Interesting Witty Reply Stories>
داستان های جالب پاسخ شوخ
Interesting Witty Reply Stories
داستان های جالب پاسخ شوخ
Interesting Witty Reply Stories
داستان های جالب پاسخ شوخ
Story 1: Being a Nobody..!!
داستان 1: هیچکس نبودن..!!
Once Nasruddin went to a formal reception and seated himself on the most elegant chair. Seeing this Chief of guard approached him and said, “Sir, these seats are reserved for Guests of Honor.”
یک بار نصرالدین به یک پذیرایی رسمی رفت و خود را روی زیباترین صندلی نشست. با دیدن این رئیس گارد به او نزدیک شد و گفت: «آقا، این صندلیها برای مهمانان افتخاری است.»
Nasruddin confidently replied, “Oh, i am more than mere guest of Honor.”
نصرالدین با اطمینان پاسخ داد: "اوه، من چیزی بیش از یک مهمان افتخاری هستم."
Chief questioned, “Oh so you are a diplomat.”
رئیس پرسید: "اوه پس تو یک دیپلمات هستی."
Again Nasruddin replied, “No, Am far more than a diplomat.”
نصرالدین دوباره پاسخ داد: «نه، من خیلی بیشتر از یک دیپلمات هستم.»
Chief questioned again, “Really?? So are you a minister??”
رئیس دوباره پرسید: واقعا؟؟ پس وزیر هستی؟؟"
“No, no.. Am bigger than that.”, said Nasruddin.
نصرالدین گفت: "نه، نه. من از آن بزرگتر هستم."
“OK..! Then you mast be the King himself.”, Said Chief Sarcastically.
"باشه..! پس تو خود پادشاه باش.» رئیس با کنایه گفت.
Again Nasruddin quickly responded, “Higher than that..!”
نصرالدین دوباره به سرعت پاسخ داد: «بالاتر از آن...!»
Chief got angry and said, “What? You are higher that King?? Nobody is higher that King..”
رئیس عصبانی شد و گفت: چی؟ تو از اون پادشاه بالاتری؟؟ هیچ کس بالاتر از پادشاه نیست.»
Nasruddin smirked and said, “Now you have it.. i am Nobody.”
نصرالدین پوزخندی زد و گفت: "حالا تو داری... من هیچکس نیستم."
Story 2: Boatman and Scholar..!!
داستان 2: قایقران و دانشور..!!
Once Nasreddin took job of a boatman. One day a scholar came to him and asked him to row him across the river. His journey was long and slow so scholar decided to talk to boatman.
یک بار ناصرالدین شغل یک قایقران را گرفت. روزی دانشمندی نزد او آمد و از او خواست تا او را با پارو از رودخانه عبور دهد. سفر او طولانی و کند بود، بنابراین محقق تصمیم گرفت با قایقران صحبت کند.
Scholar called out, “Boatman.” and then continued, “Let’s start conversation.”
محقق فریاد زد: «قایقران». و سپس ادامه داد: بیایید گفتگو را شروع کنیم.
Being a scholar he suggested a topic of his own interest and asked boatman, “Have you ever studied grammar?”
او به عنوان یک دانشمند موضوع مورد علاقه خود را پیشنهاد کرد و از قایقران پرسید: "آیا تا به حال دستور زبان خوانده ای؟"
Boatman replied, “No, i have no use to those things.”
قایقران پاسخ داد: "نه، من هیچ استفاده ای از این چیزها ندارم."
Scholar said, “Too bad, You have wasted half you life and you don’t know these rules. It useful to know rules.”
محقق گفت: «حیف، نصف عمرت را هدر دادی و این قوانین را نمیدانی. دانستن قوانین مفید است.»
After sometime, boat crashed into the rock in middle of river.
بعد از مدتی قایق به صخره ای در وسط رودخانه برخورد کرد.
Boatman turned to scholar and said, “Sir, pardon my humble mind, you seem to be wise man, Tell me have you ever learned to swim?”
قایقران رو به دانشور کرد و گفت: "آقا، ذهن متواضع من را ببخشید، به نظر می رسد مرد عاقلی هستید، به من بگویید آیا تا به حال شنا یاد گرفته اید؟"
Scholar replied, “No, I haven’t because i didn’t had time. As i have been immersed myself into thinking and learning.”
محقق پاسخ داد: «نه، چون وقت نداشتم نداشتم. همانطور که در تفکر و یادگیری غوطه ور شده ام.»
“Well in that case. Sir, you have wasted all your life. Alas, Boat is sinking..!!”, replied boatman.
"خب در آن صورت. آقا تمام عمرت را هدر دادی. قایقران پاسخ داد افسوس که قایق در حال غرق شدن است..!!