Liar

دروغگو

Liar

دروغگو

Liar:

دروغگو:

One day a governor went to the town to visit. He saw everyone one by one and chatted. While the governor was leaving the town, the headman came running to the governor. ” Governor, can we talk a little bit? Our town has too many problems. ” Said the headman. The governor happily accepted and they sat at the headman’s house and started talking. The governor asked the headman to tell all the problems. The headman said that there is a very small school in the town and that there is only one teacher. The governor said, “I’m doing it right now.” He picked up the phone and asked them to send a teacher to town and hung up. The headman stared in surprise. “We have water shortages in the town, we need a dam to the river,” said the headman. The governor picked up the phone again, talked to someone, and said, “I’ve arranged this too, is there any other problem?” The headman said that there was a much bigger problem. He turned to the governor and said, “We cannot use phones here for years, governor, there is no telephone line here.”

روزی فرمانداری برای بازدید به شهر رفت. همه را یکی یکی دید و چت کرد. در حالی که فرماندار در حال خروج از شهر بود، رئیس به سمت فرماندار آمد. فرماندار، می‌توانیم کمی صحبت کنیم؟ شهر ما مشکلات زیادی دارد. رئیس گفت. فرماندار با خوشحالی پذیرفت و در خانه رئیس نشستند و شروع به صحبت کردند. فرماندار از رئیس خواست تا همه مشکلات را بگوید. رئیس گفت که یک مدرسه بسیار کوچک در شهر وجود دارد و فقط یک معلم دارد. فرماندار گفت: «الان دارم این کار را می‌کنم». تلفن را برداشت و از آنها خواست معلمی را به شهر بفرستند و تلفن را قطع کرد. رئیس با تعجب خیره شد. سرپرست گفت: ما در شهر کم آبی داریم، به سدی برای رودخانه نیاز داریم. فرماندار دوباره تلفن را برداشت و با یکی صحبت کرد و گفت: من هم این کار را کردم، آیا مشکل دیگری وجود دارد؟ رئیس گفت که مشکل خیلی بزرگتری وجود دارد. رو به استاندار کرد و گفت: «آقای فرماندار اینجا سال‌ها نمی‌توانیم از تلفن استفاده کنیم، اینجا خط تلفن نیست.»