Meaning of Silence>
معنی سکوت
Meaning of Silence
معنی سکوت
Meaning of Silence
معنی سکوت
Story 1.
داستان 1.
In old times it was customary for Monks who is traveling and seeking for lodge to stay was to engage himself in dharma combat with head monk at Zen monastery. If he won battle then he could stay else he would have to seek quarters elsewhere.
در زمانهای قدیم مرسوم بود که راهبانی که در سفر بودند و به دنبال اقامتگاهی برای اقامت میگشتند، این بود که خود را درگیر جنگ دارما با راهب سر در صومعه ذن میکردند. اگر او در نبرد پیروز میشد، میتوانست در جای دیگری بماند، باید در جای دیگری به دنبال محله میگشت.
Once a traveling monk stop at a monastery. Master at monastery assigned his attendant to engage in silent debate combat with traveling monk. By chance attendant who was to combat with wayfarer had only one eye.
یک بار یک راهب مسافر در یک صومعه توقف می کند. استاد صومعه به خدمتکار خود مأموریت داد تا با راهب مسافر درگیر مناظره بیصدا شود. به طور اتفاقی خدمتگزاری که قرار بود با راهرو بجنگد فقط یک چشم داشت.
They both were sent for combat. Soon the wayfarer returned to master saying, “Your man is too good. I must journey on.”
هر دو برای جنگ فرستاده شدند. به زودی مسافر نزد استاد برگشت و گفت: «مردت خیلی خوب است. من باید سفر کنم.»
Wayfarer then told master about the combat. He said , “I help up one finger to symbolize Buddha but he help up two fingers for Buddha and Dharma. So i held up three fingers for Buddha Dharma and Sang-ha but then he made a fist to indicate that they were all one. So i ran to indicate that i am no match for him.”
سپس Wayfarer به استاد در مورد مبارزه گفت. او گفت: "من با کمک یک انگشت به نماد بودا، او دو انگشت را برای بودا و دارما بالا می برد. بنابراین من سه انگشتم را برای بودا دارما و سانگ ها بالا گرفتم، اما او مشتی را برای نشان دادن اینکه همه آنها یکی هستند، گرفت. بنابراین دویدم تا نشان دهم که با او همتا نیستم.»
After saying this wayfarer left. When the traveler left. master’s attendant arrived. He was angry and out of breath. he demanded to his master, “Where is that rascal??”
پس از گفتن این رهرو رفت. وقتی مسافر رفت. خدمتکار استاد رسید عصبانی بود و نفسش بند آمده بود. او از اربابش پرسید: «این فضول کجاست؟»
He continued, “Master, first he insulted me by holding up one finger to indicate i had only one eye. Still being polite i held up two fingers to indicate that he was blessed with two eyes but still that traveler kept going on and help up three fingers to indicate that together there were only three eyes among them. So i wanted to hit him hard and made a fist but he ran off.. Where is he hiding??”
او ادامه داد: «استاد، ابتدا با بالا بردن یک انگشت به من توهین کرد تا نشان دهد من فقط یک چشم دارم. هنوز مؤدب بودم، دو انگشتش را بالا گرفتم تا نشان دهم که او دارای دو چشم است، اما همچنان آن مسافر به راه خود ادامه داد و سه انگشت خود را بالا برد تا نشان دهد که با هم فقط سه چشم در بین آنها وجود دارد. پس خواستم ضربه محکمی به او بزنم و مشت کردم اما فرار کرد. کجا پنهان شده است؟"
Story 2.
داستان 2.
Four monks decided to meditate silently without speaking for few days. By night fall on the first day candle began to flicker and then blown out.
چهار راهب تصمیم گرفتند برای چند روز در سکوت و بدون صحبت کردن مراقبه کنند. در پاییز شب در روز اول شمع شروع به سوسو زدن کرد و سپس خاموش شد.
First monk said, “Oh no!! Candle is out.”
راهب اول گفت: "اوه نه!! شمع خاموش است.»
Second monk responded, “Aren’t we supposed not to talk?”
راهب دوم پاسخ داد: "مگر قرار نیست صحبت نکنیم؟"
Listening to this third monk questioned them, “Why did you two broke silence?”
با گوش دادن به این راهب سوم از آنها پرسید: "چرا شما دو نفر سکوت را شکستید؟"
Fourth monk laughed at them saying, “Ha ha! I am only one who didn’t speak..!!”
راهب چهارم به آنها خندید و گفت: "ها ها! من فقط یکی هستم که حرف نزدم..!!"
Moral:
اخلاقی:
Never be too quick to judge others.
هرگز در قضاوت دیگران خیلی سریع عمل نکنید.