Little Mermaid

پری دریایی کوچک اثر اچ سی اندرسن

Little Mermaid

پری دریایی کوچک اثر اچ سی اندرسن

The Little Mermaid by HC Andersen:

پری دریایی کوچک اثر اچ سی اندرسن:

Far out at sea the water is as blue as the bluest cornflower, and as clear as the clearest crystal; but it is very deep, too deep for any cable to fathom, and if many steeples were piled on the top of one another they would not reach from the bed of the sea to the surface of the water. It is down there that the Mermen live.

دور از دریا، آب مانند آبی‌ترین گل ذرت آبی است، و مانند شفاف‌ترین کریستال شفاف است. اما بسیار عمیق است، خیلی عمیق است که هیچ کابلی نمی‌توان آن را درک کرد، و اگر برج‌های بسیاری بر روی هم انباشته می‌شدند، از بستر دریا به سطح آب نمی‌رسیدند. آنجاست که مرمن ها زندگی می کنند.

Now don't imagine that there are only bare white sands at the bottom; oh no! the most wonderful trees and plants grow there, with such flexible stalks and leaves, that at the slightest motion of the water they move just as if they were alive. All the fish, big and little, glide among the branches just as, up here, birds glide through the air. The palace of the Merman King lies in the very deepest part; its walls are of coral and the long pointed windows of the clearest amber, but the roof is made of mussel shells which open and shut with the lapping of the water. This has a lovely effect, for there are gleaming pearls in every shell, any one of which would be the pride of a queen's crown.

حالا تصور نکنید که در پایین آن فقط ماسه های سفید لخت وجود دارد. اوه نه! شگفت‌انگیزترین درختان و گیاهان با چنان ساقه‌ها و برگ‌های انعطاف‌پذیری در آنجا رشد می‌کنند که با کوچک‌ترین حرکت آب، گویی زنده هستند، حرکت می‌کنند. همه ماهی‌ها، کوچک و بزرگ، در میان شاخه‌ها سر می‌زنند، همان‌طور که اینجا بالا، پرندگان در هوا سر می‌زنند. کاخ شاه مرمان در عمیق ترین قسمت واقع شده است. دیوارهای آن مرجانی و پنجره‌های نوک تیز بلندی از شفاف‌ترین کهربا است، اما سقف آن از صدف‌های صدف ساخته شده است که با فشار آب باز و بسته می‌شوند. این یک اثر دوست داشتنی دارد، زیرا در هر صدف مرواریدهای درخشانی وجود دارد که هر یک از آنها افتخار تاج یک ملکه است.

The Merman King had been for many years a widower, but his old mother kept house for him; she was a clever woman, but so proud of her noble birth that she wore twelve oysters on her tail, while the other grandees were only allowed six. Otherwise she was worthy of all praise, especially because she was so fond of the little mermaid princesses, her grandchildren. They were six beautiful children, but the youngest was the prettiest of all; her skin was as soft and delicate as a roseleaf, her eyes as blue as the deepest sea, but like all the others she had no feet, and instead of legs she had a fish's tail.

شاه مرمن سال ها بیوه بود، اما مادر پیرش برای او خانه داشت. او زن باهوشی بود، اما آنقدر به تولد نجیب خود افتخار می کرد که دوازده صدف بر دم خود می پوشید، در حالی که دیگر بزرگان فقط شش صدف داشتند. در غیر این صورت، او شایسته همه ستایش ها بود، به خصوص به این دلیل که به شاهزاده خانم های پری دریایی کوچک، نوه هایش بسیار علاقه داشت. آنها شش کودک زیبا بودند، اما کوچکترین آنها از همه زیباتر بود. پوستش مثل برگ گل رز نرم و لطیف بود، چشمانش مثل عمیق ترین دریا آبی بود، اما مثل بقیه هیچ پا نداشت و به جای پا، دم ماهی داشت.

All the livelong day they used to play in the palace in the great halls, where living flowers grew out of the walls. When the great amber windows were thrown open the fish swam in, just as the swallows fly into our rooms when we open the windows, but the fish swam right up to the little princesses, ate out of their hands, and allowed themselves to be patted.

آنها در تمام طول روز در قصر در سالن های بزرگ بازی می کردند، جایی که گل های زنده از دیوارها می روییدند. وقتی پنجره‌های بزرگ کهربایی را باز کردند، ماهی‌ها به داخل شنا کردند، درست همانطور که وقتی پنجره‌ها را باز می‌کنیم، پرستوها به داخل اتاق‌های ما پرواز می‌کنند، اما ماهی‌ها تا پرنسس‌های کوچک شنا کردند، از دست‌هایشان غذا خوردند و اجازه دادند به خودشان دست بزنند. .

The Merman King had been for many years a widower, but his old mother kept house for him; she was a clever woman, but so proud of her noble birth that she wore twelve oysters on her tail, while the other grandees were only allowed six.

شاه مرمن سال ها بیوه بود، اما مادر پیرش برای او خانه داشت. او زن باهوشی بود، اما آنقدر به تولد نجیب خود افتخار می کرد که دوازده صدف بر دم خود می پوشید، در حالی که دیگر بزرگان فقط شش صدف داشتند.

Outside the palace was a large garden, with fiery red and deep blue trees, the fruit of which shone like gold, while the flowers glowed like fire on their ceaselessly waving stalks. The ground was of the finest sand, but it was of a blue phosphorescent tint. Everything was bathed in a wondrous blue light down there; you might more readily have supposed yourself to be high up in the air, with only the sky above and below you, than that you were at the bottom of the ocean. In a dead calm you could just catch a glimpse of the sun like a purple flower with a stream of light radiating from its calyx.

بیرون کاخ باغ بزرگی بود، با درختان آتشین قرمز و آبی عمیق، که میوه‌های آن مانند طلا می‌درخشیدند، در حالی که گل‌ها مانند آتش روی ساقه‌های بی‌وقفه‌شان می‌درخشیدند. زمین از بهترین ماسه بود، اما رنگ آبی فسفری داشت. همه چیز در نور آبی شگفت انگیز آن پایین غرق شده بود. شاید راحت‌تر تصور می‌کردید که در بالای هوا هستید، فقط آسمان بالا و پایین شماست، تا اینکه در ته اقیانوس باشید. در آرامشی مرده، می‌توانی نگاهی اجمالی به خورشید داشته باشی، مانند گلی ارغوانی که جریانی از نور از کاسه گلش ساطع می‌شود.

Each little princess had her own little plot of garden, where she could dig and plant just as she liked. One made her flower-bed in the shape of a whale; another thought it nice to have hers like a little mermaid; but the youngest made hers quite round like the sun, and she would only have flowers of a rosy hue like its beams. She was a curious child, quiet and thoughtful, and while the other sisters decked out their gardens with all kinds of extraordinary objects which they got from wrecks, she would have nothing besides the rosy flowers like the sun up above, except a statue of a beautiful boy. It was hewn out of the purest white marble and had gone to the bottom from some wreck. By the statue she planted a rosy red weeping willow which grew splendidly, and the fresh delicate branches hung round and over it, till they almost touched the blue sand where the shadows showed violet, and were ever moving like the branches. It looked as if the leaves and the roots were playfully interchanging kisses.

هر شاهزاده خانم کوچولو زمین کوچک باغ خود را داشت، جایی که می توانست همانطور که دوست داشت حفاری کند و بکارد. یکی تخت گل او را به شکل نهنگ ساخته است. یکی دیگر فکر می کرد که داشتن مال او مانند یک پری دریایی کوچک خوب است. اما کوچک‌ترین گل‌هایش را مانند خورشید گرد می‌کرد و فقط گل‌هایی به رنگ گلگون مانند پرتوهای آن داشت. او کودکی کنجکاو، ساکت و متفکر بود، و در حالی که خواهران دیگر باغ‌هایشان را با انواع اشیاء خارق‌العاده‌ای که از خرابه‌ها به دست می‌آوردند تزئین می‌کردند، او چیزی جز گل‌های گلگون مانند خورشید بالا نداشت، جز مجسمه‌ای از یک پسر زیبا از خالص ترین سنگ مرمر سفید تراشیده شده بود و از یک خرابه به پایین رفته بود. در کنار مجسمه، بید قرمز گلگونی را کاشت که به طرز زیبایی رشد کرد، و شاخه‌های ظریف تازه دور و بر آن آویزان بودند، تا جایی که تقریباً شن‌های آبی را لمس کردند، جایی که سایه‌ها بنفش را نشان می‌دادند و همیشه مانند شاخه‌ها حرکت می‌کردند. به نظر می رسید که برگ ها و ریشه ها به طرز بازیگوشی بوسه هایی را با هم عوض می کنند.

Nothing gave her greater pleasure than to hear about the world of human beings up above; she made her old grandmother tell her all that she knew about ships and towns, people and animals. But above all it seemed strangely beautiful to her that up on the earth the flowers were scented, for they were not so at the bottom of the sea; also that the woods were green, and that the fish which were to be seen among the branches could sing so loudly and sweetly that it was a delight to listen to them. You see the grandmother called little birds fish, or the mermaids would not have understood her, as they had never seen a bird.

هیچ چیز بیشتر از شنیدن در مورد دنیای انسان ها در بالا لذت او را نمی داد. او مادربزرگ پیرش را وادار کرد که همه چیزهایی را که در مورد کشتی ها و شهرها، مردم و حیوانات می دانست به او بگوید. اما مهمتر از همه برای او به طرز عجیبی زیبا به نظر می رسید که روی زمین گلها معطر بودند، زیرا در ته دریا چنین نبود. همچنین این که جنگل ها سبز بودند و ماهی هایی که در میان شاخه ها دیده می شدند می توانستند آنقدر بلند و شیرین آواز بخوانند که گوش دادن به آنها لذت بخش بود. می بینید که مادربزرگ به پرندگان کوچولو می گفت ماهی، وگرنه پری دریایی ها او را درک نمی کردند، زیرا هرگز پرنده ای ندیده بودند.

'When you are fifteen,' said the grandmother, 'you will be allowed to rise up from the sea and sit on the rocks in the moonlight, and look at the big ships sailing by, and you will also see woods and towns.'

مادربزرگ گفت: «وقتی پانزده ساله شدی، به تو اجازه می‌دهند از دریا برخیز و در نور ماه روی صخره‌ها بنشینی و به کشتی‌های بزرگی که در حال عبور هستند نگاه کنی، و همچنین جنگل‌ها و شهرها را خواهی دید.»

One of the sisters would be fifteen in the following year, but the others,?well, they were each one year younger than the other, so that the youngest had five whole years to wait before she would be allowed to come up from the bottom, to see what things were like on earth. But each one promised the others to give a full account of all that she had seen, and found most wonderful on the first day. Their grandmother could never tell them enough, for there were so many things about which they wanted information.

یکی از خواهرها در سال بعد پانزده ساله می شد، اما بقیه، خوب، هر کدام یک سال از دیگری کوچکتر بودند، به طوری که کوچکترین پنج سال تمام منتظر بود تا به او اجازه داده شود از پایین بیاید. ، برای اینکه ببینیم چیزها روی زمین چگونه هستند. اما هر یک به دیگران قول داد که تمام چیزهایی را که دیده بود و در روز اول شگفت‌انگیزتر از همه دیده بود، شرح دهد. مادربزرگ آنها هرگز نمی توانست به اندازه کافی به آنها بگوید، زیرا چیزهای زیادی وجود داشت که آنها اطلاعاتی در مورد آنها می خواستند.

None of them was so full of longings as the youngest, the very one who had the longest time to wait, and who was so quiet and dreamy. Many a night she stood by the open windows and looked up through the dark blue water which the fish were lashing with their tails and fins. She could see the moon and the stars, it is true; their light was pale, but they looked much bigger through the water than they do to our eyes. When she saw a dark shadow glide between her and them, she knew that it was either a whale swimming above her, or else a ship laden with human beings. I am certain they never dreamt that a lovely little mermaid was standing down below, stretching up her white hands towards the keel.

هیچ‌کدام به اندازه جوان‌ترینشان پر از حسرت نبودند، همان کسی که طولانی‌ترین زمان برای انتظار را داشت و آنقدر ساکت و رویایی بود. بسیاری از شب‌ها کنار پنجره‌های باز ایستاده بود و از میان آبی تیره که ماهی‌ها با دم و باله‌هایشان می‌کوبیدند، به بالا نگاه می‌کرد. او می توانست ماه و ستاره ها را ببیند، درست است. نور آنها کم رنگ بود، اما در آب بسیار بزرگتر از چشمان ما به نظر می رسیدند. وقتی سایه تیره ای را دید که بین او و آنها سر می زند، فهمید که یا نهنگی است که بالای سرش شنا می کند، یا یک کشتی مملو از انسان. من مطمئن هستم که آنها هرگز در خواب ندیدند که یک پری دریایی کوچک و دوست داشتنی پایین ایستاده است و دستان سفیدش را به سمت میله دراز کرده است.

The eldest princess had now reached her fifteenth birthday, and was to venture above the water. When she came back she had hundreds of things to tell them, but the most delightful of all, she said, was to lie in the moonlight, on a sandbank in a calm sea, and to gaze at the large town close to the shore, where the lights twinkled like hundreds of stars; to listen to music and the noise and bustle of carriages and people, to see the many church towers and spires, and to hear the bells ringing; and just because she could not go on shore she longed for that most of all.

بزرگترین شاهزاده خانم حالا به پانزدهمین سالگرد تولدش رسیده بود و قرار بود بر فراز آب جسارت کند. وقتی برگشت صدها چیز برای گفتن داشت، اما از همه لذت بخش تر، به گفته خودش این بود که زیر نور مهتاب دراز بکشی، روی ساحلی در دریای آرام، و به شهر بزرگ نزدیک ساحل خیره شوی. جایی که چراغ ها مانند صدها ستاره چشمک می زدند. گوش دادن به موسیقی و سر و صدا و شلوغی کالسکه ها و مردم، دیدن برج ها و مناره های کلیسا و شنیدن صدای زنگ ها. و فقط به این دلیل که نمی توانست به ساحل برود بیش از همه آرزویش را داشت.

Oh, how eagerly the youngest sister listened! and when, later in the evening she stood at the open window and looked up through the dark blue water, she thought of the big town with all its noise and bustle, and fancied that she could even hear the church bells ringing.

آه، کوچکترین خواهر چقدر مشتاقانه گوش داد! و هنگامی که بعد از ظهر، او پشت پنجره باز ایستاد و از میان آب آبی تیره به بالا نگاه کرد، به شهر بزرگ با همه سروصدا و شلوغی آن فکر کرد و تصور کرد که حتی می تواند صدای زنگ های کلیسا را ​​بشنود.

The year after, the second sister was allowed to mount up through the water and swim about wherever she liked. The sun was just going down when she reached the surface, the most beautiful sight, she thought, that she had ever seen. The whole sky had looked like gold, she said, and as for the clouds! well, their beauty was beyond description; they floated in red and violet splendour over her head, and, far faster than they went, a flock of wild swans flew like a long white veil over the water towards the setting sun; she swam towards it, but it sank and all the rosy light on clouds and water faded away.

سال بعد، به خواهر دوم اجازه داده شد که از میان آب سوار شود و در هر کجا که دوست داشت شنا کند. خورشید در حال غروب بود که به سطح رسید، به نظر او زیباترین منظره ای که تا به حال دیده بود. او گفت که تمام آسمان شبیه طلا شده بود و اما ابرها! خوب، زیبایی آنها فراتر از توصیف بود. آنها با شکوه قرمز و بنفش بر سر او شناور بودند، و خیلی سریعتر از آنچه می رفتند، گله ای از قوهای وحشی مانند یک پرده سفید بلند بر روی آب به سمت غروب خورشید پرواز می کردند. او به سمت آن شنا کرد، اما غرق شد و تمام نور گلگون ابرها و آب محو شد.

The year after that the third sister went up, and, being much the most venturesome of them all, swam up a broad river which ran into the sea. She saw beautiful green, vine-clad hills; palaces and country seats peeping through splendid woods. She heard the birds singing, and the sun was so hot that she was often obliged to dive, to cool her burning face. In a tiny bay she found a troop of little children running about naked and paddling in the water; she wanted to play with them, but they were frightened and ran away. Then a little black animal came up; it was a dog, but she had never seen one before; it barked so furiously at her that she was frightened and made for the open sea. She could never forget the beautiful woods, the green hills and the lovely children who could swim in the water although they had no fishes' tails.

سال پس از آن، خواهر سوم بالا رفت، و از همه آنها جسورتر بود، از رودخانه عریضی که به دریا می‌ریخت، شنا کرد. او تپه های سبز و زیبای انگور را دید. کاخ‌ها و صندلی‌های روستایی که در میان جنگل‌های باشکوه نگاه می‌کنند. او آواز پرندگان را می شنید و آفتاب آنقدر داغ بود که اغلب مجبور می شد شیرجه بزند تا صورت سوزان خود را خنک کند. او در یک خلیج کوچک، گروهی از بچه‌های کوچک را پیدا کرد که برهنه می‌دویدند و در آب پارو می‌زدند. او می خواست با آنها بازی کند، اما آنها ترسیدند و فرار کردند. سپس یک حیوان سیاه رنگ کوچک بالا آمد. این یک سگ بود، اما او قبلاً یک سگ را ندیده بود. چنان با عصبانیت بر سر او پارس کرد که ترسید و راهی دریای آزاد شد. او هرگز نمی‌توانست جنگل‌های زیبا، تپه‌های سبز و بچه‌های دوست‌داشتنی را که می‌توانستند در آب شنا کنند، هرچند دم ماهی نداشتند، فراموش کند.

The fourth sister was not so brave; she stayed in the remotest part of the ocean, and, according to her account, that was the most beautiful spot. You could see for miles and miles around you, and the sky above was like a great glass dome. She had seen ships, but only far away, so that they looked like sea-gulls. There were grotesque dolphins turning somersaults, and gigantic whales squirting water through their nostrils like hundreds of fountains on every side.

خواهر چهارم چندان شجاع نبود. او در دورافتاده ترین نقطه اقیانوس ماند و به گفته او زیباترین نقطه آنجا بود. می‌توانستید کیلومترها و مایل‌ها اطرافتان را ببینید و آسمان بالا مثل یک گنبد شیشه‌ای بزرگ بود. او کشتی‌ها را دیده بود، اما فقط در دوردست‌ها، طوری که شبیه مرغ‌های دریایی بودند. دلفین‌های عجیب و غریبی وجود داشتند که در حال چرخش به‌صورت سالتو بودند، و نهنگ‌های غول‌پیکر مانند صدها فواره از هر طرف آب را از سوراخ‌های بینی‌شان می‌پاشیدند.

Now the fifth sister's turn came. Her birthday fell in the winter, so that she saw sights that the others had not seen on their first trips. The sea looked quite green, and large icebergs were floating about, each one of which looked like a pearl, she said, but was much bigger than the church towers built by men. They took the most wonderful shapes, and sparkled like diamonds. She had seated herself on one of the largest, and all the passing ships sheered off in alarm when they saw her sitting there with her long hair streaming loose in the wind.

حالا نوبت خواهر پنجم رسید. تولد او در زمستان بود، به طوری که او مناظری را دید که دیگران در اولین سفرهای خود ندیده بودند. دریا کاملاً سبز به نظر می رسید و کوه های یخی بزرگ در اطراف شناور بودند که هر کدام شبیه مروارید به نظر می رسید، اما بسیار بزرگتر از برج های کلیسا بود که توسط مردان ساخته شده بود. آنها شگفت انگیزترین شکل ها را گرفتند و مانند الماس می درخشیدند. خودش را روی یکی از بزرگ‌ترین کشتی‌ها نشسته بود، و همه کشتی‌های عبوری وقتی او را دیدند که در آنجا نشسته بود و موهای بلندش در باد گشاد شده بود، به حالت هشدار در رفتند.

In the evening the sky became overcast with dark clouds; it thundered and lightened, and the huge icebergs glittering in the bright lightning, were lifted high into the air by the black waves. All the ships shortened sail, and there was fear and trembling on every side, but she sat quietly on her floating iceberg watching the blue lightning flash in zigzags down on to the shining sea.

در غروب آسمان پوشیده از ابرهای تیره شد. رعد و برق می‌درخشید و کوه‌های یخی عظیمی که در رعد و برق درخشان می‌درخشیدند، توسط امواج سیاه به هوا بلند شدند. بادبان‌های همه کشتی‌ها کوتاه شد و ترس و لرز از هر طرف بود، اما او آرام روی کوه یخ شناور خود نشسته بود و رعد و برق آبی را تماشا می‌کرد که به صورت زیگزاگ به سمت دریای درخشان می‌تابید.

The first time any of the sisters rose above the water she was delighted by the novelties and beauties she saw; but once grown up, and at liberty to go where she liked, she became indifferent and longed for her home; in the course of a month or so they all said that after all their own home in the deep was best, it was so cosy there.

اولین باری که هر یک از خواهران از بالای آب برخاستند، از چیزهای تازه و زیبایی که دید خوشحال شد. اما وقتی بزرگ شد و از آزادی رفتن به جایی که دوست داشت، بی تفاوت شد و آرزوی خانه اش را داشت. در طول یک ماه یا بیشتر، همه آنها گفتند که بالاخره خانه خودشان در اعماق بهترین بود، آنجا خیلی دنج بود.

Many an evening the five sisters interlacing their arms would rise above the water together. They had lovely voices, much clearer than any mortal, and when a storm was rising, and they expected ships to be wrecked, they would sing in the most seductive strains of the wonders of the deep, bidding the seafarers have no fear of them. But the sailors could not understand the words, they thought it was the voice of the storm; nor could it be theirs to see this Elysium of the deep, for when the ship sank they were drowned, and only reached the Merman's palace in death. When the elder sisters rose up in this manner, arm-in-arm, in the evening, the youngest remained behind quite alone, looking after them as if she must weep; but mermaids have no tears, and so they suffer all the more.

بسیاری از عصرها، پنج خواهر که بازوهای خود را در هم می‌بستند، با هم از بالای آب بلند می‌شدند. آن‌ها صدایی دوست‌داشتنی داشتند، بسیار واضح‌تر از هر انسان دیگری، و وقتی طوفانی در راه بود، و انتظار داشتند کشتی‌ها شکسته شوند، در فریبنده‌ترین گونه‌های شگفتی‌های اعماق آواز می‌خواندند، و به دریانوردان می‌گفتند که از آنها هیچ ترسی نداشته باشند. اما ملوانان نمی توانستند کلمات را بفهمند، آنها فکر کردند صدای طوفان است. دیدن این الیزیوم اعماق مال آنها نبود، زیرا وقتی کشتی غرق شد غرق شدند و فقط در حال مرگ به قصر مرمن رسیدند. هنگامی که خواهران بزرگتر به این شکل، دست در دست، در عصر برخاستند، کوچکترین آنها کاملاً تنها ماند و طوری از آنها مراقبت کرد که گویی باید گریه کند. اما پری های دریایی اشک ندارند و از این رو بیشتر رنج می برند.

'Oh! if I were only fifteen!' she said, 'I know how fond I shall be of the world above, and of the mortals who dwell there.'

اوه اگر فقط پانزده ساله بودم! او گفت: "من می دانم که چقدر به جهان بالا و فانیانی که در آنجا ساکن هستند علاقه خواهم داشت."

At last her fifteenth birthday came.

بالاخره پانزدهمین سالگرد تولدش فرا رسید.

'Now we shall have you off our hands,' said her grandmother, the old queen-dowager. 'Come now, let me adorn you like your other sisters!' and she put a wreath of white lilies round her hair, but every petal of the flowers was half a pearl; then the old queen had eight oysters fixed on to the princess's tail to show her high rank.

مادربزرگش، ملکه اقامه‌دار پیر، گفت: «حالا تو را از دست خواهیم داد.» حالا بیا، بگذار تو را مثل خواهرهای دیگرت آراسته کنم! و تاج گلی از نیلوفرهای سفید دور موهایش گذاشت، اما هر گلبرگ گل نیمی از مروارید بود. سپس ملکه پیر هشت صدف به دم شاهزاده خانم چسبانده بود تا مقام بالای او را نشان دهد.

'But it hurts so!' said the little mermaid.

"اما خیلی درد دارد!" گفت پری دریایی کوچولو.

'You must endure the pain for the sake of the finery!' said her grandmother.

شما باید درد را به خاطر ظرافت تحمل کنید! گفت مادربزرگش.

But oh! how gladly would she have shaken off all this splendour, and laid aside the heavy wreath. Her red flowers in her garden suited her much better, but she did not dare to make any alteration. 'Good-bye,' she said, and mounted as lightly and airily as a bubble through the water.

اما اوه! چقدر با خوشحالی می‌توانست این همه شکوه را از بین ببرد و تاج گل سنگین را کنار بگذارد. گل‌های قرمزش در باغش خیلی بیشتر به او می‌آمدند، اما او جرات هیچ تغییری را نداشت. او گفت: "خداحافظ،" و به آرامی و هوا مانند یک حباب در آب سوار شد.

The sun had just set when her head rose above the water, but the clouds were still lighted up with a rosy and golden splendour, and the evening star sparkled in the soft pink sky, the air was mild and fresh, and the sea as calm as a millpond. A big three-masted ship lay close by with only a single sail set, for there was not a breath of wind, and the sailors were sitting about the rigging, on the cross-trees, and at the mast-heads. There was music and singing on board, and as the evening closed in hundreds of gaily coloured lanterns were lighted?they looked like the flags of all nations waving in the air. The little mermaid swam right up to the cabin windows, and every time she was lifted by the swell she could see through the transparent panes crowds of gaily dressed people. The handsomest of them all was the young prince with large dark eyes; he could not be much more than sixteen, and all these festivities were in honour of his birthday. The sailors danced on deck, and when the prince appeared among them hundreds of rockets were let off making it as light as day, and frightening the little mermaid so much that she had to dive under the water. She soon ventured up again, and it was just as if all the stars of heaven were falling in showers round about her. She had never seen such magic fires. Great suns whirled round, gorgeous fire-fish hung in the blue air, and all was reflected in the calm and glassy sea. It was so light on board the ship that every little rope could be seen, and the people still better. Oh, how handsome the prince was! how he laughed and smiled as he greeted his guests, while the music rang out in the quiet night.

خورشید تازه غروب کرده بود که سر او از آب بلند شد، اما ابرها هنوز با شکوهی گلگون و طلایی روشن بودند و ستاره عصر در آسمان صورتی ملایم می درخشید، هوا ملایم و تازه بود و دریا آرام بود. به عنوان یک آسیاب یک کشتی بزرگ سه دکلی در نزدیکی دراز کشیده بود که فقط یک بادبان داشت، زیرا نفسی از باد نمی آمد و ملوانان در اطراف دکل ها، روی درختان متقاطع و سر دکل ها نشسته بودند. موسیقی و آواز در کشتی پخش می شد، و با پایان یافتن شب در صدها فانوس رنگارنگ روشن شده بودند؟ آنها به نظر می رسیدند که پرچم همه ملت ها در هوا به اهتزاز در می آمد. پری دریایی کوچولو تا پنجره‌های کابین شنا می‌کرد و هر بار که او را بالا می‌برد می‌توانست از میان شیشه‌های شفاف انبوهی از افراد خوش‌پوش را ببیند. خوش تیپ ترین آنها شاهزاده جوان با چشمان درشت تیره بود. او نمی توانست بیش از شانزده سال داشته باشد و تمام این جشن ها به افتخار تولد او بود. ملوانان روی عرشه رقصیدند و هنگامی که شاهزاده در میان آنها ظاهر شد صدها موشک پرتاب شد و آن را مانند روز سبک کرد و پری دریایی کوچک را چنان ترساند که مجبور شد زیر آب شیرجه بزند. او به زودی دوباره جرأت کرد و گویی همه ستارگان بهشت ​​در اطراف او باران می‌باریدند. او هرگز چنین آتش جادویی را ندیده بود. خورشیدهای بزرگ گرد می چرخیدند، ماهی های آتشین زرق و برق دار در هوای آبی آویزان بودند و همه چیز در دریای آرام و شیشه ای منعکس می شد. در کشتی آنقدر سبک بود که هر طناب کوچکی دیده می شد و مردم هنوز بهتر بودند. وای شاهزاده چقدر خوش تیپ بود چگونه هنگام خوشامدگویی به مهمانانش می خندید و لبخند می زد، در حالی که صدای موسیقی در شب آرام به گوش می رسید.

It got quite late, but the little mermaid could not take her eyes off the ship and the beautiful prince. The coloured lanterns were put out, no more rockets were sent up, and the cannon had ceased its thunder, but deep down in the sea there was a dull murmuring and moaning sound. Meanwhile she was rocked up and down on the waves, so that she could look into the cabin; but the ship got more and more way on, sail after sail was filled by the wind, the waves grew stronger, great clouds gathered, and it lightened in the distance. Oh, there was going to be a fearful storm! and soon the sailors had to shorten sail. The great ship rocked and rolled as she dashed over the angry sea, the black waves rose like mountains, high enough to overwhelm her, but she dived like a swan through them and rose again and again on their towering crests. The little mermaid thought it a most amusing race, but not so the sailors. The ship creaked and groaned; the mighty timbers bulged and bent under the heavy blows; the water broke over the decks, snapping the main mast like a reed; she heeled over on her side, and the water rushed into the hold.

خیلی دیر شد، اما پری دریایی کوچک نتوانست چشمش را از کشتی و شاهزاده زیبا بردارد. فانوس های رنگی خاموش شدند، موشک دیگری به بالا فرستاده نشد و توپ رعد و برق خود را متوقف کرده بود، اما در اعماق دریا صدای زمزمه و ناله کسل کننده ای به گوش می رسید. در همین حین او روی امواج بالا و پایین تکان می خورد تا بتواند به داخل کابین نگاه کند. اما کشتی بیشتر و بیشتر پیش می‌رفت، بادبان‌های دیگر از باد پر می‌شد، امواج قوی‌تر می‌شدند، ابرهای بزرگ جمع می‌شدند و از دور سبک می‌شد. اوه، قرار بود طوفان ترسناکی رخ دهد! و به زودی ملوانان مجبور شدند بادبان را کوتاه کنند. کشتی بزرگ در حالی که او بر فراز دریای خشمگین می دوید تکان می خورد و می غلتید، امواج سیاه مانند کوه ها برخاستند، آن قدر بلند که او را غرق کنند، اما او مانند یک قو از میان آنها شیرجه زد و بارها و بارها بر روی تاج های بلند آنها بلند شد. پری دریایی کوچولو این مسابقه را سرگرم کننده ترین مسابقه می دانست، اما دریانوردان اینطور نبودند. کشتی غر زد و ناله کرد. الوارهای قدرتمند زیر ضربات سنگین برآمده و خم شدند. آب روی عرشه ها شکست و دکل اصلی را مانند نی شکست. پاشنه پا را به پهلوی خود کشید و آب به داخل انبار هجوم آورد.

Now the little mermaid saw that they were in danger, and she had for her own sake to beware of the floating beams and wreckage. One moment it was so pitch dark that she could not see at all, but when the lightning flashed it became so light that she could see all on board. Every man was looking out for his own safety as best he could; but she more particularly followed the young prince with her eyes, and when the ship went down she saw him sink in the deep sea. At first she was quite delighted, for now he was coming to be with her, but then she remembered that human beings could not live under water, and that only if he were dead could he go to her father's palace. No! he must not die; so she swam towards him all among the drifting beams and planks, quite forgetting that they might crush her. She dived deep down under the water, and came up again through the waves, and at last reached the young prince just as he was becoming unable to swim any further in the stormy sea. His limbs were numbed, his beautiful eyes were closing, and he must have died if the little mermaid had not come to the rescue. She held his head above the water and let the waves drive them whithersoever they would.

حالا پری دریایی کوچولو دید که آنها در خطر هستند و به خاطر خودش باید مراقب تیرهای شناور و خرابه ها باشد. یک لحظه آنقدر تاریک بود که او اصلا نمی توانست ببیند، اما وقتی رعد و برق برق زد، آنقدر روشن شد که او می توانست همه چیز را در کشتی ببیند. هر مردی تا آنجا که می توانست به دنبال امنیت خود بود. اما او به طور خاص شاهزاده جوان را با چشمانش دنبال کرد و وقتی کشتی فرود آمد دید که او در اعماق دریا غرق می شود. در ابتدا او کاملاً خوشحال بود، در حال حاضر او می آمد تا با او باشد، اما بعد به یاد آورد که انسان نمی تواند زیر آب زندگی کند و فقط اگر مرده باشد می تواند به قصر پدرش برود. نه! او نباید بمیرد. بنابراین او در میان تیرها و تخته های در حال حرکت به سمت او شنا کرد، کاملاً فراموش کرد که ممکن است او را له کنند. او در اعماق آب شیرجه زد و دوباره از میان امواج بالا آمد و سرانجام به شاهزاده جوان رسید درست زمانی که او دیگر قادر به شنا کردن در دریای طوفانی نبود. اندامش بی حس شده بود، چشمان زیبایش بسته می شد و اگر پری دریایی کوچولو به کمک نمی آمد، حتما می مرد. او سر او را بالای آب گرفت و اجازه داد امواج آنها را به هر کجا که می خواهند برانند.

By daybreak all the storm was over, of the ship not a trace was to be seen; the sun rose from the water in radiant brilliance, and his rosy beams seemed to cast a glow of life into the prince's cheeks, but his eyes remained closed. The mermaid kissed his fair and lofty brow, and stroked back the dripping hair; it seemed to her that he was like the marble statue in her little garden; she kissed him again and longed that he might live.

تا سپیده دم تمام طوفان تمام شد و اثری از کشتی دیده نشد. خورشید با درخشندگی درخشان از آب طلوع کرد و پرتوهای گلگون او به نظر می رسید که درخشش زندگی را در گونه های شاهزاده می افکندند، اما چشمانش بسته باقی ماندند. پری دریایی پیشانی زیبا و بلند او را بوسید و موهایی که چکه می کرد را نوازش کرد. به نظرش می رسید که او مانند مجسمه مرمرین باغ کوچکش است. دوباره او را بوسید و آرزو کرد که زنده بماند.

At last she saw dry land before her, high blue mountains on whose summits the white snow glistened as if a flock of swans had settled there; down by the shore were beautiful green woods, and in the foreground a church or temple, she did not quite know which, but it was a building of some sort. Lemon and orange trees grew in the garden, and lofty palms stood by the gate. At this point the sea formed a little bay where the water was quite calm, but very deep, right up to the cliffs; at their foot was a strip of fine white sand to which she swam with the beautiful prince, and laid him down on it, taking great care that his head should rest high up in the warm sunshine.

سرانجام او زمین خشکی را در برابر خود دید، کوه های آبی بلندی که بر قله هایشان برف سفید می درخشید، گویی گله ای از قوها در آنجا ساکن شده اند. در کنار ساحل، جنگل‌های سبز زیبایی دیده می‌شد، و در پیش‌زمینه کلیسا یا معبدی، او کاملاً نمی‌دانست کدام، اما به نوعی ساختمان بود. درختان لیمو و پرتقال در باغ می روییدند و نخل های بلندی در کنار دروازه ایستاده بودند. در این نقطه دریا خلیج کوچکی را تشکیل داد که در آن آب کاملا آرام بود، اما بسیار عمیق، درست تا صخره ها. در پای آنها نواری از شن و ماسه ریز سفید وجود داشت که او با شاهزاده زیبا به سمت آن شنا کرد و او را روی آن خواباند و بسیار مراقب بود که سر او در زیر نور گرم خورشید قرار گیرد.

The bells now began to ring in the great white building, and a number of young maidens came into the garden. Then the little mermaid swam further off behind some high rocks and covered her hair and breast with foam, so that no one should see her little face, and then she watched to see who would discover the poor prince.

اکنون زنگ ها در ساختمان سفید بزرگ به صدا درآمدند و تعدادی از دوشیزگان جوان به باغ آمدند. سپس پری دریایی کوچولو در پشت چند صخره بلند شنا کرد و موها و سینه‌اش را با کف پوشاند تا کسی صورت کوچک او را نبیند و سپس تماشا کرد تا ببیند چه کسی شاهزاده بیچاره را کشف خواهد کرد.

His limbs were numbed, his beautiful eyes were closing, and he must have died if the little mermaid had not come to the rescue.

اندامش بی حس شده بود، چشمان زیبایش بسته می شد و اگر پری دریایی کوچولو به کمک نمی آمد، حتما می مرد.

It was not long before one of the maidens came up to him. At first she seemed quite frightened, but only for a moment, and then she fetched several others, and the mermaid saw that the prince was coming to life, and that he smiled at all those around him, but he never smiled at her. You see he did not know that she had saved him. She felt so sad that when he was led away into the great building she dived sorrowfully into the water and made her way home to her father's palace.

چیزی نگذشت که یکی از دوشیزگان نزد او آمد. در ابتدا او کاملاً ترسیده به نظر می رسید ، اما فقط برای یک لحظه ، و سپس چندین نفر دیگر را آورد ، و پری دریایی دید که شاهزاده در حال زنده شدن است ، و به همه اطرافیانش لبخند زد ، اما هرگز به او لبخند نزد. می بینید که او نمی دانست که او او را نجات داده است. او چنان غمگین بود که وقتی او را به داخل ساختمان بزرگ بردند، با اندوه در آب شیرجه زد و راهی خانه به سمت قصر پدرش شد.

Always silent and thoughtful, she became more so now than ever. Her sisters often asked her what she had seen on her first visit to the surface, but she never would tell them anything.

او که همیشه ساکت و متفکر بود، اکنون بیش از هر زمان دیگری چنین شده است. خواهرانش اغلب از او می‌پرسیدند که در اولین دیدارش از سطح زمین چه چیزی دیده بود، اما او هرگز چیزی به آنها نمی‌گفت.

Many an evening and many a morning she would rise to the place where she had left the prince. She saw the fruit in the garden ripen, and then gathered, she saw the snow melt on the mountain-tops, but she never saw the prince, so she always went home still sadder than before. At home her only consolation was to sit in her little garden with her arms twined round the handsome marble statue which reminded her of the prince. It was all in gloomy shade now, as she had ceased to tend her flowers, and the garden had become a neglected wilderness of long stalks and leaves entangled with the branches of the tree.

بسیاری از غروب ها و بسیاری از صبح ها به محلی که شاهزاده را ترک کرده بود برمی خیزد. او میوه‌های باغ را در حال رسیدن دید و بعد جمع شد، دید برف‌ها روی قله‌های کوه آب می‌شد، اما هرگز شاهزاده را ندید، بنابراین همیشه غمگین‌تر از قبل به خانه می‌رفت. در خانه تنها دلداری او این بود که در باغ کوچکش بنشیند و دستانش را دور مجسمه مرمری زیبایی که او را به یاد شاهزاده می‌انداخت، بنشیند. اکنون همه چیز در سایه تاریکی بود، زیرا او دیگر از گل هایش مراقبت نمی کرد و باغ به بیابانی نادیده گرفته شده از ساقه های بلند و برگ های درهم تنیده با شاخه های درخت تبدیل شده بود.

At last she could not bear it any longer, so she told one of her sisters, and from her it soon spread to the others, but to no one else except to one or two other mermaids who only told their dearest friends. One of these knew all about the prince; she had also seen the festivities on the ship; she knew where he came from and where his kingdom was situated.

بالاخره دیگر طاقت نیاورد، بنابراین به یکی از خواهرانش گفت، و از او به زودی به بقیه هم سرایت کرد، اما برای هیچ کس دیگری جز یکی دو پری دریایی دیگر که فقط به عزیزترین دوستانشان گفتند. یکی از اینها همه چیز درباره شاهزاده می دانست. او همچنین جشن ها را در کشتی دیده بود. او می دانست که او از کجا آمده و پادشاهی او در کجا واقع شده است.

'Come, little sister!' said the other princesses, and, throwing their arms round each other's shoulders, they rose from the water in a long line, just in front of the prince's palace.

"بیا، خواهر کوچک!" شاهزاده خانم های دیگر گفتند و در حالی که بازوهای خود را دور شانه های یکدیگر انداختند، در صفی طولانی، درست جلوی قصر شاهزاده از آب بلند شدند.

It was built of light yellow glistening stone, with great marble staircases, one of which led into the garden. Magnificent gilded cupolas rose above the roof, and the spaces between the columns which encircled the building were filled with life-like marble statues. Through the clear glass of the lofty windows you could see gorgeous halls adorned with costly silken hangings, and the pictures on the walls were a sight worth seeing. In the midst of the central hall a large fountain played, throwing its jets of spray upwards to a glass dome in the roof, through which the sunbeams lighted up the water and the beautiful plants which grew in the great basin.

این بنا از سنگ درخشان زرد روشن، با پلکان های مرمری بزرگ ساخته شده بود که یکی از آنها به باغ منتهی می شد. گنبدهای طلاکاری شده باشکوهی بر فراز سقف بلند شدند و فضاهای بین ستون‌هایی که ساختمان را احاطه کرده بودند، مملو از مجسمه‌های مرمری زنده بود. از میان شیشه‌های شفاف پنجره‌های رفیع، می‌توانی سالن‌های باشکوهی را ببینی که با آویزهای ابریشمی گران‌قیمت مزین شده‌اند، و تصاویر روی دیوارها منظره‌ای ارزش دیدن را داشتند. در وسط تالار مرکزی، فواره بزرگی نواخته می‌شد و فواره‌های اسپری خود را به سمت بالا به گنبدی شیشه‌ای در پشت بام پرتاب می‌کرد، که از طریق آن پرتوهای خورشید، آب و گیاهان زیبایی را که در حوض بزرگ روییده بودند، روشن می‌کرد.

She knew now where he lived, and often used to go there in the evenings and by night over the water. She swam much nearer the land than any of the others dared; she even ventured right up the narrow channel under the splendid marble terrace which threw a long shadow over the water. She used to sit here looking at the young prince, who thought he was quite alone in the clear moonlight.

او اکنون می‌دانست که او کجا زندگی می‌کند، و معمولاً عصرها و شب‌ها روی آب به آنجا می‌رفت. او بسیار نزدیکتر از آن چیزی که دیگران جرأت می کردند به زمین شنا کرد. او حتی از کانال باریک زیر تراس مرمری باشکوهی که سایه‌ای طولانی بر روی آب انداخته بود، رفت. او عادت داشت اینجا می نشست و به شاهزاده جوان نگاه می کرد، که فکر می کرد در مهتاب کاملاً تنها است.

She saw him many an evening sailing about in his beautiful boat, with flags waving and music playing; she used to peep through the green rushes, and if the wind happened to catch her long silvery veil and any one saw it, they only thought it was a swan flapping its wings.

او را در بسیاری از شب‌ها دید که با قایق زیبایش، پرچم‌ها به اهتزاز درآمده و موسیقی می‌نواخت. او عادت داشت از میان هجوم‌های سبز چشمک بزند، و اگر باد حجاب بلند نقره‌ای او را می‌گرفت و کسی آن را می‌دید، فقط فکر می‌کرد که قوی است که بال‌هایش را تکان می‌دهد.

Many a night she heard the fishermen, who were fishing by torchlight, talking over the good deeds of the young prince; and she was happy to think that she had saved his life when he was drifting about on the waves, half dead, and she could not forget how closely his head had pressed her breast, and how passionately she had kissed him; but he knew nothing of all this, and never saw her even in his dreams.

او بسیاری از شب ها شنید که ماهیگیرانی که با نور مشعل مشغول ماهیگیری بودند، درباره کارهای خوب شاهزاده جوان صحبت می کردند. و از این که فکر می کرد وقتی نیمه جان روی امواج در حال حرکت بود جان او را نجات داده بود خوشحال بود و نمی توانست فراموش کند که چقدر سرش سینه اش را فشار داده بود و چقدر با شور و اشتیاق او را بوسیده بود. اما او هیچ چیز از همه اینها نمی دانست و هرگز او را حتی در رویاهای خود ندید.

She became fonder and fonder of mankind, and longed more and more to be able to live among them; their world seemed so infinitely bigger than hers; with their ships they could scour the ocean, they could ascend the mountains high above the clouds, and their wooded, grass-grown lands extended further than her eye could reach. There was so much that she wanted to know, but her sisters could not give an answer to all her questions, so she asked her old grandmother, who knew the upper world well, and rightly called it the country above the sea.

او عاشق و دوستدار نوع بشر شد و بیشتر و بیشتر آرزو داشت که بتواند در میان آنها زندگی کند. دنیای آنها بی نهایت بزرگتر از دنیای او به نظر می رسید. با کشتی‌هایشان می‌توانستند اقیانوس را بشورند، می‌توانستند از کوه‌های بلند بالای ابرها بالا بروند، و زمین‌های جنگلی و چمن‌زده‌شان فراتر از آن چیزی که چشم او می‌توانست به آن برسد، امتداد می‌یابد. چیزهای زیادی بود که او می خواست بداند، اما خواهرانش نتوانستند به همه سؤالات او پاسخ دهند، بنابراین از مادربزرگ پیرش که جهان بالا را خوب می شناخت، پرسید و به درستی آن را کشور بالای دریا نامید.

'If men are not drowned,' asked the little mermaid, 'do they live for ever? Do they not die as we do down here in the sea?'

پری دریایی کوچولو پرسید: اگر مردها غرق نشوند، آیا برای همیشه زنده می مانند؟ آیا آنها مانند ما اینجا در دریا نمی میرند؟

'Yes,' said the old lady, 'they have to die too, and their lifetime is even shorter than ours. We may live here for three hundred years, but when we cease to exist we become mere foam on the water and do not have so much as a grave among our dear ones. We have no immortal souls; we have no future life; we are just like the green sea-weed, which, once cut down, can never revive again! Men, on the other hand, have a soul which lives for ever, lives after the body has become dust; it rises through the clear air, up to the shining stars! Just as we rise from the water to see the land of mortals, so they rise up to unknown beautiful regions which we shall never see.'

پیرزن گفت: بله، آنها هم باید بمیرند و عمرشان از ما هم کوتاهتر است. ما ممکن است سیصد سال اینجا زندگی کنیم، اما وقتی از وجودمان می‌مانیم، کفی روی آب می‌شویم و به اندازه قبر در میان عزیزانمان نداریم. ما هیچ روح جاودانه ای نداریم. ما هیچ زندگی آینده ای نداریم. ما درست مثل علف دریایی سبزی هستیم که با قطع کردنش، دیگر هرگز نمی توان آن را زنده کرد! از سوی دیگر، مردان روحی دارند که تا ابد زنده می‌ماند، پس از آن که بدن خاک شد، زنده می‌ماند. از میان هوای صاف تا ستاره های درخشان بالا می رود! همانطور که ما از آب برای دیدن سرزمین فانی ها بلند می شویم، آنها نیز به مناطق زیبای ناشناخته ای می رسند که هرگز نخواهیم دید.

'Why have we no immortal souls?' asked the little mermaid sadly. 'I would give all my three hundred years to be a human being for one day, and afterwards to have a share in the heavenly kingdom.'

"چرا ما روح جاودانه نداریم؟" پری دریایی کوچولو با ناراحتی پرسید. من تمام سیصد سال خود را می‌گذارم تا یک روز انسان باشم و پس از آن سهمی در ملکوت آسمانی داشته باشم.

'You must not be thinking about that,' said the grandmother; 'we are much better off and happier than human beings.'

مادربزرگ گفت: «تو نباید به این فکر کنی. وضعیت ما بسیار بهتر و شادتر از انسان است.

'Then I shall have to die and to float as foam on the water, and never hear the music of the waves or see the beautiful flowers or the red sun! Is there nothing I can do to gain an immortal soul?'

"آنگاه باید بمیرم و مانند کف روی آب شناور باشم و هرگز موسیقی امواج را نشنوم و گلهای زیبا یا خورشید سرخ را نبینم! آیا هیچ کاری نمی توانم برای به دست آوردن روح جاودانه انجام دهم؟

'No,' said the grandmother; 'only if a human being so loved you that you were more to him than father or mother, if all his thoughts and all his love were so centred in you that he would let the priest join your hands and would vow to be faithful to you here, and to all eternity; then your body would become infused with his soul. Thus, and only thus, could you gain a share in the felicity of mankind. He would give you a soul while yet keeping his own. But that can never happen! That which is your greatest beauty in the sea, your fish's tail, is thought hideous up on earth, so little do they understand about it; to be pretty there you must have two clumsy supports which they call legs!'

مادربزرگ گفت: نه. فقط اگر انسان آنقدر تو را دوست داشته باشد که برایش بیشتر از پدر یا مادر باشی، اگر تمام افکار و تمام عشقش آنقدر در تو متمرکز باشد که کشیش را بگذارد دستان تو را به هم بپیوندد و نذر کند که به تو وفادار باشد. اینجا و تا ابدیت؛ آنگاه بدن شما با روح او عجین می شود. بنابراین، و تنها بدین ترتیب، می توانید در سعادت بشریت سهمی به دست آورید. او به شما روح می بخشد در حالی که روح خود را حفظ می کند. اما این هرگز نمی تواند اتفاق بیفتد! چیزی که بزرگترین زیبایی تو در دریاست، یعنی دم ماهی تو، در روی زمین زشت پنداشته می شود، آنقدر کمی از آن می فهمند. برای زیبا بودن باید دو تکیه گاه دست و پا چلفتی داشته باشی که به آنها پا می گویند!'

Then the little mermaid sighed and looked sadly at her fish's tail.

سپس پری دریایی کوچولو آهی کشید و با ناراحتی به دم ماهی خود نگاه کرد.

'Let us be happy,' said the grandmother; 'we will hop and skip during our three hundred years of life; it is surely a long enough time; and after it is over we shall rest all the better in our graves. There is to be a court ball to-night.'

مادربزرگ گفت: "بگذار خوشحال باشیم." ما در طول سیصد سال زندگی خود می پریم و می پریم. مطمئناً زمان کافی طولانی است. و بعد از تمام شدن آن بهتر در قبر خود آرام خواهیم گرفت. قرار است امشب یک توپ زمینی برگزار شود.

This was a much more splendid affair than we ever see on earth. The walls and the ceiling of the great ballroom were of thick but transparent glass. Several hundreds of colossal mussel shells, rose red and grass green, were ranged in order round the sides holding blue lights, which illuminated the whole room and shone through the walls, so that the sea outside was quite lit up. You could see countless fish, great and small, swimming towards the glass walls, some with shining scales of crimson hue, while others were golden and silvery. In the middle of the room was a broad stream of running water, and on this the mermaids and mermen danced to their own beautiful singing. No earthly beings have such lovely voices. The little mermaid sang more sweetly than any of them, and they all applauded her. For a moment she felt glad at heart, for she knew that she had the finest voice either in the sea or on land. But she soon began to think again about the upper world, she could not forget the handsome prince and her sorrow in not possessing, like him, an immortal soul. Therefore she stole out of her father's palace, and while all within was joy and merriment, she sat sadly in her little garden. Suddenly she heard the sound of a horn through the water, and she thought, 'Now he is out sailing up there; he whom I love more than father or mother, he to whom my thoughts cling and to whose hands I am ready to commit the happiness of my life. I will dare anything to win him and to gain an immortal soul! While my sisters are dancing in my father's palace I will go to the sea-witch, of whom I have always been very much afraid; she will perhaps be able to advise and help me!'

این یک ماجرای بسیار باشکوه تر از چیزی بود که تا به حال روی زمین می بینیم. دیوارها و سقف سالن رقص بزرگ از شیشه های ضخیم اما شفاف بود. صدها صدف صدف عظیم الجثه، قرمز رز و سبز چمنی، به ترتیب در اطراف کناره‌ها قرار گرفته بودند که چراغ‌های آبی را نگه می‌داشتند، که تمام اتاق را روشن می‌کرد و از میان دیوارها می‌درخشید، به طوری که دریای بیرون کاملاً روشن بود. می توانستید ماهی های بی شماری، بزرگ و کوچک را ببینید که به سمت دیوارهای شیشه ای شنا می کنند، برخی با فلس های درخشان زرشکی، در حالی که برخی دیگر طلایی و نقره ای بودند. در وسط اتاق نهر وسیعی از آب جاری بود و بر روی آن پری دریایی و پری دریایی با آواز زیبای خود می رقصیدند. هیچ موجود زمینی چنین صدای دوست داشتنی ندارد. پری دریایی کوچولو از همه آنها شیرین تر آواز خواند و همه او را تشویق کردند. برای لحظه ای دلش خوشحال شد، زیرا می دانست که بهترین صدا را چه در دریا و چه در خشکی دارد. اما او به زودی دوباره شروع به فکر کردن در مورد جهان بالا کرد، او نمی توانست شاهزاده خوش تیپ و غم خود را از نداشتن روحی جاودانه مانند او فراموش کند. بنابراین او از قصر پدرش دزدی کرد و در حالی که همه درون شادی و خوشی بود، غمگین در باغ کوچک خود نشست. ناگهان صدای بوق را از میان آب شنید و با خود فکر کرد: "حالا او در حال حرکت است. کسی که بیشتر از پدر یا مادر دوستش دارم، او که افکارم به او می چسبد و حاضرم سعادت زندگی ام را به او بسپارم. من برای به دست آوردن او و به دست آوردن روحی جاودانه جرأت خواهم کرد! وقتی خواهرانم در قصر پدرم در حال رقصیدن هستند، من به سراغ جادوگر دریایی خواهم رفت که همیشه از او بسیار می ترسیدم. او شاید بتواند به من مشاوره و کمک کند!

Thereupon the little mermaid left the garden and went towards the roaring whirlpools at the back of which the witch lived. She had never been that way before; no flowers grew there, no seaweed, only the bare grey sands, stretched towards the whirlpools, which like rushing mill-wheels swirled round, dragging everything that came within reach down to the depths. She had to pass between these boiling eddies to reach the witch's domain, and for a long way the only path led over warm bubbling mud, which the witch called her 'peat bog.' Her house stood behind this in the midst of a weird forest. All the trees and bushes were polyps, half animal and half plant; they looked like hundred-headed snakes growing out of the sand, the branches were long slimy arms, with tentacles like wriggling worms, every joint of which, from the root to the outermost tip, was in constant motion. They wound themselves tightly round whatever they could lay hold of and never let it escape. The little mermaid standing outside was quite frightened, her heart beat fast with terror and she nearly turned back, but then she remembered the prince and the immortal soul of mankind and took courage. She bound her long flowing hair tightly round her head, so that the polyps should not seize her by it, folded her hands over her breast, and darted like a fish through the water, in between the hideous polyps, which stretched out their sensitive arms and tentacles towards her. She could see that every one of them had something or other, which they had grasped with their hundred arms, and which they held as if in iron bands. The bleached bones of men who had perished at sea and sunk below peeped forth from the arms of some, while others clutched rudders and sea-chests, or the skeleton of some land animal; and most horrible of all, a little mermaid whom they had caught and suffocated. Then she came to a large opening in the wood where the ground was all slimy, and where some huge fat water snakes were gambolling about. In the middle of this opening was a house built of the bones of the wrecked; there sat the witch, letting a toad eat out of her mouth, just as mortals let a little canary eat sugar. She called the hideous water snakes her little chickens, and allowed them to crawl about on her unsightly bosom.

پس از آن پری دریایی کوچک باغ را ترک کرد و به سمت گرداب های خروشان رفت که جادوگر در پشت آن زندگی می کرد. او قبلاً هرگز چنین نبوده است. نه گلی در آنجا رشد کرد، نه جلبک دریایی، فقط شن‌های خاکستری برهنه، به سمت گرداب‌ها کشیده شده بودند، که مانند چرخ‌های آسیاب تند تند می‌چرخیدند و هر چیزی را که در آن می‌آمد به اعماق می‌کشیدند. او برای رسیدن به قلمرو جادوگر باید از بین این گرداب‌های در حال جوش عبور می‌کرد، و برای مدت طولانی تنها مسیر بر روی گل جوشان گرم منتهی می‌شد که جادوگر او را «پیت بوگ» نامید. خانه او پشت این در میان یک جنگل عجیب ایستاده بود. همه درختان و بوته ها پولیپ بودند، نیمی حیوانی و نیمی گیاهی. آنها شبیه مارهای صد سر بودند که از شن‌ها رشد می‌کردند، شاخه‌ها بازوهای لزج بلندی بودند، با شاخک‌هایی مانند کرم‌های چرخان، که هر مفصل آن، از ریشه تا بیرونی‌ترین نوک، در حرکت دائمی بود. آنها خود را محکم دور هر چیزی که می توانستند بچسبانند می پیچند و هرگز نمی گذارند فرار کند. پری دریایی کوچولویی که بیرون ایستاده بود کاملاً ترسیده بود، قلبش از شدت وحشت می تپید و نزدیک بود به عقب برگردد، اما پس از آن شاهزاده و روح جاودان بشر را به یاد آورد و شجاعت گرفت. موهای بلند و بلندش را محکم دور سرش بست تا پولیپ‌ها او را نگیرند، دست‌هایش را روی سینه‌اش جمع کرد و مانند ماهی در آب، بین پولیپ‌های شنیع که بازوان حساسشان را دراز کرده بودند، رفت. و شاخک ها به سمت او. او می توانست ببیند که هر یک از آنها چیزی یا چیز دیگری دارند که با صد بازوهای خود گرفته بودند و آن را مانند نوارهای آهنی گرفته بودند. استخوان‌های سفید شده مردانی که در دریا تلف شده بودند و در زیر زمین غرق شده بودند، از بازوهای برخی بیرون می‌آمد، در حالی که برخی دیگر سکان‌ها و سینه‌های دریایی یا اسکلت حیوانات خشکی را چنگ می‌زدند. و از همه وحشتناک تر، پری دریایی کوچکی بود که او را گرفته بودند و خفه کرده بودند. سپس به دهانه بزرگی در جنگل رسید که زمین همه لزج بود و چند مار آب چاق بزرگ در آن قمار می کردند. در وسط این دهانه خانه ای بود که از استخوان های خرابکاران ساخته شده بود. جادوگر آنجا نشسته بود و به یک وزغ اجازه می داد از دهانش غذا بخورد، همانطور که فانی ها به قناری کوچک اجازه می دهند قند بخورد. او مارهای آب وحشتناک را جوجه های کوچک خود نامید و به آنها اجازه داد تا روی سینه ناخوشایند او بخزند.

'I know very well what you have come here for,' said the witch. 'It is very foolish of you! all the same you shall have your way, because it will lead you into misfortune, my fine princess. You want to get rid of your fish's tail, and instead to have two stumps to walk about upon like human beings, so that the young prince may fall in love with you, and that you may win him and an immortal soul.' Saying this, she gave such a loud hideous laugh that the toad and the snakes fell to the ground and wriggled about there.

جادوگر گفت: "من به خوبی می دانم برای چه به اینجا آمده ای." این از شما خیلی احمقانه است! به هر حال تو راه خودت را خواهی داشت، چون تو را به بدبختی می کشاند، شاهزاده خانم خوب من. می خواهی دم ماهی ات را از بین ببری و در عوض دو کنده داشته باشی که مثل انسان ها روی آن راه بروی تا شاهزاده جوان عاشق تو شود و او و روحی جاودانه را به دست آوری. با گفتن این سخن، چنان خنده شنیع بلندی کرد که وزغ و مارها روی زمین افتادند و در آنجا چرخیدند.

'You are just in the nick of time,' said the witch; 'after sunrise to-morrow I should not be able to help you until another year had run its course. I will make you a potion, and before sunrise you must swim ashore with it, seat yourself on the beach and drink it; then your tail will divide and shrivel up to what men call beautiful legs. But it hurts; it is as if a sharp sword were running through you. All who see you will say that you are the most beautiful child of man they have ever seen. You will keep your gliding gait, no dancer will rival you, but every step you take will be as if you were treading upon sharp knives, so sharp as to draw blood. If you are willing to suffer all this I am ready to help you!'

جادوگر گفت: "شما در زمان مناسب هستید." فردا بعد از طلوع آفتاب، تا یک سال دیگر نمی‌توانم به شما کمک کنم. من برایت معجون درست می کنم و قبل از طلوع آفتاب باید با آن در ساحل شنا کنی، در ساحل بنشینی و آن را بنوشی. سپس دم شما تقسیم می شود و به اندازه ای که مردان به آن پاهای زیبا می گویند، چروک می شود. اما درد دارد؛ انگار شمشیری تیز از تو می گذرد. همه کسانی که شما را می بینند خواهند گفت که شما زیباترین فرزند مردی هستید که تا به حال دیده اند. شما راه رفتن خود را حفظ خواهید کرد، هیچ رقصنده ای با شما رقابت نخواهد کرد، اما هر قدمی که برمی دارید به گونه ای خواهد بود که گویی بر روی چاقوهای تیز قدم می گذارید، آنقدر تیز که خون می کشد. اگر مایل به تحمل این همه رنج هستید، من آماده ام تا به شما کمک کنم!

'Yes!' said the little princess with a trembling voice, thinking of the prince and of winning an undying soul.

"بله!" شاهزاده خانم کوچولو با صدایی لرزان گفت که به شاهزاده و به دست آوردن روحی بی مرگ فکر می کند.

'But remember,' said the witch, 'when once you have received a human form, you can never be a mermaid again; you will never again be able to dive down through the water to your sisters and to your father's palace. And if you do not succeed in winning the prince's love, so that for your sake he will forget father and mother, cleave to you with his whole heart, let the priest join your hands and make you man and wife, you will gain no immortal soul! The first morning after his marriage with another your heart will break, and you will turn into foam of the sea.'

جادوگر گفت: "اما به یاد داشته باشید، هنگامی که یک بار به شکل انسانی درآمدید، دیگر هرگز نمی توانید یک پری دریایی باشید. دیگر هرگز نخواهی توانست از میان آب به سمت خواهران و قصر پدرت بروی. و اگر موفق نشدی عشق شاهزاده را به دست بیاوری تا به خاطر تو پدر و مادر را فراموش کند، با تمام وجود به تو بچسبد، بگذار کشیش دستان تو را به هم ببندد و شما را مرد و زن کند، هیچ جاودانی به دست نمی آورید. روح! صبح اول بعد از ازدواج او با دیگری دلت می شکند و به کف دریا تبدیل می شوی.

'I will do it,' said the little mermaid as pale as death.

پری دریایی کوچولو که مثل مرگ رنگ پریده بود گفت: من این کار را خواهم کرد.

'But you will have to pay me, too,' said the witch, 'and it is no trifle that I demand. You have the most beautiful voice of any at the bottom of the sea, and I daresay that you think you will fascinate him with it; but you must give me that voice; I will have the best you possess in return for my precious potion! I have to mingle my own blood with it so as to make it as sharp as a two-edged sword.'

جادوگر گفت: "اما تو باید پول من را هم بپردازی" و این چیزی نیست که من بخواهم. تو زیباترین صدا را در ته دریا داری و به جرات می گویم که فکر می کنی او را مجذوب آن خواهی کرد. اما تو باید آن صدا را به من بدهی. در ازای معجون گرانبهایم بهترین چیزی را که شما دارید را خواهم داشت! من باید خونم را با آن مخلوط کنم تا آن را به اندازه یک شمشیر دو لبه تیز کنم.

'But if you take my voice,' said the little mermaid, 'what have I left?'

پری دریایی کوچولو گفت: "اما اگر صدای من را بگیری، چه چیزی از من باقی مانده است؟"

'Your beautiful form,' said the witch, 'your gliding gait, and your speaking eyes; with these you ought surely to be able to bewitch a human heart. Well! have you lost courage? Put out your little tongue, and I will cut it off in payment for the powerful draught.'

جادوگر گفت: «شکل زیبای تو، راه رفتنت و چشمان سخنگو. با اینها مطمئناً باید بتوانید قلب یک انسان را جادو کنید. خب! آیا شجاعت خود را از دست داده اید؟ زبان كوچك خود را بيرون بياور، و من آن را در برابر كشش قدرتمند قطع خواهم كرد.

'Let it be done,' said the little mermaid, and the witch put on her caldron to brew the magic potion. 'There is nothing like cleanliness,' said she, as she scoured the pot with a bundle of snakes; then she punctured her breast and let the black blood drop into the caldron, and the steam took the most weird shapes, enough to frighten any one. Every moment the witch threw new ingredients into the pot, and when it boiled the bubbling was like the sound of crocodiles weeping. At last the potion was ready and it looked like the clearest water.

پری دریایی کوچولو گفت: "بگذار تمام شود" و جادوگر دیگ خود را پوشید تا معجون جادویی را دم کند. او در حالی که گلدان را با دسته ای از مارها تمیز می کرد، گفت: "هیچ چیز مانند تمیزی نیست." سپس سینه‌اش را سوراخ کرد و اجازه داد خون سیاه به درون دیگ بریزد، و بخار عجیب‌ترین شکل‌ها را به خود گرفت، به اندازه‌ای که کسی را بترساند. هر لحظه جادوگر مواد جدیدی را در قابلمه می‌ریزد و وقتی به جوش می‌آید حباب مانند صدای گریه تمساح بود. بالاخره معجون آماده شد و به نظر زلال ترین آب بود.

'There it is,' said the witch, and thereupon she cut off the tongue of the little mermaid, who was dumb now and could neither sing nor speak.

جادوگر گفت: "اینجاست" و پس از آن زبان پری دریایی کوچک را که اکنون گنگ بود و نه آواز می خواند و نه می توانست صحبت کند، برید.

'If the polyps should seize you, when you go back through my wood,' said the witch, 'just drop a single drop of this liquid on them, and their arms and fingers will burst into a thousand pieces.' But the little mermaid had no need to do this, for at the mere sight of the bright liquid, which sparkled in her hand like a shining star, they drew back in terror. So she soon got past the wood, the bog, and the eddying whirlpools.

جادوگر گفت: "اگر پولیپ ها باید شما را به دست بگیرند ، وقتی از چوب من برمی گردید ،" فقط یک قطره از این مایع را روی آنها ریخته و بازوها و انگشتان آنها به هزار قطعه می رسد. " اما پری دریایی کوچک نیازی به انجام این کار نداشت ، زیرا صرفاً در دید مایع روشن ، که مانند یک ستاره درخشان در دست او می درخشید ، آنها با وحشت عقب نشینی کردند. بنابراین او به زودی از چوب ، باتلاق ، و گردابهای زینتی عبور کرد.

She saw her father's palace; the lights were all out in the great ballroom, and no doubt all the household was asleep, but she did not dare to go in now that she was dumb and about to leave her home for ever. She felt as if her heart would break with grief. She stole into the garden and plucked a flower from each of her sisters' plots, wafted with her hand countless kisses towards the palace, and then rose up through the dark blue water.

او کاخ پدرش را دید. چراغ ها همه در سالن اجتماعات بزرگ بیرون بودند و بدون شک همه خانواده در خواب بودند ، اما او جرات نمی کرد که حالا که گنگ است و قصد دارد خانه خود را برای همیشه ترک کند ، وارد شود. او احساس می کرد که قلبش با اندوه می شکند. او به باغ دزدید و از توطئه های هر یک از خواهران خود گل را به دست آورد ، با دستش بوسه های بی شماری به سمت کاخ می پیچید و سپس از طریق آب آبی تیره بلند شد.

But the little mermaid had no need to do this, for at the mere sight of the bright liquid which sparkled in her hand like a shining star, they drew back in terror.

اما پری دریایی کوچک نیازی به انجام این کار نداشت ، زیرا صرفاً با دید مایع روشن که مانند یک ستاره درخشان در دست او می درخشید ، آنها با وحشت عقب نشینی کردند.

The sun had not risen when she came in sight of the prince's palace and landed at the beautiful marble steps. The moon was shining bright and clear. The little mermaid drank the burning, stinging draught, and it was like a sharp, two-edged sword running through her tender frame; she fainted away and lay as if she were dead. When the sun rose on the sea she woke up and became conscious of a sharp pang, but just in front of her stood the handsome young prince, fixing his coal black eyes on her; she cast hers down and saw that her fish's tail was gone, and that she had the prettiest little white legs any maiden could desire; but she was quite naked, so she wrapped her long thick hair around her. The prince asked who she was and how she came there. She looked at him tenderly and with a sad expression in her dark blue eyes, but could not speak. Then he took her by the hand and led her into the palace. Every step she took was, as the witch had warned her beforehand, as if she were treading on sharp knives and spikes, but she bore it gladly; led by the prince, she moved as lightly as a bubble, and he and every one else marvelled at her graceful gliding gait.

هنگامی که او به کاخ شاهزاده آمد و در پله های مرمر زیبا فرود آمد ، خورشید طلوع نکرده بود. ماه درخشان و روشن بود. پری دریایی کوچک پیش نویس سوزاندن و لکه دار را نوشید ، و مانند یک شمشیر تیز و دو لبه بود که از طریق قاب مناقصه او عبور می کرد. او غش کرد و دراز کشید که گویی مرده است. هنگامی که خورشید بر روی دریا بلند شد ، از خواب بیدار شد و از یک چاشنی تیز آگاه شد ، اما درست در مقابل او شاهزاده جوان خوش تیپ ایستاد و چشمان سیاه زغال سنگ خود را بر روی او ثابت کرد. او خود را به زمین انداخت و دید که دم ماهی اش از بین رفته است ، و او زیباترین پاهای سفید کوچک را که هر دوشیزه ای می توانست بخواهد ، داشته باشد. اما او کاملاً برهنه بود ، بنابراین موهای ضخیم بلند خود را به دور خود پیچید. شاهزاده از او پرسید که او کیست و چگونه به آنجا آمد. او به آرامی و با بیان غم انگیز در چشمان آبی تیره خود نگاه کرد ، اما نتوانست صحبت کند. سپس او را با دست گرفت و او را به داخل کاخ هدایت کرد. هر قدمی که او برداشته بود ، همانطور که جادوگر از قبل به او هشدار داده بود ، گویی که روی چاقوهای تیز و سنبله می چرخید ، اما او با خوشحالی آن را تحمل می کرد. به رهبری شاهزاده ، او به همان اندازه حباب حرکت کرد و او و هر کس دیگری از راه رفتن پرشور خود شگفت زده شدند.

Clothed in the costliest silks and muslins she was the greatest beauty in the palace, but she was dumb, and could neither sing nor speak. Beautiful slaves clad in silks and gold came forward and sang to the prince and his royal parents; one of them sang better than all the others, and the prince clapped his hands and smiled at her; that made the little mermaid very sad, for she knew that she used to sing far better herself. She thought, 'Oh! if he only knew that for the sake of being with him I had given up my voice for ever!' Now the slaves began to dance, graceful undulating dances to enchanting music; thereupon the little mermaid, lifting her beautiful white arms and raising herself on tiptoe, glided on the floor with a grace which none of the other dancers had yet attained. With every motion her grace and beauty became more apparent, and her eyes appealed more deeply to the heart than the songs of the slaves. Every one was delighted with it, especially the prince, who called her his little foundling; and she danced on and on, notwithstanding that every time her foot touched the ground it was like treading on sharp knives. The prince said that she should always be near him, and she was allowed to sleep outside his door on a velvet cushion.

او که در گرانترین ابریشم ها و مسلمانان پوشیده شده بود ، او بزرگترین زیبایی در کاخ بود ، اما او گنگ بود ، و نه می توانست آواز بخواند و نه صحبت کند. برده های زیبا پوشیده از ابریشم و طلا به جلو آمدند و به شاهزاده و والدین سلطنتی او آواز دادند. یکی از آنها بهتر از سایرین آواز خواند ، و شاهزاده دستان خود را بست و به او لبخند زد. این باعث شد پری دریایی کوچک بسیار ناراحت کننده باشد ، زیرا او می دانست که خودش به مراتب بهتر آواز می خواند. او فکر کرد ، "اوه! اگر او فقط به خاطر بودن با او می دانست ، من برای همیشه صدای خود را رها کرده بودم! اکنون برده ها شروع به رقصیدن ، رقص های عایق بندی برازنده برای موسیقی دلربا کردند. پس از آن ، پری دریایی کوچک ، بازوهای سفید زیبای خود را بلند کرد و خودش را بر روی تیپتو بلند کرد ، با لطف که هیچ یک از رقصندگان دیگر هنوز به آن دست نیافته بود ، روی زمین می چرخید. با هر حرکتی ، فضل و زیبایی او آشکارتر شد و چشمانش عمیق تر از قلب برده ها به قلب توجه می کرد. همه از آن خوشحال شدند ، به خصوص شاهزاده ، که او را بنیانگذاری کوچک خود می نامید. و او با وجود این که هر بار که پای او به زمین لمس می کرد ، رقصید ، مثل این بود که روی چاقوهای تیز بریده شود. شاهزاده گفت که او همیشه باید در نزدیکی او باشد ، و به او اجازه داده شد که در خارج از درب خود روی یک کوسن مخملی بخوابد.

He had a man's dress made for her, so that she could ride about with him. They used to ride through scented woods, where the green branches brushed her shoulders, and little birds sang among the fresh leaves. She climbed up the highest mountains with the prince, and although her delicate feet bled so that others saw it, she only laughed and followed him until they saw the clouds sailing below them like a flock of birds, taking flight to distant lands.

او لباس یک مرد برای او تهیه کرده بود تا بتواند با او سوار شود. آنها قبلاً از طریق جنگل های معطر سوار می شدند ، جایی که شاخه های سبز شانه های او را مسواک می زدند ، و پرندگان کوچک در میان برگهای تازه آواز می خواندند. او با شاهزاده از بالاترین کوهها بالا رفت و گرچه پاهای ظریف او به طوری که دیگران آن را دیدند ، او فقط خندیدند و او را دنبال کردند تا اینکه ابرهایی را دیدند که در زیر آنها مانند گله پرندگان قایقرانی می کنند و پرواز به سرزمین های دوردست می کردند.

The prince asked who she was and how she came there; she looked at him tenderly and with a sad expression in her dark blue eyes, but could not speak.

شاهزاده از او پرسید که او کیست و چگونه به آنجا آمد. او به آرامی و با بیان غم انگیز در چشمان آبی تیره خود نگاه کرد ، اما نتوانست صحبت کند.

At home in the prince's palace, when at night the others were asleep, she used to go out on to the marble steps; it cooled her burning feet to stand in the cold sea-water, and at such times she used to think of those she had left in the deep.

در خانه در کاخ شاهزاده ، هنگامی که شب ها در خواب بودند ، او به پله های مرمر می رفت. این پاهای سوزش او را خنک کرد تا در آب سرد دریا بایستد و در چنین مواقعی به فکر کسانی بود که در اعماق مانده بود.

One night her sisters came arm in arm; they sang so sorrowfully as they swam on the water that she beckoned to them, and they recognised her, and told her how she had grieved them all. After that they visited her every night, and one night she saw, a long way out, her old grandmother (who for many years had not been above the water), and the Merman King with his crown on his head; they stretched out their hands towards her, but did not venture so close to land as her sisters.

یک شب خواهرانش در بازو آمدند. آنها چنان با غم و اندوه آواز خواندند که روی آب شنا می کردند که او را به آنها خواند ، و او را تشخیص دادند و به او گفتند که چگونه او همه آنها را غمگین کرده است. بعد از آن هر شب از او دیدن می کردند و یک شب او را دید ، یک راه طولانی ، مادربزرگ پیر خود (که سالها بالاتر از آب نبود) و پادشاه مرمن با تاج خود روی سرش. آنها دستان خود را به سمت او کشیدند ، اما به اندازه خواهرانش به زمین نزدیک نبودند.

Day by day she became dearer to the prince; he loved her as one loves a good sweet child, but it never entered his head to make her his queen; yet unless she became his wife she would never win an everlasting soul, but on his wedding morning would turn to sea-foam.

روز به روز او به شاهزاده عزیزتر شد. او او را دوست داشت زیرا یک کودک شیرین خوب را دوست دارد ، اما هرگز وارد سر او نشد تا ملکه خود را بسازد. با این حال ، مگر اینکه همسرش شود ، او هرگز یک روح جاودانه برنده نمی شد ، اما در صبح عروسی خود به سمت دریا می رود.

'Am I not dearer to you than any of them?' the little mermaid's eyes seemed to say when he took her in his arms and kissed her beautiful brow.

"آیا من از هر یک از آنها برای شما عزیزتر نیستم؟" به نظر می رسید که چشمان پری دریایی کوچک می گوید وقتی او را در آغوش گرفت و ابرو زیبای او را بوسید.

'Yes, you are the dearest one to me,' said the prince, 'for you have the best heart of them all, and you are fondest of me; you are also like a young girl I once saw, but whom I never expect to see again. I was on board a ship which was wrecked; I was driven on shore by the waves close to a holy Temple where several young girls were ministering at a service; the youngest of them found me on the beach and saved my life; I saw her but twice. She was the only person I could love in this world, but you are like her, you almost drive her image out of my heart. She belongs to the holy Temple, and therefore by good fortune you have been sent to me; we will never part!'

شاهزاده گفت: "بله ، شما عزیزترین شخص برای من هستید ، زیرا شما بهترین قلب همه آنها را دارید ، و شما از من مطلوب هستید. شما همچنین مانند یک دختر جوان هستم که من یک بار دیدم ، اما من هرگز انتظار ندارم دوباره ببینم. من سوار کشتی ای بودم که خراب شد. من با امواج نزدیک به یک معبد مقدس که در آن چندین دختر جوان در یک خدمت مشغول خدمت بودند ، در ساحل رانده شدم. جوانترین آنها مرا در ساحل پیدا کردند و زندگی من را نجات دادند. من او را دیدم اما دو بار. او تنها شخصی بود که می توانستم در این دنیا دوست داشته باشم ، اما شما مثل او هستید ، تقریباً تصویر او را از قلب من بیرون می کشید. او متعلق به معبد مقدس است ، و به همین دلیل به خوبی شما را به من فرستاده اید. ما هرگز بخشی نخواهیم شد!

'Alas! he does not know that it was I who saved his life,' thought the little mermaid. 'I bore him over the sea to the wood where the Temple stands. I sat behind the foam and watched to see if any one would come. I saw the pretty girl he loves better than me.' And the mermaid heaved a bitter sigh, for she could not weep.

افسوس! او نمی داند که من این بودم که زندگی خود را نجات دادم. "من او را از طریق دریا به چوب جایی که معبد در آن قرار دارد ، متولد کردم. من پشت کف نشستم و تماشا کردم تا ببینم آیا کسی خواهد آمد یا خیر. من دختر زیبایی را دیدم که او بهتر از من دوست دارد. و پری دریایی آهی تلخ زد ، زیرا او نتوانست گریه کند.

'The girl belongs to the holy Temple, he has said; she will never return to the world, they will never meet again. I am here with him; I see him every day. Yes! I will tend him, love him, and give up my life to him.'

او گفت: "دختر متعلق به معبد مقدس است. او هرگز به جهان باز نخواهد گشت ، آنها دیگر هرگز ملاقات نخواهند کرد. من با او اینجا هستم. من او را هر روز می بینم. بله! من او را گرایش خواهم داد ، او را دوست دارم و زندگی خود را به سمت او رها می کنم.

But now the rumour ran that the prince was to be married to the beautiful daughter of a neighbouring king, and for that reason was fitting out a splendid ship. It was given out that the prince was going on a voyage to see the adjoining countries, but it was without doubt to see the king's daughter; he was to have a great suite with him. But the little mermaid shook her head and laughed; she knew the prince's intentions much better than any of the others. 'I must take this voyage,' he had said to her; 'I must go and see the beautiful princess; my parents demand that, but they will never force me to bring her home as my bride; I can never love her! She will not be like the lovely girl in the Temple whom you resemble. If ever I had to choose a bride it would sooner be you with your speaking eyes, my sweet, dumb foundling!' And he kissed her rosy mouth, played with her long hair, and laid his head upon her heart, which already dreamt of human joys and an immortal soul.

اما اکنون این شایعه مبنی بر ازدواج شاهزاده با دختر زیبای یک پادشاه همسایه ازدواج کرد و به همین دلیل متناسب با یک کشتی پر زرق و برق بود. به این نتیجه رسید که شاهزاده برای دیدن کشورهای مجاور در حال سفر به یک سفر بود ، اما بدون شک دیدن دختر پادشاه بود. او قرار بود یک مجموعه عالی با او داشته باشد. اما پری دریایی کوچک سرش را تکان داد و خندید. او اهداف شاهزاده را بسیار بهتر از سایرین می دانست. او به او گفته بود: "من باید این سفر را انجام دهم." "من باید بروم و شاهزاده خانم زیبا را ببینم. والدین من این را می خواهند ، اما آنها هرگز مرا مجبور نخواهند کرد که او را به عنوان عروس من بیاورم. من هرگز نمی توانم او را دوست داشته باشم! او مانند دختر دوست داشتنی در معبد نخواهد بود که به آن شباهت دارید. اگر تا به حال مجبور شدم عروس را انتخاب کنم ، زودتر با چشمان صحبت کردن ، شیرین و گنگ من خواهد بود! ' و او دهان گلگون خود را بوسید ، با موهای بلند خود بازی کرد و سرش را بر قلب او گذاشت ، که در حال حاضر رویای شادی های انسان و یک روح جاودانه بود.

'You are not frightened of the sea, I suppose, my dumb child?' he said, as they stood on the proud ship which was to carry them to the country of the neighbouring king; and he told her about storms and calms, about curious fish in the deep, and the marvels seen by divers; and she smiled at his tales, for she knew all about the bottom of the sea much better than any one else.

فکر می کنم شما از دریا ترسیده اید ، کودک گنگ من؟ " وی گفت ، همانطور که آنها روی کشتی افتخارآمیز ایستاده بودند که آنها را به کشور پادشاه همسایه منتقل می کرد. و او در مورد طوفان ها و آرامش ها ، در مورد ماهی های کنجکاو در اعماق ، و شگفتی هایی که توسط غواصان دیده می شود ، به او گفت. و او به قصه های او لبخند زد ، زیرا او همه چیز را در پایین دریا بسیار بهتر از هر کس دیگری می دانست.

At night, in the moonlight, when all were asleep, except the steersman who stood at the helm, she sat at the side of the ship trying to pierce the clear water with her eyes, and fancied she saw her father's palace, and above it her old grandmother with her silver crown on her head, looking up through the cross currents towards the keel of the ship. Then her sisters rose above the water; they gazed sadly at her, wringing their white hands. She beckoned to them, smiled, and was about to tell them that all was going well and happily with her, when the cabin-boy approached, and the sisters dived down, but he supposed that the white objects he had seen were nothing but flakes of foam.

در شب ، در مهتاب ، وقتی همه در خواب بودند ، به جز سرپایی که در راس ایستاده بود ، در کنار کشتی نشست و سعی داشت آب پاک را با چشمان خود سوراخ کند ، و خیال کرد کاخ پدرش را دید ، و بالای آن مادربزرگ پیر او با تاج نقره ای خود روی سرش ، و از طریق جریانهای متقاطع به سمت محوطه کشتی نگاه می کند. سپس خواهرانش بالای آب بلند شدند. آنها با ناراحتی به او خیره شدند و دستان سفید خود را پیچیدند. او به آنها دعوت کرد ، لبخند زد و به آنها گفت که همه با او خوب و با خوشحالی پیش می روند ، وقتی که پسر کابین نزدیک شد ، و خواهران فرو رفتند ، اما او تصور می کرد که اشیاء سفیدی که او دیده بود چیزی جز پوسته پوسته شدن نیست از کف

The next morning the ship entered the harbour of the neighbouring king's magnificent city. The church bells rang and trumpets were sounded from every lofty tower, while the soldiers paraded with flags flying and glittering bayonets. There was a fete every day, there was a succession of balls, and receptions followed one after the other, but the princess was not yet present; she was being brought up a long way off, in a holy Temple they said, and was learning all the royal virtues. At last she came. The little mermaid stood eager to see her beauty, and she was obliged to confess that a lovelier creature she had never beheld. Her complexion was exquisitely pure and delicate, and her trustful eyes of the deepest blue shone through their dark lashes.

صبح روز بعد کشتی وارد بندر شهر باشکوه پادشاه همسایه شد. زنگ های کلیسا زنگ می زدند و ترومپت ها از هر برج بلند به صدا در می آمدند ، در حالی که سربازان با پرچم هایی که در حال پرواز و سرنیزه های درخشان بودند ، رژه می رفتند. هر روز یک فیت وجود داشت ، جانشینی توپ ها وجود داشت ، و پذیرش ها یکی پس از دیگری دنبال می شدند ، اما شاهزاده خانم هنوز حضور نداشت. او گفتند که او در یک معبد مقدس ، مسیری طولانی را به وجود آورد و همه فضیلت های سلطنتی را یاد می گرفت. سرانجام او آمد. پری دریایی کوچک مشتاق دیدن زیبایی او بود و او موظف بود اعتراف کند که موجودی دوست داشتنی تر که هرگز آن را نمی دید. چهره او بسیار خالص و ظریف بود و چشمان قابل اعتماد او از عمیق ترین آبی که از طریق شلاق های تاریک آنها می درخشید.

'It is you,' said the prince, 'you who saved me when I lay almost lifeless on the beach?' and he clasped his blushing bride to his heart. 'Oh! I am too happy!' he exclaimed to the little mermaid.

شاهزاده گفت: "این شما هستید ،" شما که وقتی من تقریباً بی جان در ساحل دراز کشیدید ، مرا نجات دادید؟ " و عروس سرخ خود را به قلبش بست. اوه من خیلی خوشحالم! ' او به پری دریایی کوچک فریاد زد.

'A greater joy than I had dared to hope for has come to pass. You will rejoice at my joy, for you love me better than any one.' Then the little mermaid kissed his hand, and felt as if her heart were broken already.

"شادی بیشتر از آنچه که من جرات کردم امیدوار باشم به وجود آمده باشد. شما از شادی من خوشحال خواهید شد ، زیرا شما مرا بهتر از هر کسی دوست دارید. سپس پری دریایی کوچک دستش را بوسید و احساس می کرد که قلبش از قبل شکسته است.

His wedding morn would bring death to her and change her to foam.

صبح عروسی او مرگ را برای او به ارمغان می آورد و او را به سمت کف تغییر می دهد.

All the church bells pealed and heralds rode through the town proclaiming the nuptials. Upon every altar throughout the land fragrant oil was burnt in costly silver lamps. Amidst the swinging of censers by the priests the bride and bridegroom joined hands and received the bishop's blessing. The little mermaid dressed in silk and gold stood holding the bride's train, but her ears were deaf to the festal strains, her eyes saw nothing of the sacred ceremony; she was thinking of her coming death and of all that she had lost in this world.

همه زنگ های کلیسایی و هرالدیان سوار شدند و از طریق شهر اعلام کردند که دلهره ها را اعلام می کنند. بر روی هر محراب در سراسر زمین ، روغن معطر در لامپ های نقره ای پرهزینه سوخته شد. در میان نوسان سانسور توسط کاهنان عروس و داماد به دستان خود پیوستند و نعمت اسقف را دریافت کردند. پری دریایی کوچک که با لباس ابریشم و طلایی که قطار عروس را در دست داشت ، ایستاده بود ، اما گوش های او به سویه های جشن ناشنوا بود ، چشمانش چیزی از مراسم مقدس ندید. او به فکر مرگ او و تمام آنچه در این دنیا از دست داده بود فکر می کرد.

That same evening the bride and bridegroom embarked, amidst the roar of cannon and the waving of banners. A royal tent of purple and gold softly cushioned was raised amidships where the bridal pair were to repose during the calm cool night.

در همان شب عروس و داماد در میان غرش توپ و موج زدن آگهی ها شروع به کار کردند. یک چادر سلطنتی از بنفش و طلایی به آرامی کوسن در محل هایی افزایش یافته است که در آن جفت عروس در طول شب خنک آرام می شوند.

The sails swelled in the wind and the ship skimmed lightly and almost without motion over the transparent sea.

بادبان ها در باد متورم شدند و کشتی به آرامی و تقریباً بدون حرکت بر فراز دریای شفاف لاغر شد.

At dusk lanterns of many colours were lighted and the sailors danced merrily on deck. The little mermaid could not help thinking of the first time she came up from the sea and saw the same splendour and gaiety; and she now threw herself among the dancers, whirling, as a swallow skims through the air when pursued. The onlookers cheered her in amazement, never had she danced so divinely; her delicate feet pained her as if they were cut with knives, but she did not feel it, for the pain at her heart was much sharper. She knew that it was the last night that she would breathe the same air as he, and would look upon the mighty deep, and the blue starry heavens; an endless night without thought and without dreams awaited her, who neither had a soul, nor could win one. The joy and revelry on board lasted till long past midnight; she went on laughing and dancing with the thought of death all the time in her heart. The prince caressed his lovely bride and she played with his raven locks, and with their arms entwined they retired to the gorgeous tent. All became hushed and still on board the ship, only the steersman stood at the helm; the little mermaid laid her white arms on the gunwale and looked eastwards for the pink-tinted dawn; the first sunbeam, she knew, would be her death. Then she saw her sisters rise from the water; they were as pale as she was; their beautiful long hair no longer floated on the breeze, for it had been cut off.

در فانوس های غروب بسیاری از رنگ ها روشن شد و ملوانان با خوشحالی روی عرشه رقصیدند. پری دریایی کوچک نتوانست به فکر اولین باری که از دریا آمد ، کمک کند و همان شکوه و جلال را دید. و او اکنون خودش را در میان رقصندگان پرتاب کرد ، و گرداب کرد ، زیرا در هنگام تعقیب ، بلع بلعیده ای از هوا می چرخد. بینندگان او را از تعجب تشویق می کردند ، هرگز او اینقدر الهی رقصیده نبود. پاهای ظریف او او را به گونه ای درد می کرد که گویی با چاقو بریده شده است ، اما او آن را احساس نمی کرد ، زیرا درد در قلب او بسیار واضح تر بود. او می دانست که شب گذشته است که همان هوای او را نفس می کشد ، و به عمق توانا و آسمان های ستاره ای آبی نگاه می کند. یک شب بی پایان و بدون فکر و بدون رویا در انتظار او بود ، که نه روح داشت و نه می توانست یک برنده شود. شادی و خوشحالی در هیئت مدیره تا نیمه شب گذشته به طول انجامید. او تمام وقت در قلبش با خنده و رقصیدن با فکر مرگ رفت. شاهزاده عروس دوست داشتنی خود را نوازش می کرد و او با قفل های راون بازی می کرد و با آغوش آنها در آغوش آنها به چادر زرق و برق دار بازنشسته شد. همه هجوم آوردند و هنوز هم در کشتی سوار شدند ، فقط سرپرست در راس ایستاد. این پری دریایی کوچک بازوهای سفید خود را بر روی اسلحه قرار داد و به سمت شرق به دنبال طلوع رنگ صورتی بود. او می دانست که اولین آفتاب آفتاب ، مرگ او خواهد بود. سپس دید که خواهرانش از آب بلند می شوند. آنها به اندازه او کم رنگ بودند. موهای بلند و زیبای آنها دیگر روی نسیم شناور نشده است ، زیرا قطع شده بود.

Once more she looked at the prince, with her eyes already dimmed by death, then dashed overboard and fell, her body dissolving into foam.

یک بار دیگر او به شاهزاده نگاه کرد ، با چشمانش که از مرگ کم رنگ شده بود ، سپس بر روی آن فرو رفت و افتاد ، بدن او در کف حل شد.

'We have given it to the witch to obtain her help, so that you may not die to-night! She has given us a knife; here it is, look how sharp it is! Before the sun rises, you must plunge it into the prince's heart, and when his warm blood sprinkles your feet they will join together and grow into a tail, and you will once more be a mermaid; you will be able to come down into the water to us, and to live out your three hundred years before you are turned into dead, salt sea-foam. Make haste! you or he must die before sunrise! Our old grandmother is so full of grief that her white hair has fallen off as ours fell under the witch's scissors. Slay the prince and come back to us! Quick! Quick! do you not see the rosy streak in the sky? In a few minutes the sun will rise and then you must die!' saying this they heaved a wondrous deep sigh and sank among the waves.

"ما آن را به جادوگر داده ایم تا کمک او را بدست آوریم ، تا شما ممکن است تا شب بمیرید! او به ما چاقو داده است. در اینجا این است ، نگاه کنید که چقدر تیز است! قبل از طلوع خورشید ، شما باید آن را به قلب شاهزاده فرو کنید ، و هنگامی که خون گرم او پاهای شما را پاشیده می شود ، به هم می پیوندند و به دم می شوند و شما یک بار دیگر پری دریایی خواهید بود. شما قادر خواهید بود تا به ما آب بیاید و سیصد سال خود را قبل از تبدیل شدن به مردگان مرده و دریای نمکی زندگی کنید. عجله کن! شما یا او باید قبل از طلوع آفتاب بمیرید! مادربزرگ قدیمی ما آنقدر پر از غم و اندوه است که موهای سفیدش از بین رفته است زیرا ما زیر قیچی جادوگران قرار گرفتند. شاهزاده را بکشید و به ما برگردید! سریع! سریع! آیا خط گلگون را در آسمان نمی بینید؟ در عرض چند دقیقه خورشید طلوع می کند و بعد باید بمیرید! با گفتن این موضوع ، آنها آهی عمیق و شگفت انگیز را در میان امواج غرق کردند.

The little mermaid drew aside the purple curtain from the tent and looked at the beautiful bride asleep with her head on the prince's breast. She bent over him and kissed his fair brow, looked at the sky where the dawn was spreading fast, looked at the sharp knife, and again fixed her eyes on the prince, who, in his dream called his bride by name. Yes! she alone was in his thoughts! For a moment the knife quivered in her grasp, then she threw it far out among the waves, now rosy in the morning light, and where it fell the water bubbled up like drops of blood.

پری دریایی کوچک پرده بنفش را از چادر کنار گذاشت و به عروس زیبا با سرش روی سینه شاهزاده در خواب بود. او روی او خم شد و ابرو منصفانه خود را بوسید ، به آسمان نگاه کرد که طلوع آفتاب به سرعت در حال پخش بود ، به چاقوی تیز نگاه کرد و دوباره چشمان خود را به شاهزاده ثابت کرد که در خواب خود عروس خود را با نام خود نامید. بله! او به تنهایی در افکار او بود! برای لحظه ای چاقو در درک او لرزید ، سپس آن را در میان امواج دور انداخت ، اکنون در نور صبح گلگون می شود ، و جایی که آن را سقوط کرد ، آب مانند قطره های خون حباب شد.

Once more she looked at the prince, with her eyes already dimmed by death, then dashed overboard and fell, her body dissolving into foam.

یک بار دیگر او به شاهزاده نگاه کرد ، با چشمانش که از مرگ کم رنگ شده بود ، سپس بر روی آن فرو رفت و افتاد ، بدن او در کف حل شد.

Now the sun rose from the sea and with its kindly beams warmed the deadly cold foam, so that the little mermaid did not feel the chill of death. She saw the bright sun, and above her floated hundreds of beauteous ethereal beings, through which she could see the white ship and the rosy heavens; their voices were melodious, but so spirit-like that no human ear could hear them, any more than earthly eye could see their forms. Light as bubbles they floated through the air without the aid of wings. The little mermaid perceived that she had a form like theirs; it gradually took shape out of the foam. 'To whom am I coming?' said she, and her voice sounded like that of the other beings, so unearthly in its beauty that no music of ours could reproduce it.

اکنون خورشید از دریا بلند شد و با پرتوهای مهربان خود ، کف سرد کشنده را گرم کرد ، به طوری که پری دریایی کوچک احساس سرماخوردگی نمی کند. او خورشید روشن را دید ، و بالای صدها موجود از موجودات اثیری بوش ، که از طریق آن می توانست کشتی سفید و آسمان های گلگون را ببیند. صدای آنها ملودیک بود ، اما چنان روح مانند که هیچ گوش انسانی نمی توانست آنها را بشنود ، بیش از آنکه چشم زمینی بتواند اشکال آنها را ببیند. نور به عنوان حباب ها بدون کمک بال از طریق هوا شناور می شوند. پری دریایی کوچک درک کرد که او شکلی مانند آنها دارد. به تدریج از کف شکل گرفت. "من به چه کسی می آیم؟" او گفت ، او و صدای او مانند صدای دیگر موجودات به نظر می رسید ، آنقدر در زیبایی آن وجود دارد که هیچ موسیقی از ما نمی تواند آن را بازتولید کند.

'To the daughters of the air!' answered the others; 'a mermaid has no undying soul, and can never gain one without winning the love of a human being. Her eternal life must depend upon an unknown power. Nor have the daughters of the air an everlasting soul, but by their own good deeds they may create one for themselves. We fly to the tropics where mankind is the victim of hot and pestilent winds; there we bring cooling breezes. We diffuse the scent of flowers all around, and bring refreshment and healing in our train. When, for three hundred years, we have laboured to do all the good in our power, we gain an undying soul and take a part in the everlasting joys of mankind. You, poor little mermaid, have with your whole heart struggled for the same thing as we have struggled for. You have suffered and endured, raised yourself to the spirit-world of the air, and now, by your own good deeds you may, in the course of three hundred years, work out for yourself an undying soul.'

"به دختران هوا!" به دیگران پاسخ داد "یک پری دریایی هیچ روح بی پروا ندارد و هرگز نمی تواند بدون پیروزی در عشق یک انسان ، یکی را بدست آورد. زندگی ابدی او باید به یک قدرت ناشناخته بستگی داشته باشد. دختران هوا نیز یک روح ابدی نیستند ، اما با اعمال نیک خودشان ممکن است یکی را برای خودشان ایجاد کنند. ما به مناطق استوایی پرواز می کنیم که بشر قربانی بادهای گرم و آفت می شود. در آنجا نسیم خنک کننده می آوریم. ما رایحه گلها را در اطراف خود منتشر می کنیم و در قطار خود طراوت و شفابخش می آوریم. هنگامی که ، به مدت سیصد سال ، ما تلاش کرده ایم که تمام خیر را در قدرت خود انجام دهیم ، یک روح بی پروا به دست می آوریم و در شادی های جاودانه بشر نقش می گیریم. شما ، پری دریایی کوچک فقیر ، با تمام قلب خود برای همان چیزی که ما برای آن تلاش کرده ایم ، تلاش کرده اید. شما متحمل و تحمل کرده اید ، خود را به روح دنیای هوا بزرگ کرده اید ، و اکنون ، با اعمال خوب خودتان ممکن است ، در طی سیصد سال ، برای خودتان یک روح بی پروا کار کنید.

Then the little mermaid lifted her transparent arms towards God's sun, and for the first time shed tears.

سپس پری دریایی کوچک بازوهای شفاف خود را به سمت خورشید خدا بلند کرد و برای اولین بار اشک ریخت.

On board ship all was again life and bustle. She saw the prince with his lovely bride searching for her; they looked sadly at the bubbling foam, as if they knew that she had thrown herself into the waves. Unseen she kissed the bride on her brow, smiled at the prince, and rose aloft with the other spirits of the air to the rosy clouds which sailed above.

در کشتی کشتی دوباره زندگی و شلوغی بود. او شاهزاده را با عروس دوست داشتنی خود در جستجوی او دید. آنها با ناراحتی به کف حباب نگاه کردند ، گویی می دانستند که او خودش را به امواج انداخته است. غیب او عروس را روی ابرو خود بوسید ، لبخند به شاهزاده زد و با روحیه دیگر هوا به ابرهای گلگون که در بالا قایقرانی می کردند ، بلند شد.

'In three hundred years we shall thus float into Paradise.'

"در سیصد سال ما به این ترتیب به بهشت ​​شناور خواهیم شد."

'We might reach it sooner,' whispered one. 'Unseen we flit into those homes of men where there are children, and for every day that we find a good child who gives pleasure to its parents and deserves their love God shortens our time of probation. The child does not know when we fly through the room, and when we smile with pleasure at it one year of our three hundred is taken away. But if we see a naughty or badly disposed child, we cannot help shedding tears of sorrow, and every tear adds a day to the time of our probation.'

یکی از زمزمه ها گفت: "ممکن است زودتر به آن برسیم." "غیب ما به خانه های مردانی که در آن کودکان وجود دارد ، می شویم ، و برای هر روز که فرزند خوبی پیدا می کنیم که به والدین خود لذت می برد و سزاوار عشق آنها است ، خدا وقت مشروط ما را کوتاه می کند. کودک نمی داند چه موقع از طریق اتاق پرواز می کنیم و وقتی یک سال از سیصد نفر ما با لذت لبخند می زنیم ، از بین می رود. اما اگر یک کودک شیطانی یا بد را در حال دور شدن ببینیم ، نمی توانیم به ریختن اشک غم و اندوه کمک کنیم و هر اشک روز یک روز را به زمان مشروط ما اضافه می کند. "