In The Zoo

در باغ وحش

In The Zoo

در باغ وحش

In The Zoo

در باغ وحش

One day Danny went with his father to a zoo. He was very excited to see different types of birds and animals. After a while, they came in front of the cage of a lion. Danny's father told him how ferocious and strong lions are. Danny was listening very attentively. Finally, he spoke up, Dad, if somehow the lion comes out of the cage and eats you up, then how will I get back home? At least tell me the route to reach home. Danny's father laughed at the innocent question of the son.

یک روز دنی با پدرش به باغ وحش رفت. او از دیدن انواع پرندگان و حیوانات بسیار هیجان زده بود. بعد از مدتی جلوی قفس یک شیر آمدند. پدر دنی به او گفت که شیرها چقدر وحشی و قوی هستند. دنی با دقت گوش می داد. بالاخره حرفش را زد، بابا، اگر شیر از قفس بیرون بیاید و تو را بخورد، پس چگونه به خانه برگردم؟ حداقل مسیر رسیدن به خانه را به من بگویید. پدر دنی از سوال معصومانه پسر خندید.