Lost and found

گم شده و پیدا شده

Lost and found

گم شده و پیدا شده

Lost and found:

گم شده و پیدا شده:

Ten pundits (holy men) went to the Ganga to take a dip in the river. They held each other’s hands as they took dips thrice. When they came up the third time, they were not holding hands.

ده کارشناس (مردان مقدس) به گانگا رفتند تا در رودخانه شیرجه بزنند. آنها دستان یکدیگر را در حالی که سه بار غوطه ور می شدند، گرفتند. بار سوم که آمدند، دست در دست هم نبودند.

“Let’s make sure all of us have come out of the river safely,” said a pundit, “Everybody stand in line. I will count.”

یک کارشناس گفت: «بیایید مطمئن شویم که همه ما سالم از رودخانه بیرون آمده‌ایم، همه در صف بایستند. من حساب خواهم کرد.»

The other holy men liked the idea and lined up as the pundit took count, “1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8, 9…” He stopped at 9 as the line came to an end.

دیگر مردان مقدس این ایده را پسندیدند و در حالی که کارشناس شمارش را انجام می‌داد، صف کشیدند: «1، 2، 3، 4، 5، 6، 7، 8، 9...» وقتی صف به پایان رسید، او در ساعت 9 توقف کرد.

“Nine, only nine,” screamed one of the pundits.

یکی از کارشناسان فریاد زد: «نه، فقط نه».

“Oh no, one of us has drowned in the river,” cried out another.

دیگری فریاد زد: «اوه نه، یکی از ما در رودخانه غرق شده است.

“You move aside. Let me take the count. Everybody, stand in a line,” said the second pundit. He began counting. He too could count only 9 people. All the pundits started crying for their lost friend.

«تو کنار برو. اجازه بدهید من شمارش کنم. کارشناس دوم گفت: همه در یک صف بایستید. شروع به شمردن کرد. او هم فقط 9 نفر را می توانست بشمارد. همه کارشناسان شروع به گریه کردن برای دوست از دست رفته خود کردند.

A cap seller was watching the entire drama. He noticed that the man who did the counting had left himself out of the count. He offered to do the counting. But the holy men refused to take his help. “We are well read in scriptures. You are uneducated. We don’t trust your ability to count,” they said.

یک کلاه فروش کل درام را تماشا می کرد. او متوجه شد که مردی که شمارش را انجام داده است، خود را از شمارش خارج کرده است. او پیشنهاد داد که شمارش را انجام دهد. اما مردان مقدس حاضر به کمک او نشدند. «ما در متون مقدس به خوبی خوانده شده ایم. تو بی سواد هستی ما به توانایی شما برای شمارش اعتماد نداریم.»

“Alright, I leave the counting to you. But do one thing. Here, put on these caps, first.”

"باشه، شمارش را به شما واگذار می کنم. اما یک کار را انجام دهید. اینجا، ابتدا این کلاه ها را بپوش.»

It was getting hot. So, all the pundits put on the caps given to them. The cap seller asked them to remove their caps and keep them on the ground. The holy men placed the caps on the ground.

داشت گرم می شد. بنابراین، همه صاحب نظران کلاه هایی را که به آنها داده شده بود، گذاشتند. کلاه فروش از آنها خواست که کلاه های خود را بردارند و روی زمین نگه دارند. مردان مقدس کلاه ها را روی زمین گذاشتند.

“Now count the caps you had worn,” said the cap seller.

کلاه فروش گفت: "حالا کلاه هایی را که پوشیده بودی بشمار."

All of them counted together, “1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8, 9, 10.”

همه آنها با هم شمارش کردند: "1، 2، 3، 4، 5، 6، 7، 8، 9، 10."

“We wore these caps. The caps we wore we have been counted. There are ten caps. This means we are ten,” the first pundit said. All nodded their heads in agreement. “Let’s buy these magic caps,” said another pundit.

ما این کلاه ها را پوشیدیم. کلاه‌هایی که بر سر داشتیم حساب شده است. ده کلاه هست این بدان معناست که ما ده نفر هستیم. همه سرشان را به علامت تایید تکان دادند. کارشناس دیگری گفت: "بیایید این کلاه های جادویی را بخریم."

The cap seller charged them one rupee for each cap, and walked away happily with ten coins jingling in his pocket.

کلاه فروش برای هر کلاه از آنها یک روپیه گرفت و با خوشحالی با ده سکه در جیبش رفت.