما برکت دهند.»

The father wrote in his diary...

پدر در دفتر خاطراتش نوشت...

"I am still speechless on my child’s answer and have started searching for God in Humans instead of statues. I didn't find God but I found humanity."

من هنوز از پاسخ فرزندم لال هستم و شروع کردم به جستجوی خدا در انسان ها به جای مجسمه ها. خدا را پیدا نکردم اما انسانیت را پیدا کردم.