Little Boy and Wise Old Man

پسر کوچولو و پیرمرد خردمند

Little Boy and Wise Old Man

پسر کوچولو و پیرمرد خردمند

Little Boy and Wise Old Man:

پسر کوچولو و پیرمرد خردمند:

Once in village lived a little boy who was very athletic and for whom winning was most important.

روزی در روستا پسر کوچکی زندگی می کرد که بسیار ورزشکار بود و برنده شدن برای او از همه مهمتر بود.

One day, that boy participated in running competition held in village. In that competition he competed with other two young boys. Race commenced, crowd cheered and waved at him. Boy called on his determination and strength, he won and came first. Little boy felt proud.

روزی آن پسر در مسابقه دویدن که در روستا برگزار شد شرکت کرد. در آن مسابقه او با دو پسر جوان دیگر رقابت کرد. مسابقه شروع شد، جمعیت تشویق کردند و برای او دست تکان دادند. پسر عزم و اراده خود را صدا زد، او پیروز شد و اول شد. پسر کوچولو احساس غرور کرد.

Later second race was called and in this race two young and fit challenger came forward and run in competition with little boy. Once again little boy finished first. Crowd was ecstatic and cheered and waved at that boy.

بعداً مسابقه دوم برگزار شد و در این مسابقه دو رقیب جوان و تناسب اندام جلو آمدند و در رقابت با پسر کوچک دویدند. یک بار دیگر پسر کوچک اول تمام شد. جمعیت به وجد آمده بودند و تشویق می کردند و برای آن پسر دست تکان می دادند.

There an old man was watching all this. Little boy who felt proud and more important and started to plead, “Another race..!! Another race..!!”

آنجا پیرمردی همه اینها را تماشا می کرد. پسر کوچولویی که احساس غرور و اهمیت بیشتری می کرد و شروع به التماس می کرد: "یک نژاد دیگر..!! یه مسابقه دیگه..!!”

Seeing this wise old man stepped forward and with him he presented two new challengers. Among new challengers one was an frail old lady and other was blind man.

با دیدن این پیرمرد خردمند پا پیش گذاشت و با او دو رقیب جدید معرفی کرد. در میان رقبای جدید، یکی پیرزنی ضعیف و دیگری مرد نابینا بود.

Little boy was confused and asked, “What’s this?? this is no race..!!

پسر کوچولو گیج شد و پرسید: این چیه؟؟ این مسابقه نیست..!!

Old man replied, “Race..!!”

پیرمرد پاسخ داد: مسابقه...!!

After all were set on starting line. Race started and boy was only one to finish that race, leaving two challengers standing at the starting line.

بعد از اینکه همه روی خط شروع قرار گرفتند. مسابقه شروع شد و پسر تنها یکی بود که آن مسابقه را تمام کرد و دو رقیب در خط شروع ایستادند.

Little boy raised his arms in delight but to his surprise this time no one from crowd was cheering and everyone was just looking at him silently.

پسر کوچولو با خوشحالی دستانش را بالا برد اما در کمال تعجب این بار هیچ کس از میان جمعیت تشویق نمی کرد و همه بی صدا به او نگاه می کردند.

“What happened?? Why are people not cheering??”, little boy asked old man.

"چی شد؟؟ پسر بچه از پیرمرد پرسید چرا مردم تشویق نمی کنند؟

Old man replied, “Race again but this time finish altogether..”

پیرمرد پاسخ داد: "دوباره مسابقه دهید اما این بار کاملاً تمام کنید."

Little boy thought for a while and then again went to starting line and stood in middle of old lady and blind man. Then he took both of them by hand and started to walk slowly and at last crossed that finish line.

پسر کوچولو کمی فکر کرد و دوباره به خط شروع رفت و وسط پیرزن و مرد نابینا ایستاد. سپس هر دو را با دست گرفت و به آرامی شروع به راه رفتن کرد و سرانجام از آن خط پایان گذشت.

This time at end of race crowd smiled and cheered and waved at end of race.

این بار در پایان مسابقه، جمعیت در پایان مسابقه لبخند زدند و تشویق کردند و دست تکان دادند.

Little boy felt proud but still didn’t understand why crowd was not cheering him before but now when all three of them finished race together. So he asked old man about it.

پسر کوچولو احساس غرور می کرد اما هنوز نمی فهمید که چرا جمعیت قبلاً او را تشویق نمی کردند اما حالا که هر سه با هم مسابقه را به پایان رساندند. پس از پیرمرد در این مورد پرسید.

Old man replied, “Little boy, in this race you have won much more than what you won in any other race..!! You have won people’s respect..“

پیرمرد جواب داد: پسر کوچولو تو در این مسابقه خیلی بیشتر از هر مسابقه ای بردی..!! شما احترام مردم را به دست آورده اید.."