Husband’s Love for Wife>
عشق شوهر به زن
Husband’s Love for Wife
عشق شوهر به زن
Husband’s Love for Wife:
عشق شوهر به زن:
Once in a city, lived a man who was married to a very beautiful girl. Everyone in city would compliment him about his wife’s beauty.
روزی در شهری مردی زندگی می کرد که با دختری بسیار زیبا ازدواج کرده بود. همه در شهر از او درباره زیبایی همسرش تعریف می کردند.
Seeing this wife felt proud and happy. Both started to live a happy married life.
با دیدن این همسر احساس غرور و خوشحالی کرد. هر دو شروع به زندگی زناشویی شاد کردند.
After some years, Wife got infected with a rare skin diseases. They consulted every doctor but no one was able to treat her disease.
پس از چند سال همسر به بیماری پوستی نادر مبتلا شد. آنها با هر پزشک مشورت کردند اما هیچ کس نتوانست بیماری او را درمان کند.
When wife got to know that because to disease she will lose her beauty with time. She became scared that she will lose love of her husband as she wouldn’t be looking beautiful anymore.
هنگامی که همسر متوجه شد که به دلیل بیماری زیبایی خود را به مرور زمان از دست خواهد داد. او می ترسید که عشق شوهرش را از دست بدهد زیرا دیگر زیبا به نظر نمی رسد.
Husband tried to cheer her every day but she would stay sad and started to avoid being in front of her husband.
شوهر هر روز سعی می کرد او را تشویق کند اما او غمگین می ماند و از قرار گرفتن در مقابل شوهرش اجتناب می کرد.
But then one day, husband went out of town for some work. While returning back to town, he met with an accident. In that accident he lost both of his eyes.
اما یک روز، شوهر برای کاری به خارج از شهر رفت. هنگام بازگشت به شهر با حادثه ای روبرو شد. در آن تصادف هر دو چشم خود را از دست داد.
Wife felt very bad but with time they both learned to live normal life. She wouldn’t avoid her husband anymore and would stay by his side and help him with his routine and work.
همسر احساس بسیار بدی داشت اما با گذشت زمان هر دو یاد گرفتند که زندگی عادی داشته باشند. او دیگر از شوهرش دوری نمیکرد و در کنارش میماند و در کارهای روزمرهاش به او کمک میکرد.
Years passed and wife’s beauty faded away. She couldn’t see herself in mirror anymore but still she would stay with her husband without thinking about her condition.
سالها گذشت و زیبایی همسرش محو شد. او دیگر نمیتوانست خود را در آینه ببیند، اما با این حال بدون فکر کردن به وضعیتش پیش شوهرش میماند.
One day, wife died and husband was left alone. Husband loved her wife a lot and didn’t want to live in that place anymore. So after completing his responsibilities of conducting funeral, he prepared to leave city.
یک روز زن مرد و شوهر تنها ماند. شوهر همسرش را خیلی دوست داشت و دیگر نمی خواست در آن مکان زندگی کند. پس پس از انجام وظایف خود در تشییع جنازه، آماده خروج از شهر شد.
Just before leaving, a neighbor came to him and said, “Will you be able to live alone?? For all these years your wife stayed by your side but now you are all alone.. Will you able to move around without anyone’s help?”
درست قبل از رفتن، همسایه ای آمد و گفت: آیا می توانی تنها زندگی کنی؟ تمام این سالها همسرت در کنارت بود، اما اکنون تنها هستی... آیا میتوانی بدون کمک کسی حرکت کنی؟»
Husband replied, “My friend, I am not blind.. I just pretended to be blind because if my wife knew i could see that in her worst condition, then she that feeling would have been more hurt.
شوهر پاسخ داد: "دوست من، من نابینا نیستم. من فقط تظاهر به نابینایی کردم، زیرا اگر همسرم می دانست که در بدترین شرایطش می توانستم آن را ببینم، آن احساس بیشتر به او آسیب می رساند.
She was already in so much Pain and i didn’t want to see her in any more pain. That’s why pretended to be blind for so many years. She was a very good wife and i just wanted her to be happy.”
او قبلاً درد زیادی داشت و من نمی خواستم او را در درد بیشتری ببینم. به همین دلیل سالها وانمود به نابینایی کرد. او همسر بسیار خوبی بود و من فقط می خواستم او خوشحال باشد."
Moral: Relationship is not only about Looks but Love and Care two people have for each other.
اخلاقی: رابطه فقط به ظاهر نیست، بلکه عشق و مراقبتی است که دو نفر نسبت به یکدیگر دارند.