King of Jungle – Lion>
پادشاه جنگل - شیر
King of Jungle – Lion
پادشاه جنگل - شیر
King of Jungle – Lion:
شاه جنگل - شیر:
Story: The Lion and The Mouse Story
داستان: داستان شیر و موش
Once in a forest lived very strong lion. One day while lion was sleeping under tree a mouse came and started playing near him. Few minutes later mouse started to play on lion’s body and pulled lion’s whiskers. Lion woke up because of this and caught mouse in his hand and was going to kill it.
یک بار در یک جنگل شیر بسیار قوی زندگی می کرد. یک روز در حالی که شیر زیر درخت خوابیده بود، موشی آمد و در نزدیکی او شروع به بازی کرد. چند دقیقه بعد موش شروع به بازی با بدن شیر کرد و سبیل های شیر را کشید. شیر به همین دلیل از خواب بیدار شد و موش را در دست گرفت و قصد داشت آن را بکشد.
As lion was going to kill it, mouse apologized to lion and requested him to release him. Lion felt pity on him and set him free. Mouse was relieved but before leaving mouse promised lion to help him in need.
هنگامی که شیر قصد کشتن آن را داشت، موش از شیر عذرخواهی کرد و از او خواست که او را آزاد کند. شیر بر او دلسوزی کرد و او را آزاد کرد. موش آسوده شد اما قبل از ترک موش قول داد شیر به او کمک کند.
Listening to this lion laughed and said, “You are so little, how can you help me?” Laughing, he let the little mouse go.
با گوش دادن به این شیر خندید و گفت: تو خیلی کوچولویی، چطور می توانی به من کمک کنی؟ با خنده، موش کوچولو را رها کرد.
Few days later while mouse was moving around he saw same lion under a net. He went near lion and saw that lion was badly trapped because of that net.
چند روز بعد در حالی که موش در حال حرکت بود همان شیر را زیر توری دید. نزديك شير رفت و ديد كه شير به خاطر آن تور بدجوري به دام افتاده است.
Mouse said, “Don’t worry sir, I will help you.” and then mouse started to cut net with his sharp teeth. Soon lion was freed from net. Lion was happy and thanked mouse for his help. After that they became very good friends.
موش گفت: "نگران نباش قربان، من به شما کمک خواهم کرد." و سپس موش با دندان های تیز خود شروع به بریدن توری کرد. به زودی شیر از تور آزاد شد. شیر خوشحال شد و از موش برای کمکش تشکر کرد. بعد از آن آنها دوستان بسیار خوبی شدند.
Moral:
اخلاقی:
We should Never Look Down on Others because even little ones can be of great Help at times.
ما هرگز نباید از بالا به دیگران نگاه کنیم زیرا حتی کوچکترها هم گاهی می توانند کمک بزرگی باشند.
Story: Lion and Rabbit Story
داستان: داستان شیر و خرگوش
Once in a jungle lived a very big lion (king of all animals). One day lion called a meeting of all animals and said to them that it was their duty to feed him. So he ordered them to make arrangements and send daily one animal to him as his food. Everyone was frightened of him so couldn’t oppose his order. Every day all animals in forest would gather to decide about animal to be sent to lion as his food.
یک بار در یک جنگل یک شیر بسیار بزرگ (پادشاه همه حیوانات) زندگی می کرد. روزی شیر همه حیوانات را تشکیل داد و به آنها گفت که وظیفه آنهاست که به او غذا بدهند. پس دستور داد تا ترتیبی دهند و هر روز یک حیوان به عنوان غذا برای او بفرستند. همه از او می ترسیدند، بنابراین نمی توانستند با دستور او مخالفت کنند. هر روز همه حیوانات جنگل جمع می شدند تا در مورد حیوانی که به عنوان غذای شیر برای شیر فرستاده شود تصمیم بگیرند.
All animals in forest were scared but no one had courage to do anything about it. One day a rabbit came and he got to know about situation there. He asked other animals to send him as food for lion. All animals were shocked to hear him but didn’t oppose. So it was decided that rabbit would next to be sent to lion.
همه حیوانات جنگل ترسیده بودند اما هیچ کس جرات انجام کاری در مورد آن را نداشت. یک روز خرگوشی آمد و از اوضاع آنجا با خبر شد. او از حیوانات دیگر خواست که او را به عنوان غذا برای شیر بفرستند. همه حیوانات از شنیدن او شوکه شدند اما مخالفت نکردند. بنابراین تصمیم گرفته شد که خرگوش بعدی برای شیر فرستاده شود.
Next day when it was rabbit turn to go to lion. He got late which made lion angry. When lion roared and asked him about reason for being late.
روز بعد که نوبت به خرگوش رسید برای رفتن به شیر. او دیر رسید که شیر را عصبانی کرد. وقتی شیر غرش کرد و از او علت دیر آمدن را پرسید.
Rabbit replied, “Sir, i was late because i met a new lion on way here. He said he was king of jungle and strongest of all.”
خرگوش پاسخ داد: "آقا، من دیر آمدم زیرا در راه اینجا با شیر جدیدی آشنا شدم. او گفت که پادشاه جنگل و از همه قوی تر است.
This made lion more angry and he asked rabbit to guide him to the place where he had met new lion. Rabbit took lion to a Well and asked lion to look into it. In Well lion saw his own reflection and thought it was another lion. To attack it he jumped into well and died. Because of clever thinking of rabbit every other animal was saved.
این باعث عصبانیت بیشتر شیر شد و از خرگوش خواست که او را به جایی که شیر جدید را ملاقات کرده بود راهنمایی کند. خرگوش شیر را به چاه برد و از شیر خواست که به داخل چاه نگاه کند. شیر در چاه انعکاس خودش را دید و فکر کرد که شیر دیگری است. برای حمله به آن داخل چاه پرید و مرد. به دلیل تفکر هوشمندانه خرگوش، هر حیوان دیگری نجات یافت.
Moral:
اخلاقی:
We should not give up even in worse situations and think about solution. If there is someone stronger than us even then we should look for solution because Mental strength is more powerful than physical strength.
حتی در شرایط بدتر هم نباید تسلیم شویم و به فکر راه حل باشیم. حتی اگر کسی قویتر از ما وجود دارد، باید به دنبال راه حل باشیم زیرا قدرت ذهنی قوی تر از قدرت بدنی است.