Keeping The Doctor Away>
دور نگه داشتن دکتر
Keeping The Doctor Away
دور نگه داشتن دکتر
Keeping The Doctor Away
دور نگه داشتن دکتر
Once there were two sisters named Annie and Jenny. One day they were cycling. Suddenly, Annie lost her balance and fell down and started crying. Jenny helped her in getting up and took her home. At home, their mother bandaged her and asked their father to take Annie to a doctor for a tetanus injection. On hearing the name of injection, Annie immediately went to the kitchen and took out an apple from the refrigerator. Just then Jenny came into the kitchen and asked Annie whether she was scared of injection. At this Annie replied, Yes, I am afraid of injection. That's why I am eating this apple. Didn't our teacher say that an apple away keeps the doctor away?
یک بار دو خواهر به نام های آنی و جنی بودند. یک روز آنها دوچرخه سواری می کردند. ناگهان آنی تعادل خود را از دست داد و به زمین افتاد و شروع به گریه کرد. جنی در بلند شدن به او کمک کرد و او را به خانه برد. مادرشان در خانه او را پانسمان کرد و از پدرشان خواست که آنی را برای تزریق کزاز نزد پزشک ببرد. با شنیدن نام تزریق، آنی بلافاصله به آشپزخانه رفت و یک سیب را از یخچال بیرون آورد. در همان لحظه جنی وارد آشپزخانه شد و از آنی پرسید که آیا از تزریق می ترسد؟ در این هنگام آنی پاسخ داد: بله، من از تزریق می ترسم. به همین دلیل من این سیب را می خورم. مگه معلممون نگفته یه سیب دور دکتر رو نگه میداره؟