Krishna Bhakt Surdas

کریشنا باکت سورداس

Krishna Bhakt Surdas

کریشنا باکت سورداس

Krishna Bhakt Surdas:

کریشنا باکت سورداس:

During Akbar’s reign, a great saint was born. His name was Surdas. He was born blind and because of that he was neglected by everyone during his childhood.

در زمان اکبر قدیس بزرگی متولد شد. اسمش سورداس بود. او نابینا به دنیا آمد و به همین دلیل در دوران کودکی مورد غفلت همه قرار گرفت.

One day while Surdas was sitting in front porch of his house, a group of singer passed by his house singing praise of Lord Krishna. Surdas was moved by the music and joy he felt at that time.

یک روز در حالی که سورداس جلوی ایوان خانه اش نشسته بود، گروهی از خواننده از کنار خانه او عبور کردند و در حال ستایش لرد کریشنا بودند. سورداس تحت تأثیر موسیقی و شادی که در آن زمان احساس می کرد، تحت تأثیر قرار گرفت.

So he decided that he will learn to sing. No one in his home liked him and took him as a burden due to which one day Surdas left his home all alone by himself.

بنابراین تصمیم گرفت که آواز را یاد بگیرد. هیچ‌کس در خانه‌اش او را دوست نداشت و او را سربارش نمی‌کرد و به همین دلیل یک روز سرداس تنها خانه‌اش را ترک کرد.

Surdas would wander singing Lord Krishna’s praise. With time some people became his disciple who would serve him to the best of their ability. They would write and sing compositions with him.

سورداس با خواندن ستایش لرد کریشنا سرگردان بود. با گذشت زمان عده ای شاگرد او شدند که در حد توانشان به او خدمت کردند. با او آهنگ می نوشتند و می خواندند.

One night, Surdas dream of Lord Krishna. Next day when he woke up he was convinced that Krishna was calling to him. He decided to go to Vrindavan.

یک شب، Surdas در خواب لرد کریشنا. روز بعد وقتی از خواب بیدار شد متقاعد شد که کریشنا او را صدا می کند. تصمیم گرفت به ورینداوان برود.

On his ways to Vrindavan, Surdas would sing song in Lord’s praise. Wherever he went people would respect him and feed him. They would request him to stay there with them but Surdas humbly refused everyone.

سرداس در راه رفتن به ورینداوان، آهنگی را در ستایش خداوند می خواند. هر جا می رفت مردم به او احترام می گذاشتند و به او غذا می دادند. آنها از او درخواست کردند که در آنجا با آنها بماند، اما سورداس متواضعانه همه را رد کرد.

One day while he was resting at the edge of shallow abandoned well, he fell into it. Blind and injured he didn’t knew how to get out of it.

یک روز در حالی که در لبه چاه کم عمق متروکه استراحت می کرد، در آن افتاد. کور و مجروح نمی دانست چگونه از آن خلاص شود.

While stuck in well Surdas prayed for help and kept of singing song’s in his praise. After seven days suddenly he heard someone’s voice.

سورداس در حالی که در چاه گیر کرده بود برای کمک دعا کرد و به خواندن آهنگ در مدح خود ادامه داد. بعد از هفت روز ناگهان صدای کسی را شنید.

It was a child’s voice saying,”Hold my hands, i will take you out..”

صدای کودکی بود که می گفت: دستانم را بگیر، بیرونت می کنم.

As soon as Surdas came out of well, boy disappeared. Surdas kept searching for little boy who rescued him because he felt that boy was none other than Lord Krishna himself in his child form.

به محض اینکه سورداس از چاه بیرون آمد، پسر ناپدید شد. سورداس به جستجوی پسر کوچکی می‌گشت که او را نجات دهد، زیرا احساس می‌کرد که پسر کسی جز خود لرد کریشنا در شکل فرزندش نیست.

Moral:

اخلاقی:

If you will Believe in Lord Krishna by Heart then you will never be alone. Lord Krishna will always be there to Help you in you Troubles.

اگر قلباً به خداوند کریشنا ایمان داشته باشید، هرگز تنها نخواهید بود. لرد کریشنا همیشه آنجا خواهد بود تا در مشکلات به شما کمک کند.